محمد معتضدی در گفتگو با صبا:
تضاد میان دو کاراکتری که بازی میکنم چالشی جذاب است
متضاد بودن دو کاراکتر یعنی قهرمان و ضد قهرمان اثر که هر دو را خودم بازی میکنم، چالشی بسیار جذاب بهحساب میآمد. اینکه هر دو نقش را به شکل قابل قبولی ارائه کرده باشم، برایم بسیار جذاب بود.

مریم عظیمی _ با اتمام بیست و دومین دوره جشنواره بینالمللی نمایشهای آئینی سنتی، اجرای عمومی نمایش «ریش فیدل،غبغب مرکل» در تالار حافظ از امروز یکشنبه از سر گرفته خواهد شد. شهاب الدین حسینپور کارگردانی این نمایش را که بر اساس نمایشنامهای از امیرعلی نبویان است، بر عهده دارد و محمد معتضدی، مهبد قناعت پیشه، ندا مقصودی و… تیم بازیگران این نمایش را تشکیل میدهند. در ادامه گپ و گفت خبرنگار صبا با بازیگر این نمایش را میخوانید.
نقش دیوانه، یکی از سختترین و چالشبرانگیزترین نقشهایی است که هر بازیگری در طول دوران کاری خود ممکن است تجربه کند. از روندی که حضور شما در این پروژه داشت و کار روی این کاراکتر بگویید.
من پیشتر هم با آقای شهاب حسینپور برای نمایش گالیله، همکاری داشتم. اما به دلیل مشغله کاریِ من نتوانستم در دور اول اجراها افتخار همکاری با این گروه را داشته باشم و در آن مقطع، آقای صولتی عزیز این دو نقش را بهخوبی ایفا کردند و اجراهایشان فوقالعاده بود. پس از پایان آن پروژهها، آقای حسینپور بار دیگر با توجه به رفتن آقای صولتی سر پروژه دیگری حضور داشتند، این نقش را به من پیشنهاد دادند و من نیز با افتخار پذیرفتم. اما ابتدا باید بگویم که اصولاً اجرای تیپ در نمایش، باید نمود ظاهری واضح داشته باشد، زیرا در سینما یا تلویزیون میتوان با یک نگاه، یک مکث کوتاه یا المانهای بسیار ظریف، حالاتی مانند روانپریشی را نشان داد؛ همانطور که در تاریخ سینمای ایران و جهان بارها شاهد آن بودهایم. اما در تئاتر، این ویژگیها باید برجستهتر و نمایانتر باشند، چرا که بازیها باید کمی اغراقشدهتر باشند. به همین دلیل تصمیم گرفتم بدنی خاص برای این کاراکتر طراحی کنم؛ بدنی که اندکی نامتعادل باشد و از حالت عادی فاصله بگیرد. از سوی دیگر، این شخصیت هنوز کودک است یعنی همانطور که عموما دیدهام افرادی که مشکل روانی دارند یا به نوعی مجنون هستند نوعی رفتار کودکانه دارند. از اینرو، من در طراحی حرکتهای این شخصیت، نوعی حالت کودکانه را لحاظ کردم تا هم در فرم و هم در رفتار، حس لطافت و معصومیت کودکانهای را منتقل کند. بنابراین حرکتهای نامتعادل و واکنشهای عصبی او با همین رویکرد طراحی شد تا نمود ظاهری «دیوانگی» را تقویت کند. همچنین صدای شخصیت را کمی کودکانهتر در نظر گرفتم تا همخوانی بیشتری با این ویژگیها داشته باشد.
اما کاراکتر دومی که بازی میکنید کاراکتر «حلال» است که تفکیک این دو کاراکتر و تضاد میان آنها جالب توجه است.
بله نقش «حَلال» کاملاً متضاد با دیوانه است، و همین تضاد برای من جذابترین بخش برای پذیرش این کار بود. همکاری با شهاب حسینپور همیشه تجربهای ارزشمند است، اما متضاد بودن این دو کاراکتر یعنی قهرمان و ضد قهرمان اثر که هر دو را خودم بازی میکنم، چالشی بسیار جذاب بهحساب میآمد. در واقع، قهرمان نمایش «دیوانه» و ضدقهرمان اصلی نمایش، شخصیت «حَلال» محسوب میشود و اینکه هر دو نقش را به شکل قابل قبولی برای کارگردان و مخاطب ارائه کرده باشم، طبیعتا چالشی بسیار جذاب بود. شخصیت «حَلال» را میتوان نماد ستمگریِ جامعه و تجسمی از بی رحمی و ستمگری اجتماعی و سیاسی دانست، هرچند که در قالب یک انسان به تصویر کشیده شده است. همانهایی که برای رسیدن به مقاصد خود از هیچ کاری فروگذار نمیکنند.
یکی از صحنههای تأثیرگذار نمایش، صحنهای است که بازیگر نقش مادر (ندا مقصودی) و شما دارید. در این صحنه از نظر درونی بر شما چه میگذرد؟
بله همانطور که گفتید صحنهای بسیار دردناک است. اگر مخاطب به قصه وصل شود و به آن لحظه برسد، قطعاً تأثیر عمیقی خواهد گرفت. اساسا جذابیت تئاتر، در مقایسه با سینما، همین ارتباط نفسبهنفس با تماشاگر است و من در این صحنه، کاملا صدای گریه تماشاگران را میشنوم و این تجربه، بسیار شگفتانگیز است. در این لحظه شخصیت دیوانه در خلوتی شبانه کنار زنی که نمیداند مادر اوست، از مادری که هرگز نداشته سخن میگوید. او سر بر دامان مادرش میگذارد و از او شکایت میکند، در حالیکه مادر قادر نیست حقیقت را فاش کند و بگوید که «من مادر تو هستم» این صحنه از منظر دراماتیک، لحظهای بینظیر است؛ لحظهای که نشان از قلم و نبوغ امیرعلی نبویان، نویسنده اثر دارد. او نویسندهای بسیار توانا، عمیق و باهوش است و این موقعیت احساسی را با مهارتی خاص خلق کرده است. همزمان با پخش موسیقی پس از این گفتوگو و دیالوگها، حس صحنه تشدید میشود. البته ما هم در حین بازی این حس را تقویت میکنیم، اما در مجموع، لحظهای بسیار جذاب و تأثیرگذار شکل گرفته است. از سوی دیگر، این صحنه در لوکیشنی خاص یعنی در قبرستان اتفاق میافتد. به نظر من، این لحظه، نقطهای است که تماشاگر پس از تجربه حجم زیادی از موسیقی، هیجان، جنبوجوش، شوخی و خنده، به ناگاه به آرامشی عمیق اما همراه با غم میرسد. گویی استراحتی کوتاه میکند تا آماده ادامه نمایش شود. در عین حال پس از این صحنهی بسیار غمانگیز، من تنها سی ثانیه فرصت دارم تا خود را برای بازگشت در قالب شخصیت «حَلال» آماده کنم.





