صادق برقعی در گفتگو با صبا:
شاید دورترین آدم این قصه به من کاراکتر امیر باشد
امیر از من خیلی دور است. شاید دورترین آدم این قصه به من امیر باشد، چون منِ صادق برقعی، بر خلاف این کاراکتر هستم، کاری را میکنم که دوست دارم، دیدگاهم به زندگی شباهتی به او ندارد و مسائل را جدی میگیرم.

مریم عظیمی _ این روزها نمایش «باران اسیدی» به نویسندگی نیما نافع، کارگردانی الهام شعبانی و تهیه کنندگی صدف رضاپور در سالن استاد سمندریان تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه میرود و سپند امیرسلیمانی، مونا کرمی، صادق برقعی، فاطیما بهارمست، مهسا طهماسبی و مازیار سیدی گروه بازیگران آنرا تشکیل دادهاند. این نمایش به داستان شش دوست قدیمی میپردازد که در سفری کوتاه و موقعیتی پیچیده حبس شدهاند و هوا، فضا و رابطهها آرامآرام تغییر میکند و رازهای سر به مهر افشا میشوند. در ادامه گپ و گفت خبرنگار صبا با بازیگر این نمایش را میخوانید.
کاراکترها در این نمایش قضاوت نمیشوند، همه آنها به نوعی خاکستری هستند و سرخوردگیها، نرسیدنها و ناکامیهای خاص خودشان را دارند. پیرو همین امر لطفا درباره کاراکتر امیر و اینکه شما در پرداخت به این کاراکتر چگونه پیش رفتید بگویید.
در ابتدا باید اشاره کنم که کاراکتر امیر بنا به گذشتهاش با بقیه تفاوت عمده دارد و علاوه بر این به لحاظ مالی نیز با دیگران متفاوت است. پرداخت ما روی نقش نیز نسبت به آن چیزی که در متن وجود دارد شکل میگیرد و بر اساس آنچه متن به ما میدهد، سعی میکنیم چیزهایی برای خودمان بسازیم، که الزاما تأثیری در خروجی نخواهد داشت. امیر هم مثل دیگر کاراکترهای این قصه، مانند همین آدمهای جامعه ما، یکسری مشکلات و مسائل دارد. مهمتر از همه و آن چیزی که بهنظرم خیلی جامعیت و عمومیت دارد و درباره اکثر مردم جامعه صدق میکند همین است که او نتوانسته به آنچه میلش و علاقهاش بوده، بهواسطه شرایط زندگی و خانوادگی برسد و مجبور شده که خواستههایش را رها کند. اما به نظرم امیر برای خودش در زندگی یک «مانیفست» یا «بیانیه»ای دارد که ما رگههای عرفانی و رگههای غربیاش را در فلسفه اگزیستانسیالیسم دیدهایم و میتوان گفت حرف امیر این است که: باید زندگی کرد. یعنی هر اتفاقی که میافتد، نباید امید را از دست داد و هر آدمی به نسبت امکانی که در هر دوره و زمانهای دارد باید زندگی کند و خودش نیز همین کار را کرده است اما بالاخره او هم دردهای خودش را دارد؛ از همه مهمتر همین که مجبور شده کاری را که دوست دارد رها کند و برود سراغ کاری که خانوادگی بوده و مجبور بوده ادامهاش بدهد.
آیا این کاراکتر هیچ شباهتی به خود شما دارد؟
اصلا، امیر از من خیلی دور است. شاید دورترین آدم این قصه به من امیر باشد، چون دقیقاً منِ صادق برقعی، بر خلاف این کاراکتر هستم، کاری را میکنم که دوست دارم، به لحاظ مالی هم مانند امیر نیستم و اصلاً دیدگاهم به زندگی شباهتی به او ندارد و خوب یا بد مسائل را خیلی جدی میگیرم. شاید امیر بتواند به من کمک کند که مسائل را چندان جدی نگیرم به همین علت روند رسیدن به این کاراکتر تا حدودی سخت بود بخصوص که من آنقدر آدم شیرینی در زندگی نیستم و میتوان گفت که تمرکزم احتمالاً بیشتر بر بخشهای تلخ زندگی بوده است. بنابراین با توجه به شیرینکاریهای امیر هر بار اجرا برای من چالشی است و سختیهای خاص خودش را دارد.
کاراکترهای این نمایش حتی در فضای دوستانه خودشان هم احساس ناامنی شدیدی دارند. مثلاً امیر گلایه دارد که چرا بدون او به تئاتر رفتهاند در حالی که دوستانش هم اطلاع ندارند که او هم مثلاً یکسری نمایشها را میبیند. شما این حسِ غریبگی در میان آشنایان را چگونه دیدید و تحلیل کردید؟
این نکته جالبی است که ما نیز در گروه دربارهاش حرف زدهایم و اینکه شما به آن اشاره میکنید برای من خیلی جالب است. این مسئله بارها در نمایش مطرح میشود و حتی یک جایی از قصه میگوید: چقدر ما از هم دوریم. مایی که در یک جامعه آماری، ۲۰ سال است با هم در ارتباطیم، ولی واقعاً از هم دوریم و حتی نمیدانیم که در پس ذهنمان از دوستانمان چه میخواهیم. همین امر سبب شده شخصا این روزها بیشتر به اطرافیانم نگاه میکنم، بیشتر تماس میگیرم و حالشان را میپرسم یا از زوایای دیگری به ارتباطاتم نگاه میکنم. این امر همواره مورد بحث است که چرا ما همیشه از چشم خودمان، با قواعد، منطق یا حتی منظر کلی خودمان، همه کس و همه چیز را میبینیم. یعنی ما انتظار داریم که دیگری همان عینک چشم ما را بر چشم داشته باشد. اگرچه این بحثها تکراری است ولی گویی هیچوقت هیچ راهکاری برایش یافت نشده و تنها راه پذیرش این است که ما مانند یکدیگر نیستیم و با هم فرق داریم و خیلی چیزها را اصلاً نمیدانیم. همین شاید باعث شود آرامتر شویم، کمتر قضاوت کنیم و…





