ژیلا صادقی در گفتگو با صبا:
همانی هستم که روی آنتن میبینید
همانی هستم که روی آنتن میبینند. اگر جلوی دوربین یکجور باشم و بیرون یکجور دیگر، هم مدیر بالا دستی و هم مردم سریع تشخیص میدهند. بالاخره همه لنز و دوربین را میشناسند و مردم هم رسانه شخصی دارند.

سیامک صدیقی – ژیلا صادقی، مجری شناخته شده تلویزیون و رسانه، در گفتوگویی صریح و بی پرده با صبا از مسیر پر فراز و نشیب زندگی حرفهای و شخصیاش گفت. از تغییرات عمیق بعد از ۴۰ سالگی و کنجکاوی نسبت به سخنان رهبری، تا تجربه مواجهه با ممیزی شخصی، حاشیههای رسانهای و حساسیت نسبت به حریم خصوصی خانواده. او در گفتوگو با تلویزیون اینترنتی صبا، از پشت صحنه برنامههایش، جنگ رسانهای در روزهای بحرانی و نگاهش به نسل جوان روایت کرد و نشان داد «خط قرمز» نه فقط یک برنامه، که یک سنگر واقعی رسانهای است.
شما را به عنوان یک مجری صریح میشناسیم. اگر مهمان برنامه خودتان بودید، چه سؤالی دوست داشتید از خودتان بپرسید؟ چه چیزی شما را واقعاً به چالش میکشد؟
راستش من همیشه یک پیشنهادی به تهیهکننده داده بودم که یک بار من هم روی آن «صندلی مقدس» بنشینم؛ چون من هم مثل همه آدمها در مسیر زندگیام یکسری تحولات جدی را تجربه کردم. یک چیزهایی را تازه در خودم دیدم، به آگاهیهایی رسیدم، و حقیقتاً دلم میخواهد یک نفر هم من را به چالش بکشد. اما اگر بخواهم خودم از خودم سؤال بپرسم، سؤالی که واقعاً من را به چالش میکشد این است «چرا اینقدر دیر؟» و در پاسخ میگویم: هیچوقت نمیتوانم تقصیر را گردن کسی بیندازم جز خودم. من سالها در رسانه بودم، از نزدیک با همه چیز ارتباط ملموس داشتم، پس انتظار میرفت دقیقتر و موشکافانهتر مسیرم را جلو ببرم. اما فراز و فرودهای فکری زیادی داشتم؛ شاید به خاطر سبک زندگیام، سفرهایی که رفتم، آشنایی با فرهنگهای مختلف. این رفتوآمدها باعث شده بود ذهنم مدام در گردش باشد و دنبال نقطهای بگردد که ایدئولوژیام را شکل بدهد. من عاشق سفر، عاشق اجرا و عاشق تعامل با مردم بودم. اینها آنقدر برایم بولد شده بود که از یک سری چیزهای مهم در زندگی شخصیام فاصله گرفتم؛ چیزهایی که برای یک ایرانی ضروری است برای اینکه زندگیاش شکل درستتری بگیرد. و خب… زمان خورد. و من همیشه بابت همین «زمان از دست رفته» خودم را شماتت میکنم؛ چه در حوزه زندگی شخصی، چه مذهب، چه سیاست.
از چه زمانی این تغییرات در شما شروع شد؟
از نیمه دوم زندگیام. یعنی از بعد ۴۰ سالگی. من یک یادداشتی برای خودم نوشتم با عنوان «من چلهنشین شدم». آنجا بود که شروع کردم به تغییر کردن. قبلاً نسبت به هر اتفاقی واکنش نشان میدادم، زود اذیت میشدم، زود میجوشیدم. ولی از ۴۰ سالگی آرامتر شدم. جامعه را بهتر شناختم. حتی نسبت به رسانه و جایگاهی که در آن داشتم، تازه یک بازنگری کردم. به خاطر شغلم باید دائم سخنرانیها، رویدادهای علمی، فرهنگی، سیاسی را دنبال میکردم. گوش میدادم، تحلیل میکردم. آرامآرام رفتم به سمتی که سخنرانیهای آقا را خیلی گوش میکردم. خیلی هم صادقانه میگویم: از بیان ایشان خوشم میآمد؛ از مکثها، تأکیدها، آکسانها، زبان بدنشان، از سوادشان. اینها برای من جذاب بود. آن زمان آن احساسی که الان نسبت به ایشان دارم، اینقدر شدید نبود؛ ولی احترام داشتم. بعدها اما کنجکاویام بیشتر شد.
دقیقاً چه چیزی شما را در سخنان ایشان کنجکاو کرد؟
من سفر زیاد میرفتم، کشور به کشور. بعد میدیدم ایشان درباره خیلی از جزئیترین مسائل کشورهایی حرف میزنند که خود ما که در همان کشورها زندگی میکردیم این سطح آگاهی را نداشتیم. از پدرم و اطرافیان سؤال میکردم که آیا ایشان سفرهای متعدد داشتهاند؟ میگفتند نه. برایم سؤال بود: چطور یک نفر میتواند درباره جزئیترین مسائل جهان تا این حد دقیق باشد بدون اینکه کسی چیزی به او دیکته کرده باشد؟ برای همین گفتم: این آدم حکیم است. زمینی نیست. یک جنس دیگری دارد. همین برای من جذاب شد. و از یک جایی به بعد، دیگر گوش دادن به سخنرانیها برایم «ترس از گزینش» نبود. برای یک مجری همیشه هست، ولی برای من از یکجایی به بعد اصلاً پروسه اداری نبود. یک نیاز درونی بود. نیاز یک ایرانی. نیاز یک آدمی که خاک کشورش برایش اهمیت دارد و نمیخواهد کسی با غیرتش شوخی کند. از آنجا دنبال کردم، خواندم، با دقت گوش دادم تا ایدئولوژی خودم را بسازم. هنوز هم کامل نشده، اما مسیرم روشنتر شده و مطمئنم با کمک بزرگان و اهل رسانه که سواد دارند، این مسیر را دقیقتر ادامه میدهم.
شما اشاره کردید که نگاهتان به سخنرانیها تخصصی شده بود.
بله، مثل همان چیزی که یک استاد ادبیات به من گفت: «اینقدری که یک آدم عامی از غزل حافظ لذت میبرد، من نمیبرم؛ چون دائم دنبال آرایه و صنایع و کشفهای بدیعی هستم.» من هم همینطور بودم؛ در رسانه وقتی کار میکنی، حتی فیلم سینمایی را مثل بقیه نمیبینی. هی میروی سراغ نور، ریاکشن، حرکتها و از اصل ماجرا دور میشوی. در مورد سخنان آقا هم ابتدا همین بود. من تکنیکی گوش میکردم. اما بعدش دیگر داستان عوض شد…
شما در صحبتهایتان گفتید گاهی در فیلمها ما به جای خود اثر، به نور و جزئیات فکر میکنیم. در گفتوگوی شما هم موضوعات زیادی بود که میتواند مسیر گفتوگو را ادامه بدهد. اما قبل از ادامه، میخواهم درباره «ممیزی» صحبت کنم. یکبار شما استوری گذاشتید که بهدلیل چین آستین از یک برنامه کنار گذاشته شدید، نه توسط سازمان، بلکه توسط یک تهیهکننده. ماجرا چه بود؟
بله، کاملاً درست است. این یک اعمالنظر شخصی بود، نه تصمیم سازمان و متأسفانه این جریان هنوز هم در بعضی شبها تکرار میشود. اول بگذارید این را خیلی شفاف بگویم؛ در مورد من خیلی از خطقرمزهایی که برای بقیه مجریها هست، اعمال نمیشود. نه اینکه برای آنها اعمال میشود و برای من نه؛ من درباره دیگران اطلاعات ندارم اما درباره خودم کاملاً مطمئنم که این سختگیریها انجام نمیشود. اما قصه چین آستین… در رسانه ما کم ندیدیم تهیهکنندگانی که نه رسانه را میشناسند، نه دغدغه فرهنگ دارند، فقط دغدغه حساب بانکیشان را دارند. من سالها کار کردم؛ وقتی روبهروی یک تهیهکننده مینشینم، از اولین نگاه میفهمم او دغدغه فرهنگ دارد یا دغدغه پول. این آقا از همان دستهای بود که خدا را شکر سازمان خیلی زود متوجه شد و بلافاصله ایشان را کنار گذاشت.
موضوع چه بود؟
چند ماه از کرونا گذشته بود، من تازه عمل جراحی آپاندیس کرده بودم و به دلیل تاخیر در مراجعه، عمل سختی هم بود. ۱۶ تا لوله به من وصل بود. ولی با همان حال، میرفتم جلسات برنامه… چون مدیر شبکه خواسته بود و موضوع برنامه هم دغدغه من بود. سالها در حوزه خانواده کار کرده بودم، فیس چند برند لوازم خانگی بودم و برایم مهم بود به خانمها نشان بدهیم آشپزی و کار خانه یک کار تراپی است، نه یک تحقیر. اسم برنامه هم اسم مادر داشت، قشنگ بود، من هم با عشق رفتم. روزهای اول هم برخوردش خوب بود. اما وقتی رسیدیم به بحث قرارداد… بدترین لحظه کاری من همیشه لحظه قرارداد است؛ چون نگاه من فرهنگی است و نمیتوانم مثل یک معاملهگر پای میز بنشینم. ایشان بعد از شش–هفت ماه جلسه، یکدفعه گفت: «برای قرارداد بیاید.» من ۵۲ دست مانتو هم برده بودم. برگه را که خواندم، دیدم قرارداد نیست! گفتم: «این چیه؟» گفت: «این فحشهایی است که مردم به شما دادند! ما یک تیزر پخش کردیم، مردم فحش دادند.» گفتم: «خب، الان چه ربطی به قرارداد من دارد؟» با وقاحت تمام گفت: «میتوانم این فحشها را تبدیل به احسنت کنم… اما شما باید رایگان برای ما کار کنید!» من گفتم: «من تازهکار نیستم. اگر یک جوان بیاید و به من بگوید کمکم کن، من جانم را میگذارم. اما با تو نه.» برگه فحشها را تا کردم، گذاشتم کیفم و رفتم. بعد همان روز، چون برای تیزر عکاسی کرده بودند، زنگ زد و با لحنی توهینآمیز گفت «ما با چین آستین شما مشکل داریم. با دکمهها مشکل داریم. کلاً با لباس شما مشکل داریم.» و من باز هم سکوت کردم. در سن ۴۰ سالگی این سکوت خودش را بیشتر نشان داد. حتی به مدیران شبکه هم نگفتم؛ چون اصولاً اهل رفتوآمد و گلایهبردن نیستم. فقط کنار کشیدم. تا اینکه در «سلام صبح بخیر» تهیهکننده جدید پرسید: «چرا درباره آستین نگفتید؟» گفتم: «قصه آستین نبود؛ قصه رفتار توهینآمیز بود.» و آنجا گفتم: شبکه سه این مشکلات را ندارد. شبکه سه حرفهایترین نظارت را دارد. تعامل مدیر با مجری واقعی است. اخطار اگر میدهد، استاندارد است. تذکر اگر میدهد، دقیق است و رابطه ما بر پایه احترام و کار حرفهای است.
رابطه شما با مدیری که در رأس شبکه است و دربارهاش گفته میشود «سپر دارد» چگونه است؟
او یک فرد کاملاً حرفهای و تهیهکننده است. شما در ابتدای پرسش تلویحاً پذیرفتید که انگار خط قرمزها در مورد من کمتر اعمال میشود. بله؛ چون من لباس را میشناسم، تخصصم همین است. برای مقابل دوربین قرار گرفتن مطالعه زیاد میکنم، کورسهای زیادی گذراندم. لباس را بر اساس زبان بدنم و موضوع برنامه انتخاب میکنم و رنگ را خوب میشناسم. مهمتر اینکه تکلیفم با خودم روشن است.
یعنی همانطور که جلوی دوربین هستید، در زندگی روزمره هم همانطور لباس میپوشید؟
دقیقاً، مخاطب وقتی من را در خیابان، مهمانی، عروسی یا خرید میبیند، چیز عجیبی نمیبیند. همانی هستم که روی آنتن میبینند. اگر جلوی دوربین یکجور باشم و بیرون یکجور دیگر، هم مدیر بالا دستی و هم مردم سریع تشخیص میدهند. بالاخره همه لنز و دوربین را میشناسند و مردم هم رسانه شخصی دارند.
به برنامه «سلام صبح بخیر» اشاره کردید. سه تیتر از آن روز هنوز در گوگل هست: «خط قرمز حاشیهساز شد»، «کتدامن ژیلا صادقی صداوسیما را به آتش کشید»، و «از شهروندی آمریکا تا…». با این حجم حاشیه شما چگونه کنار میآیید؟ اذیتتان میکند یا حتی ممکن است از این جریان استفاده کنید؟
هیچ انسان عاقلی که استاندارد زندگی میکند، حاشیه را دوست ندارد. زندگی من همیشه پرایوسی بوده. امسال سیاُمین سال کار من در رسانه است و این حاشیهها فقط سه–چهار سال اخیر (از اواخر ۹۸) بهوجود آمده.
قضیه آن «دامن» چه بود؟
اصلاً دامن نبود؛ مانتو بود. یک مانتوی یکتکه که بارها پوشیده بودم؛ در سال تحویل، در چند کنگره، حتی در «سلام صبح بخیر». شبکههای معاند دنبال یک نقطۀ ضعف بودند و این را دست گرفتند. اما نکته دردناک این بود که بیشتر از شبکههای معاند، همکاران خودم به این قصه دامن زدند. یک دورهای شده بود که برای دیده شدن، هر کسی یک «#صادقی» میزد؛ ربطی هم نداشت! تبلیغ کرم میکرد، صادقی میزد؛ نظر سیاسی میداد، صادقی میزد.
شما گفتید پرایوسی برای خانوادهتان خط قرمز است.
بله؛ در فرهنگ خانوادگی ما همیشه حاشیه نداشتن ارزش بوده. در زندگی مشترک هم که وارد میشوید، یک نفر دیگر هم کنار شماست و او هم در این قصه سهم دارد. شما حواستان جمع است، اما آیا دوستان و آشنایان و فامیل هم با همان حساسیت مراقبت میکنند؟ همیشه نه.
یکی از تیترها درباره «شهروندی آمریکا»یی بودن شما بود. شما گفتید این دردناکترین سوءتفاهم حرفهایتان بوده. داستان چه بود؟
امسال هشتمین سالیست که شهروند آمریکا هستم. در تمام ۳۰ سال کارم، هیچکس نمیدانست. نه اینکه پنهان کرده باشم؛ اصلاً سروصدا نمیکردم. همسرم همیشه میگفت: «ما یهجوری میریم آمریکا و برمیگردیم که انگار از کرج تا تهران رفتیم.» حتی همکارانم هم نمیدانستند. تنها جایی که اطلاع داشتم، حراست سازمان بود؛ طبق قانون باید خروج و سفر را بهعنوان مجری اعلام میکردیم.
پس چطور لو رفت؟
داستانش پیچیده است. عکسهای من توسط یک فرد، به دو گروه و دو پلتفرم فروخته شد. ماجرا کشیده شد به فضای مجازی و دادگاه. آنجا این موضوع لو رفت. در واقع همان فردی که عکسهای من را فروخته بود، همان ماجرا را هم بزرگ کرد و گفت: «ایشان اقامت آمریکا دارد.» خب خیلی از همکاران ما دارند! بعد هم در برنامه «برودکست کامران نجفزاده»، که خودش هم شهروند است، صریح پرسید و من گفتم: بله.
در مورد افشاگری عکسها و دخالت رسانهها، تجربه شما چه بود؟
راستش، من شش سال درگیر این قصه بودم و سالها سکوت کردم. دو سال هم در دادگاهها بودم. امین فردین افشاگری کرد و وویسهایی که به من رسیده بود، به فرد دیگری انتقال داده شد و از آنجا به رسانه رسید. حتی ۳۰۰ تا عکس شخصی من در دست نزدیکترین افراد یا خانواده بود. من با مسئولینم تماس گرفتم، موضوع روشن شد و پلتفرم و افراد خاطی را به پای میز محاکمه کشاندم و حکم گرفتم. این تجربه نشان داد که حریم شخصی هر کسی، حتی در رسانه، باید محترم شمرده شود.
شما گفته بودید «خیال باطل است که من تا وقتی ترامپ پشت میز است برگردم آمریکا.»
بله، دقیقاً شبِ رسیدنم به ایران تلویزیون را روشن کردم و دیدم حاج قاسم شهید شده. من ایشان را از نزدیک دیده بودم و احترام عمیقی براشون داشتم. دوره ترامپ، سختگیری و تحقیر ایرانیها به اوج رسیده بود. صحنهای که از یک خواننده محبوب ایرانی در فرودگاه لسآنجلس دیدم، روی زمین نشسته بودند و اجازه ورود نمیدادند، واقعاً اذیتم کرد. احساس کردم ایرانیها دارند تحقیر میشوند.

برخی گفتند این حرفها سیاسیست.
بعضی آدمها کجفهماند و منافعشان در انکار واقعیت است. اگر ایران از داعش آسیبی ندید، مدیون چه کسی هستیم؟
در اجتماع با شما چه برخوردی میکنند؟
وقتی در خیابان راه میروم، هم لطف میبینم هم آزار. مثلا در یک رستوران، فردی یواشکی از من فیلم میگرفت. وقتی اعتراض کردم، با غرور گفت: «ما یک خانواده ریشهدار سلطنتطلب و عاشق پهلوی هستیم!» گفتم: «اتفاقاً من عاشق حکومتم؛ اما فرهنگ من این است که بدون اجازه از کسی فیلم نمیگیرم. شما که سلطنتطلب هستید، این فرهنگ را ندارید؟» اگر اجازه میگرفت، من با کمال احترام کنار او میایستادم و عکس میگرفتیم. عصر همان روز به مرکز خرید دیگری رفتم و غرق در محبت مردم شدم. برای یک خرید مهم رفته بودم ولی تمام وقت به عکس گرفتن گذشت. همه درباره «خط قرمز» حرف میزدند. مردم حرف دارند، زیاد هم دارند.
نمونهای از مواجهه شما با توهین در خیابان دارید؟
بله، حدود هشت–نه ماه پیش، در یک مرکز خرید نزدیک خانهمان، خانمی اصطلاح بسیار بدی در مورد من گفت. من بهش لبخند زدم و گفتم: «از دیدن شما لذت بردم.» وقتی پرسیدم شغلتان چیست، گفت «بازنشسته دبیر آموزشوپرورش». گفتم «خب، شما برای نظام خدمت کردید و قوانین را پذیرفتهاید. من هم که رسمی نیستم، اما شما خیلی حکومتیتر هستید!» این تجربه نشان داد که مردم و کار ما همیشه با ایدئولوژی، غیرت و آگاهی نسبت به کشور و نظام همراه است و تاوان دارد. ما در جنگ نرم هستیم؛ تیری که به ما میخورد پانسمان میشود و زندگی ادامه دارد.
شما پیشتر اشاره کردید که «لات» نیستید، ولی در برنامه از واژههای صریح استفاده میکنید. رویکرد شما چیست؟
من واقعاً لات نیستم، ولی وقتی لازم باشد چارچوبها را میشکنم. برای مثال، در برنامه جدید، برخی واژهها مثل «خشتک کسی رو پرچم کردن» آمدهاند. ادبیات نسل جدید، حتی در خندوانه یا سریالهای شبکه خانگی، گاهی بسیار سخیفتر از این است. ما در «خط قرمز» درباره آدمهای واقعی و نقدپذیر حرف زدیم؛ حتی آدمهای بینالمللی و خطرناک، که دنیا به بدترین شکل دربارهشان صحبت میکند. من همیشه تاکید میکنم که ادبیات درست، همسو با نسل امروز، اما محترم و واقعی باشد.
آیا این ادبیات شخص اول است یا بازنمایی نسل دیگر؟
اکثراً ادبیات نسل زد است، نه نسل من. من شخصاً به هنرجویان میگویم: «عادتهای کلامی و رفتاریتان در خلوت خودتان شکل میگیرد.» گاهی میبینیم مجریان و همکاران مطرح، همان ادبیات را در زندگی شخصی دارند. ما آن را در برنامه میبینیم و گاهی گلدرشت جلوه داده میشود تا مخاطب متوجه موضوع شود، نه برای دامن زدن به بیادبی.
برخوردتان با کودکان و نسل جوان در برنامهها چگونه است؟
یک دختر بچه در برنامه «خط قرمز» آنقدر احساساتش جریحهدار شد که گریه میکرد و میگفت: «من نمیگذارم ذرهای از خاک کشورم دست درازی شود.» من باید آرامش میدادم و نشان میدادم نسل جدید نیاز به صبر، مسالمت و آموزش دارد، نه سرزنش.
چقدر روایتها در برنامه، روایت شخص خود شماست و چقدر دیکته میشوند؟
هیچ چیز در برنامه دیکته نمیشود. پای احساس و غیرت آدمها در میان است و نمیتوانم برای غیرت کسی خط تعیین کنم. هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که به مهمان بگوییم این را بگو، آن را بگو. ما تاکنون ۴۰–۵۰ مهمان داشتیم، بیست تا هشت تا پخش شدهاند. شما نمیتوانید به ۲۰–۳۰ آدم خط فکری بدهید. هر فردی یک پیشینه، خانواده و تجربه شخصی دارد و فقط وقتی روی صندلی مینشیند، چیزی که میبینید لحظه واقعی اوست، نه چیزی دیکته شده.
درباره تجربه برنامه «زینبیه» و حساسیت سیاسی و مذهبی توضیح میدهید؟
من مجری هستم، گوینده هستم، شغل من این است که حتی با قاتل، زنان حزبالله، جراح قلب، زندانی یا دزد هم گفتوگو کنم. این خاصیت شغل من است.
در برنامه «زینبیه» با شرایط سخت دمشق رفتیم و ضبط کردیم. همکارانم هیچ وقت نمیتوانستند از ابتدا قضاوت کنند، چون لحظهای که میدیدند قاب خاص و محدود بود. ما یک شگرد ایجاد کردیم: دوربینها روشن بود، اما مهمان متوجه نبود تا خود واقعی او بدون ماسک و سانسور دیده شود.
شایعاتی درباره پرداخت به مهمانان وجود دارد، تایید میکنید؟
این کاملاً غیرمنطقی و غیرعقلانی است. من هیچ وقت به کسی نگفتم «این را بگو، بعد پولت را میگیری». این شایعات از سوی شبکههای معاند پخش میشود و کمترین پایه واقعی ندارد.
درباره انتقاد رسانهها و شائبه شهروندی آمریکایی شما چه میگویید؟
برخی میگویند چون شهروند آمریکاست، نمیتواند برنامه «زینبیه» را اجرا کند یا نمیتواند قضاوت کند. پاسخ من این است؛ همیشه گفتهام ای کاش همه ایرانیها فرصت سفر یا دیدن آمریکا را داشتند. زندگی و خانواده من شخصی است و هیچ نسخهای برای دیگران نمیپیچم. حتی درباره حجاب هم نظر قطعی ندادم؛ هر کس سبک و انتخاب خودش را دارد و احترام متقابل لازم است.
بعد از وقفه طولانی، چرا به «خط قرمز» پیوستید؟
کمتر از هشت ماه وقفه بود. دلیل بازگشت من به «خط قرمز»؛ احساس کردم به عنوان یک ایرانی و نماینده رسانه، در جاهایی کم گذاشتم. میخواستم نسل جوان، دهه هفتادی و هشتادی، که مقابل من مینشستند، دیده شوند و نگاه واقعی آنها ثبت شود. در جریان جنگ ۱۲ روزه، وقتی شهر خلوت شد و مردم نگران بودند، من در بیمارستان بودم و همچنان مسیر رسانهای و حرفهای خودم را ادامه دادم.
تجربه شما از شروع «خط قرمز» و روزهای جنگ ۱۲ روزه چگونه بود؟
به محض شروع خط قرمز، تیم کارشان را استارت زدند، اما من میدیدم که شهر چطور خالی شده و مردم چقدر نگراناند. اما همانهایی هم که ماندند، چقدر با هم اتحاد داشتند. یک اتفاق در میدان تجریش بینظیر بود؛ مردم خودشان کمک میکردند، بدون حضور کافی ماموران شهرداری. به من گفتند جمعیت زیادی به کمک آمدهاند برای جمعآوری اجساد یا مهار آب لوله ترکیده. اولین کسی که نیاز به صندلی داشت، خودم بودم؛ دلم میخواست در این اتفاق حضور مستقیم داشته باشم. وقتی به من پیشنهاد شد، اطرافیانم گفتند: «نه، نه این کار تولیدی را نکن.» اما من همیشه با این نوع نگاه مخالفم. معتقدم مجری در هر سکو یا قاب رسانهای برای مردم خدمت میکند؛ این ربطی به کلاس یا سطح برنامه ندارد. حتی اگر مدیران بالاتر بگویند: «تو میتوانی یک شبکه یا شهر را نجات بدهی»، من مسئولیت خودم را انجام میدهم. درست مانند جراح قلب که وقتی بیمار نیاز دارد، دکتر میرود و نجاتش میدهد؛ من هم همان کار را در جنگ رسانهای انجام دادم. دو نکته برای من در حضور در خط قرمز مهم بود: با تیمی کار کنم که قبلاً تجربه همکاری داشتند و کاربلد بودند و صندلیای که خودم میخواستم روی آن بنشینم و اینکه کشورم وارد جنگ رسانهای شده بود و من باید در آن سنگر نقشی ایفا میکردم.
جذابترین تجربه شما از گفتوگو با نسل جوان چه بود؟
از روز دوم برنامه، خط قرمز وایرال شد بدون اینکه هزینهای برای سوشال مدیا کنیم؛ برنامه خودش خودکار دیده شد. بخشی از جذابیت برنامه برای من، ملاقات با مادری بود که نوزادی در بغل داشت و فعال در جریان زن، زندگی، آزادی بود. او از سمنان ساعت سه صبح آمده بود تا صدایش به گوش مسئولان برسد. دختر بسیار باسواد و مسلطی بود، حتی من احساس کردم اصلاً نباید حرف بزنم، چون او بسیار توانمند و با تمرکز صحبت میکرد. همچنین خانمهای دیگر، حتی ۵۲ سالهای که ۳۰ سال در رسانه بودند، جذابیت خاص خودشان را داشتند؛ اشکهایشان واقعی بود و وقتی نیاز بود آرامشان کنم، دستشان را گرفتم. شاید یکی دو مورد بود که به دل من نمینشست و احساس میکردم واقعیت کمی غلو شده است، اما اغلب مهمانها برای من جذاب بودند.
درباره انتخاب مهمانها و حساسیت برنامه توضیح میدهید؟
حضور در «خط قرمز» به هیچ وجه آزاد نبود؛ همه مهمانها آنالیز و تحقیق دقیق میشدند. انتخاب مهمانها با حساسیت بالایی صورت میگرفت، چون شبکههای معاند با کوچکترین چیز شروع به کالبدشکافی میکردند. هدف ما این بود که «خط قرمز» تیر درست در جنگ نرم بزند.
یک خاطره ویژه از مهمانان «خط قرمز» دارید؟
خانم مهدیس نادری، اصالتاً از خاندان پهلوی، صریح و روراست صحبت کرد. گفت: «من خاندان پهلوی را دوست دارم چون همشهری من هستند، اما نقد و قضاوت درباره خط و سیاست با علاقه شخصی متفاوت است.» یک تجربه دیگر، درباره یکی از مهمانها بود که در جشن تکلیف مدرسهاش پشت سر رهبری نشسته بود و از همان زمان احساس تعلق و احترام پیدا کرده بود. او در جنگ ۱۲ روزه، تهران را ترک نکرد و میگفت: «اگر شهرم را ترک کنم، بیغیرتی میکنم»، اما به دلیل فرزند و خانواده، اطاعت کرد و حضورش در برنامه و سخنانش بسیار تاثیرگذار بود.
پیام نهایی شما برای مخاطبان و همکاران چیست؟
از بینندگان تلویزیون اینترنتی صبا سپاسگزارم که ما را دنبال کردند. امیدوارم همکاران دیگر هم تجربه حضور در «خط قرمز» را داشته باشند و ببینند سختی کار چقدر است؛ هرچند برنامه در ظاهر ساده است، انتخاب لوکیشن، مهمان و جزئیات حرفهای بسیار دقیق و پرستیژ بالاست.
«خط قرمز» اکنون یک سنگر رسانهای واقعی است و امیدوارم هر کسی که به این رسانه اعتماد دارد، بتواند تجربه حضور و بیان صدای خود را داشته باشد.





