حامد عقیلی در گفتگو با صبا:
فلسفه، هنر و فرهنگ شرق پر از رمز و راز است
فلسفه، هنر و فرهنگ شرق پر از رمز و راز است و این برمیگردد به نوع نگاه آدم شرقی، که البته امروز این قضیه جهانیتر شده و انسان غربی نیز سعی میکند چنین نگاهی به مسائل داشته باشد.

مریم عظیمی _ نمایش «داستان چوانگ تسو» به نویسندگی داریوش رعیت و کارگردانی حامد عقیلی در حالی در سالن سایه تئاتر شهر روی صحنه میرود که بازیگرانی مانند آرش نوذری، اتابک نادری، پریزاد سیف و جواد اسماعیلی در آن به ایفای نقش میپردازند. این نمایش با حالتی معماگونه و فلسفی و در ادغامی فرا زمانی به قصه نویسندهای میپردازد که مرز میان خیال و واقعیت را گم کرده است. در ادامه گپ و گفت خبرنگار روزنامه صبا با کارگردان این نمایش را میخوانید.
جذابیت این متن و دلیل انتخابش چه بود؟
چند سالی بود که میخواستم فعالیت تئاتریام را از سر بگیرم یکیدو بار هم اقدام کردم ولی متأسفانه بهخاطر شرایطی که حاکم بود، نشد. در این مدت. متنهای بسیاری خواندم اما بدنبال متنی بودم که تنها برای صحنه تئاتر باشد. متنهای مثل «چهار صندوق» بیضایی که به نظر من نمیشود غیر از روی صحنه تئاتر مدیوم دیگری برایش در نظر گرفت. تا اینکه پیشنهاد شد که آقای رعیت برایمان متنی بنویسند. آقای رعیت نیز فضایی که من نیز شخصا بدان علاقهمند هستم و آثاری در این فضا ساختهام را انتخاب کردند. فضای در مرز بین واقعیت، خیال و توهم و همین نکته برای من یکی از جذابیتهای اصلی این متن محسوب میشد. از طرف دیگر حرف اثر نیز برایم خیلی مهم بود و جذابیتهای لازم برای اینکه بتوانم کار کنم را داشت.
در مورد چوانگ تسو، فلسفهاش و تاثیری که بر داستان و خود نمایش دارد بگویید.
من تقریباً شناخت کافی نسبت به تائوئیسم دارم. یعنی سالها بخشی از علاقهام بوده، مطالبی دربارهاش خواندهام و کار کردهام اما نمیتوان گفت که در این نمایش دقیقا در مسیر اندیشههای چوانگ تسو هستیم. چوانگ تسو در حقیقت یک بهانه است برای طرح قصه. اما در کلیت و منظر لانگشات چوانگ تسو نیز در همین حیطه گام برمیدارد که به جهان و هیچ چیزش نمیشود به صورت مطلق اعتماد کرد چرا که همه چیز در حال تغییر است. تائوئیسم که بنیانگذارش لائوتسه و چوانگ تسو در حقیقت فرد دوم این مکتب بوده، اشاره به همین دارد که هیچچیز جهان را نباید تغییر داد، باید بگذاریم همهچیز همانطور که هست باشد و ما در مسیر شناور باشیم، اعتمادی هم به آن نیست و هر چیزی میتواند در لحظهای صددرصد درست و در لحظه دیگر یا از دید یک فرد دیگر، کاملاً غلط باشد. این دستاویز نویسنده بود که بتواند این قصه را پرورش بدهد.
به هر حال فضای شرق همیشه رمز و رازی در خود نهفته دارد و این رمز و راز در قالب عناصر مختلفی در حوزه هنرهایی مانند نمایش و موسیقی و نقاشی خود را نشان میدهد. به نظر میآید شما نیز در بعد کارگردانی این نمایش سعی کردهاید به صورت مینیمالیستی از این عناصر بر القای این فضا استفاده کنید.
همانطور که گفتید، فلسفه، هنر و فرهنگ شرق پر از رمز و راز است و این برمیگردد به نوع نگاه آدم شرقی، که البته امروز این قضیه جهانیتر شده و انسان غربی نیز سعی میکند چنین نگاهی به مسائل داشته باشد. به همین سبب شاهدیم که هزاران سال قبل از آنکه مبحث کوانتوم از طرف دانشمندان غربی مطرح شود، بزرگان، مربیان و انسانهای معنویِ شرق آن را بیان کردهاند. حال آن موقع کوانتوم نامیده نمیشد. این فضا، فضایی است که هیچ چیزی در آن نمیتواند مطلق باشد. یکی از تعارف کوانتوم این است که هر کسی که بگوید کوانتوم را فهمیدهام، اصلاً نفهمیده است و ما همین نکته را در این نمایش میبینیم به صورتی که ما، هرزمان مخاطب میخواهد در مورد وضعیت نمایشی یک تصمیم قطعی بگیرد، یکدفعه زیر پایش را خالی میکنیم و از او میخواهیم از منظر دیگری مسئله را ببیند.
در بحث دکور و لباس هم به همین شکل پیش رفتهاید؟
بله، حتی بسیاری از من در این مورد پرسیدهاند و جواب من این است که اگرچه ته مایههایِ فرهنگ و سنت هنوز هست، اما این عناصر به شدت در هم ادغام شدهاند. برای همین من سعی کردم این نگاه را در طراحی لباس و دکور و انتخاب آکسسوار کار داشته باشم. یعنی در فضا و دکور کاملاً شرقی، ما مجبوریم دستگاه کارت خوان داشته باشیم، کاراکترها کتانی به پا داشته باشند، نیمتنه بالایی لباس کاراکتر دکتر چین و نیمتنه پایینیاش غربی باشد و … در واقع من سعی کردم آن آشفتگی موجد در ذهن و دنیای کاراکترها در صحنهريال دکور و لباس ها نیز داشته باشم.
سخن پایانی
قصد من در این نمایش ابتدا بر این بود که هیچ وقت نگویم نگاه من به نمایشنامه چه بوده و در درجه دوم دوست داشتم وقتی کار تمام میشود، به تعداد تماشاگران، نظر و نگاه متفاوت نسبت به اثر وجود داشته باشد. بدین ترتیب هر مخاطبی بر اساس کودکیاش یا بر اساس زندگیِ فعلی و گذشتهاش در نقطه این به قضاوتی از اثر میرسد. مثلاً برای برخی از بانوان صحنه چمدان خیلی اهمیت داشت و تحلیلشان این است که این کار میخواست بگوید جهانِ مردانه، زن را باور ندارد. در حالیکه برعکسش همیر نقطه نظر نیز وجود داشت و برخی میگفتند که جهانِ زنانه، نمیتواند مرد را بپذیرد و این اشاره به همان نکته دارد که جهانِ ایدئال، آن جهانی است که یل و یانگ یا مذکر و مؤنث، کنار هم باشند. این برای من خیلی لذتبخش است که هر کسی بر اساس تجربیات زندگیاش به تحلیلی میرسد و من نیز در تحلیل کار برای بازیگرانم مدام به همین نکته اشاره میکردم که ما قرار است کاری کنیم که مخاطب نتواند یک نگاه واحد به کار داشته باشد بلکه باید به تعداد مخاطبان نگاههای متفاوتی شکل گیرد. درست مثل جهان خودمان و تلورانس وحشتناکی که در نگاه به جهان وجود دارد.





