محسن سلیمانی فاخر در گفتگو با صبا:
کمدی یا فاجعه؟ «اجل معلق»؛ قربانی فقدان ایده و اخلاق
سریال در ظاهر تلاش کرده از شعار بپرهیزد، اما در عمل به کلیشههایی تحقیرآمیز پناه برده. طنزهایی همچون تمسخر افراد یا رفتارهای اغراقآمیز با بیماران، نه تنها خندهدار نیستند بلکه بیرحم و غیراخلاقیاند.

زهرا طاهریان – سریال «اجل معلق» با درآمیختن مفاهیمی چون مرگ، زندگی و طنز، تلاشی متفاوت در شبکه نمایش خانگی محسوب میشود؛ تلاشی که واکنشهایی متنوع از سوی منتقدان را برانگیخته است. جبار آذین آن را اثری سرگرمکننده با شخصیتپردازی قابلقبول میداند، محسن سلیمانی فاخر آن را نمونهای از فقدان انسجام روایی و سقوط اخلاقی در طنز رسانهای میخواند و زهرا مشتاق از زاویهای انسانی و احساسی، بر رابطه میان داوود و اجل تأکید میکند. سه نگاه، سه تحلیل و یک پرسش اساسی: آیا «اجل معلق» توانسته مرگ را از سایه ترس به عرصه گفتوگو بیاورد؟ در ادامه گفتوگوی خبرنگار روزنامه صبا با محسن سلیمانی فاخر، منتقد سینما را میخوانید.
سریال از نظر روایت داستانی چقدر منسجم است؟
سریال «اجل معلق»؛ از همان قسمت نخست به وضوح نشان میدهد که انسجام روایی اولویت سازندگان نبوده است. به عنوان مثال، تغییر ناگهانی محل کار داوود از ریختهگری به شیشهسازی نه برآمده از ضرورت درام است، نه خلاقیتی در پی دارد. این جابهجایی صرفاً نوعی ترفند سطحی برای تنوع بصری است، بدون اینکه به جهان داستانی گره بخورد یا به روایت کمک کند. گویی هر اپیزود، مستقل از قبلی نوشته شده، بیآنکه درکی از ساختار علی-معلولی یا قوس شخصیت وجود داشته باشد. روایتی اینچنین شلخته، بیشتر شبیه وصلهپینهای از صحنههای کمدی دمدستی است تا یک داستان معنادار.
به نظر شما داستان دراماتیک و پرکشش است یا دچار افتوخیز؟
داستان نهتنها دچار افتوخیز نیست، بلکه از ابتدا با سکون و بیرمقی آغاز میشود و همانجا متوقف میماند. هیچ لحظهای از تنش درونی شخصیتها یا گرهافکنی جدی در مسیر داستان نمیبینیم. حتی موقعیتهایی که میتوانستند محملی برای طنز درخشان و موقعیتمحور باشند، به سطحترین شکل ممکن هدر میروند. برای مثال، شوخی با فروش اعضای بدن و مرگ مغزی نه تنها کمدی خلق نمیکند، بلکه حس توهینآمیزی به تماشاگر میدهد. چنین پرداختی نه درام است، نه کمدی؛ بلکه نوعی سطحینگری است که از نبود ظرافت و بلوغ نویسنده حکایت دارد.
مضمون مرگ و فرصت دوباره در این سریال چه اندازه تازه و خلاقانه پرداخت شده؟ آیا بیشتر شاهد تکرار مضامین آشنا هستیم یا نگاه متفاوتی ارائه شده؟
سریال میخواهد مرگ را به عنوان فرصتی دوباره و مجالی برای بازنگری در زندگی روایت کند، اما این مضمون شریف در قالب طنزی پرداخته شده که نه تنها «خلاق» نیست، بلکه بعضاً تمسخرآمیز و غیرانسانی است. وقتی موضوعی همچون اهدای عضو _ که نیاز به فرهنگسازی جدی در جامعه دارد _ به ابزاری برای گرفتن خنده تبدیل میشود، دیگر با ضعف ساده مواجه نیستیم. با نوعی بیاخلاقی رسانهای طرفیم که میتواند برای خانوادههای اهداکننده تحقیرآمیز باشد.
کارگردان در میزانسنها، انتخاب لوکیشنها و فضای بصری سریال چه نمرهای میگیرد؟ آیا توانسته جهان داستان را ملموس کند؟
از نگاه بصری، سریال فاقد نگاه مشخص است. میزانسنها تخت و بیبیاناند، نورپردازی سرد و فاقد درک از حالوهوای درام است و دوربین، بیهدف به دنبال بازیگر حرکت میکند. به جای آنکه فضا در خدمت معنا باشد، صرفاً درگیر پرکردن قاب است. طراحی صحنه نیز نشانی از خلاقیت ندارد. بدون هویت و حس. تماشاگر هیچگاه در جهانی باورپذیر قرار نمیگیرد. فضا، نه بازتابی از ذهن شخصیتهاست، نه بستر رشد روایت.
فکر میکنید نویسنده یا سازندگان توانستهاند مضمون اصلی را بهگونهای طرح کنند که از شعارزدگی دور بمانند؟
سریال در ظاهر تلاش کرده از شعار بپرهیزد، اما در عمل به کلیشههایی سطحی و گاه تحقیرآمیز پناه برده. طنزهایی همچون تمسخر افراد یا رفتارهای اغراقآمیز با بیماران، نه تنها خندهدار نیستند، بلکه بیرحم و غیراخلاقیاند. اینها نه نقد اجتماعیاند، نه موقعیتهای بامزه. بلکه نشانهای از فقدان درک انسانی و بیسوادی طنزپردازانهاند. طنز زمانی مؤثر است که بر دوش آگاهی و همدلی استوار باشد، نه آنکه اقشار ضعیف سوژه خندههای بیمایه شوند. در مقایسه با سریالهایی که در سالهای اخیر حول تجربههای ماورایی یا مرگ ساخته شدهاند، «اجل معلق»؛ اثری بهشدت عقب مانده است. جالب آنکه حتی در همین تلویزیون ایران، در ماه رمضان، سریالهایی که اصلاً ژانر کمدی نداشتند، مثل «او یک فرشته بود» یا «اغما» یا حتی درامهای مناسبتی، روایتپردازی به مرتب بهتری داشتند. این مقایسه نشان میدهد که «اجل معلق»؛ نه قربانی سانسور است، نه فقر بودجه؛ بلکه اسیر فقدان تفکر خلاق و نبود نگاه هنری در طراحی محتواست.
نظرتان را درباره حضور رضا عطاران در این سریال بگویید؟
سریال تصور کرده حضور رضا عطاران، بهتنهایی، کافی است تا مخاطب بخندد، یا اگر طراح سریال بهرام افشاری باشد مملو از ایده و تفکر خلاقانه است. این انتخابها بدون متن قوی، بدون موقعیتسازی درست و بدون هدایت حرفهای، بیشتر از آنکه به سود سریال باشد، به زیان آن تمام شده است. رضا عطاران در این سریال، نه تنها موفق به نجات اثر نشده، بلکه گویی به بازتعریفی وارونه از کارنامه خودش بدل شده است. بازیهای خنثی، دیالوگهای کمرمق و بیهویتی موقعیتها، حضور او را نیز از معنا تهی کردهاند. در آخر «اجل معلق»؛ نه یک کمدی قابلدفاع است، نه درامی شریف، اثری است که مفاهیم والای انسانی را در قالبی شوخیگونه و بیذوق قربانی میکند. این سریال، با نادیدهگرفتن شعور مخاطب، با بیمسؤولیتی در طرح مفاهیم حیاتی و با سوءاستفاده از بازیگران محبوب، به نقطۀ شکست خودخواستهاش رسیده است. اگر هدف، کمدی است؛ باید آن را بر اساس شناخت روان، جامعه و قصه بنا کرد. اما اینجا، تنها با تلفکردن وقت تماشاگر، بیاحترامی به موضوعات انسانی و ویرانکردن اعتبار هنری بازیگران باسابقه مواجه هستیم.





