امین سعدی در گفتگو با صبا:
در بازنویسی به شاکله اثر کاملاً وفادار بودم
فکر میکنم که نمایشنامه اصلی بیش از صد صفحه بود و من در بازنویسی آن را به بیستوسه صفحه رساندم، اما در این بازنویسی به شاکله اثر کاملاً وفادار بودم و فقط داستان بهصورت کامل فشرده شد.

مریم عظیمی _ امین سعدی این روزها همزمان دو نمایش «ساحلیها» و «انفجاری در قلب» را در دو سالن مختلف روی صحنه دارد که هر دو برگرفته از نمایشنامههای وجدی معود هستند. نمایش ساحلیها که در سالن چهارسوی تئاتر شهر روی صحنه است به سفر درونی ویلفرد که سعی دارد جسد پدرش را برای تدفین به زادگاهش برساند، میپردازد و عبدالرضا نصاری، نریمان عابدی، ندا قاسمی، محمدرضا خادمی، مهسا الهیاری و آریا تحویلدار در آن به ریفای نقش میپردازند. در ادامه گپ و گفت خبرنگار صبا با تهیهکننده و کارگردان این نمایش را میخوانید.
در روند دراماتورژی چه تغییراتی روی نمایشنامه اصلی اعمال شد و تا چه حد در اجرا به داستان اصلی وفادار بودهاید؟
فکر میکنم که نمایشنامه اصلی بیش از صد صفحه بود و من در بازنویسی آن را به بیستوسه صفحه رساندم. وجدی معود یک نوسنده لبنانیالاصل است و اصولاً عربها خیلی شاعرانه مینویسند. مثلاً اگر بخواهند از ماه بگویند، صرفا نام ماه را نمیآورند بلکه یک شعر میگویند تا بفهمیم که راجع به ماه صحبت میکنند. اما من در این بازنویسی به شاکله اثر کاملاً وفادار بودم و فقط داستان بهصورت کامل فشرده شد و از حدود سیوپنج کاراکتر، بدون اینکه به بطن ماجرا ضربه بزند حذف شدند و ما تمام کاراکترهایی که در نمایش بود را با هم ادغام کردیم که توسط شش بازیگر ایفا و اجرا میشوند.
چه شد که این نمایشنامهنویس را انتخاب کردید و آشناییتان با آثارش به کجا بازمیگردد؟
من نمایشنامه آتشسوزیها را از ایشان خواندم و بهشدت مجذوب ساختار نوشتن ایشان شدم. برخی میگویند که وجدی معود خیلی شاعرانه و فلسفی مینویسد ولی من آن فضای تصویری نمایشنامههایش را خیلی دوست داشتم؛ او به واسطه اینکه سینماگر است، البته یک سینماگر شناخته شده، نمایشنامههایش را خیلی تصویری مینویسد و این دقیقا همان ویژگی است که من همیشه دنبالش بودم، اینکه بتوانم توسط تصویر و فرم، محتوایم را به مخاطب منتقل بکنم. ما میآییم تئاتر ببینیم، نمیآییم تئاتر بشنویم همانگونه که میرویم موسیقی را بشنویم نه اینکه ببینیم. برایم من کارکرد تئاتر از دیگر فرمهای هنری اینجا جدا میشود؛ از نظر من این تصویر است که میتواند مخاطب را به فکر فرو ببرد و همین ویژگی آثار وجدی معود سبب شد که سراغ دیگر نمایشنامههایش بروم که حالا ساحلیها یکی از آنهاست.
به یاد دارم در مصاحبه پیشینمان درباره نمایش «منگی»، از یک فضای تلفیقی در آثارتان صحبت کردید و گفتید که از امکاناتی که هر ژانر و سبکی به شما میدهد برای بیان منظورتان استفاده میکنید و به نظرم در کارگردانی «ساحلیها» نیز همین مسیر را دنبال کردهاید.
بله دقیقاً. من به سبک خودم وفادارم. یعنی اصولاً همان فضای بیناسبکی را دنبال میکنم و از هر چیزی که به من امکان بدهد، امکان درستی که بتواند در کارگردانی پیشبرنده اثر باشد، استفاده میکنم، چون برای تماشاگر امروزی قابل لمس است یعنی شما میتوانید در یک نمایش پستمدرن هم فضای تعزیه را بیاورید، هم فضای کلاسیک را و هم میتوانید از تمام فضاهایی که در ذهن یک مخاطب ایجاد میشود بهعنوان یک کارگردان استفاده بکنید. در نمایش ساحلیها، بهواسطه حجم سنگین تصاویری که وجود داشت و علیرغم خلاقیت بالای عوامل اثر، خواستم که در این فضا از مدیا بیشتر استفاده بکنم همینطور از زبان خود سینما بیشتر بهره بگیرم به همین علت در بسیاری از قسمتهای نمایش را ما بهصورت فیلم ساختیم حتی میخواستیم صحنههای دیگری مانند گندمزاری که از آن سخن گفته میشود را نیز فیلمبرداری کرده و در کار استفاده کنیم اما این امکانات فراهم نشد که مثلاً بتوانیم تصویرهای دیگر ایجاد بکنیم. علاوه بر این در باب فضای سینمایی، از شیوه تدوین موازی در سینما خیلی استفاده کردم؛ یعنی تدوین موازی سینما را در کارگردانی این نمایش مورد استفاده قرار دادم.
لطفا در مورد نحوه بکارگیری تدوین موازی بیشتر بگویید.
در دکور این نمایش از چهار در استفاده شده است که این درها هم میتوانند کمد دیواری زندگی و خانه ویلفرد باشند و هم درهای مثلاً ساختمان شهرداری، گلفروشی، سردخانه، مردهشورخانه و غیره از این درها به صورت موازی کنار هم استفاده شد و زبان فرمال، فضای اکسپرسیونیستی و حتی گوشهای از دکور که ظروفی که در کنار تخت گویی از دکور بیرون ریخته شدهاند بهنوعی یک ادای دِین به آثار رامبراند است. به عبارتی من و طراحانی که در اثر همراهم بودند از تمام امکانات، مثل لباس، گریم، موسیقی نور و بهخصوص مپینگ که میتوانست آن فضاها را برای ما خلق کند، بهره گرفتیم.
مدت زمان کار یک ساعت و بیست دقیقه است و با توجه به اینکه برخی دیالوگهای کاراکترها شاعرانه، فلسفی و کمی دور از خط اصلی داستان میشوند شاید این ریسک مطرح باشد که ارتباط مخاطب با اثر در لحظاتی کمرنگ شود. آیا نسبت به حفظ این دیالوگها این ریسک را حس میکردید؟ یا در واقع این ریسک را پذیرفتید چون لازم بود که برای تکمیل مفهوم اثر این بخشها حذف نشوند؟
در واقع بحث ریسک کردن مطرح نبود چرا که من صرفا بنا به خوشایند مخاطب کار نمیکنم بلکه بیشتر کارکرد اثر برایم مهم است و میتوان گفت که در ۹۹ درصد موارد به این فکر میکنم که کارکرد اثر به چه شکلی میتواند به بالاترین حد خود برسد. بنابراین اگر قرار بود آن تکهها را حذف بکنم، با توجه به اینکه نمایشنامه در مرحله بازنویسی کلا فشرده شده بود، به مفهوم کلی بهشدت آسیب میزد. ما در پارت اول، یک پارت سنگین، پُر از تصاویر و ریتم تند را دنبال میکنیم و در پارت دوم ریتمان را پایینتر آوردیم تا آن کُدهایی که در پارت اول تقریباً چیده شده بود و در سفر درونیای که ویلفرد آغاز میکند و میخواهد به اصل و ریشهاش بازگردد، مطرح میشود سر جای خود قرار گیرند و واکاوی شوند. من سعی کردم در پارت دوم، با توجه به اینکه نویسنده از یکسری کاراکترها مانند اودیپ و… به صورت غیر مستقیم استفاده میکند، کار کاملا کلاسیک باشد. هرچند که در لایههای زیرین دیالوگها به هویت این کاراکترها پی میبریم و آنها مستقیما معرفی نمیشوند اما مخاطب در مییابد که از برخی دیالوگهای هملت استفاده شده یا در جای دیگر از ابله داستایفسکی، ادیپ شهریار و آنتیگونه استفاده شده است. من سعی کردم پارت دوم کاملاً کلاسیک باشد؛ یعنی کلاسیکی که در فضای مدرن کار میشود به همین علت از شیوههایی مثل مپینگ بهره بردم تا بتوانم از آن فضاسازیهایی که در شیوه کلاسیک شکل میگیرد، استفاده کنم. به همین خاطر بخشهایی که به آن اشاره کردید و شاید به زعم برخی، تماشاگر را در بعضی لحظات خسته کند، قابل حذف شدن نبود و ما مجبور بودیم برای اینکه شاکله اصلی حفظ شود کارکرد آن دیالوگها را از بین نبریم و این دیالوگها را کمتر نکرده و به شیوهی دیگری بیان نکنیم.
کاراکتر اصلی داستان ویلفرد به دنبال ریشههایش میگردد، آیا یک نگاه کهنالگویی هم در این اثر وجود دارد؟ یا اینکه بخواهیم از این الگوهای نمایشی بهعنوان یکسری کهنالگو یاد کنیم؟
طبیعتاً تئاتر وقتی برای تئاتر کار میشود همیشه آن خط کلاسیکش را حفظ میکند. یعنی وقتی به متون مدرن هم بنگریم حتماً یک رشته یا گرتهبرداری از گذشته و متون کلاسیک در آن میبینید و بله من هم این کار را کردم و از کاراکترهایی که در این نمایش بودند وام گرفتم تا آن فضای کلاسیک را برای تماشاگر امروزی بازنمایی کنم.
آیا میتوان گفت که کاراکتر ویلفرد به نوعی در طول اعصار به کاراکترهایی که بدان اشاره شد پیوند زده میشود؟
کاراکترهایی که در این نمایش مورد استفاده قرار گرفتهاند شدهاند، همگی یک درگیری با پدر دارند: ادیپ، تقدیرش این است که پدرش را بکشد. آنتیگونه، که خود دختر ادیپ است، هملت و روح سرگردان پدرش و … همه این کاراکترها یک مسیر جداییناپذیر از تقدیرشان و پدرشان دارند. یعنی این انتخابها کاملاً هوشمندانه بوده و مسئلهی پدر و درگیری آن کاراکترها با پدر، در هر چهار کاراکتری دیده میشود.
علاوه بر این ویلفرد نیز مانند تمام این کاراکترها در دو راهی انتخاب است. حال دو راهی که ویلفرد در عصر مدرن با آن مواجه است کمی متفاوت از دیگر کاراکترها است.
بله در واقع تمام این کاراکترها همین مسیر را طی کردهاند و به نوعی دیدهاند که هیچ گریزی از آن انتخاب نیست. ویلفرد نیز پس از مواجه شدن با این کارکترها درمییابد که این انتخاب گریز ناپذیر است.





