سرمقاله امیر افشارفتوحی
نام بیضایی از فرهنگ این سرزمین حذف نخواهد شد
یاد او نه در مرثیهها، که در بازگشت به پرسشهایش زنده خواهد ماند. او رفت، اما اندیشهاش هنوز با ماست. نام بیضایی از فرهنگ این سرزمین حذف نخواهد شد.

امیر افشارفتوحی– امروز فرهنگ ایران یکی از بزرگترین ستونهای فکری و هنری خود را از دست داد.
بهرام بیضایی رفت؛ نه فقط بهعنوان یک نمایشنامهنویس، فیلمساز یا پژوهشگر، بلکه بهمثابه یک «دوران». دورانی که در آن، هنر هنوز جرات پرسش داشت، تاریخ دوباره خوانده میشد و اسطوره، ابزار فرار نبود؛ ابزار فهم بود. دورانی که هر صحنه تئاتر و هر قاب سینما، میتوانست مکانی برای کشف حقیقت و بازاندیشی باشد.
بیضایی از آن دست هنرمندانی نبود که صرفاً اثر تولید کند؛ او «نگاه» میساخت. نگاهی که سینما و تئاتر را از سطح روایتهای سادهپسند بالا میکشید و به میدان اندیشه، حافظه جمعی و بازخوانی هویت میبرد. از «مرگ یزدگرد» تا «باشو، غریبهی کوچک»، از «چریکهتارا» تا «مسافران» و «سگکشی»، آثار او نه پاسخهای آماده، که سؤالهای ماندگار بودند؛ سؤالهایی که سالهاست ما را وادار کردهاند دوباره ببینیم، دوباره فکر کنیم و دوباره درباره خود و جامعهمان بپرسیم.
او تاریخ را روایت نمیکرد؛ تاریخ را محاکمه میکرد. او اسطوره را بازگو نمیکرد؛ اسطوره را به اکنون میآورد و از آن درس زندگی میساخت.
و زن در آثارش، نه حاشیه که مرکز ثقل روایت بود؛ تصمیمگیر، پرسشگر و ایستاده. زنانی که صدایشان از زمانه شنیده نمیشد، در جهان بیضایی قدرت میگرفتند، و ما، تماشاگران، درمییافتیم که تاریخ بدون حضور آنها ناقص است.
اما سوگ بیضایی، تنها سوگ مرگ یک هنرمند نیست. این سوگ، یادآور یک زخم قدیمی است؛ ناتوانی ما در حفظ و تحمل اندیشههای مستقل. سالها پیش، پیش از آنکه جسمش از این خاک دور شود، صدایش از صحنه رسمی حذف شد. او که با شجاعت و جسارت، تابوها را میشکست و با ظرافت و دقت، روایتهای فراموش شده را به صحنه میآورد، سالها بود که دیده نمیشد. و امروز، مرگ او تنها مهر پایانی است بر روندی که مدتها پیش آغاز شده بود؛ روندی که هنرمند را به سکوت و غیبت واداشت و فرهنگ را با فقدان نگاههای جسورانه مواجه کرد.
بهرام بیضایی اگرچه سالهای پایانی عمرش را دور از ایران گذراند، اما هرگز از فرهنگ ایران جدا نشد. او حتی در غیاب، معیار بود؛ معیاری برای سنجش سطح تئاتر، سینما و پژوهش. نامش همواره یادآور این پرسش بود که «چرا نمیتوانیم چنین صداهایی را در اینجا نگه داریم؟» پرسشی که همچنان، پس از رفتنش، بر دل ما سنگینی میکند.
امروز، در فقدان او، مسئولیت ما سنگینتر از همیشه است.
مسئولیت حفظ آثارش، بازخوانی اندیشهاش، اجرای دوباره نمایشنامههایش و مهمتر از همه، جلوگیری از تکرار همان چرخهای که او را از ما گرفت. ما باید بیاموزیم که احترام به هنرمند، فراتر از تقدیرهای نمادین است؛ احترام یعنی شنیدن، فهمیدن و اجازه دادن به صدای مستقل برای ماندن و شکل دادن به فرهنگ.
بهرام بیضایی رفت، اما مسئلهای که با خود حمل میکرد، همچنان زنده است؛
اینکه هنر، بدون اندیشه، فقط سرگرمی است و فرهنگ، بدون تحمل صداهای مستقل، دیر یا زود به سکوت میرسد.
اینکه ارزش هنرمند نه در شهرت یا جایزه، که در عمق تأثیر و توانایی او برای به پرسش کشیدن ماست.
سوگ امروز، سوگ فقدان یک انسان است، اما همزمان سوگ فرصتهایی است که از دست رفتند. فرصتهایی برای شنیدن صدای بیضایی در صحنهها، در کلاسها، در محافل پژوهشی و میان نسلهای جوان. امروز بیش از هر زمان، حس میکنیم که فقدان او چیزی است که با هیچ جایگزینی پر نمیشود.
اما بیضایی هرگز کاملاً نمیمیرد؛ آثارش، پرسشهایش، جسارتش و روشش همچنان در ما زنده است. هر صحنهای که دوباره نمایشنامههای او را اجرا کند، هر پژوهشی که در آثارش تامل کند و هر نسلی که از او بیاموزد، نام او را جاودان نگه میدارد.
یاد او نه در مرثیهها، که در بازگشت به پرسشهایش زنده خواهد ماند.
او رفت، اما اندیشهاش هنوز با ماست. و تا زمانی که این پرسشها شنیده شوند، نام بیضایی از فرهنگ این سرزمین حذف نخواهد شد. روحش آرام و یادش در تاریخ فرهنگ ایران، ماندگار.





