روزنامه صبا

روزنامه صبا

طنزنامه‌ای برای نسلی که با تیتر زندگی کرد

ما پیر شدیم تا صبا جوان بماند


چهارده سال پیش، وقتی صبا تازه متولد شده بود، هنوز خیلی‌ها فکر می‌کردند خبرنگاری فرهنگی شغل آرامی است؛ کاری شبیه نشستن در کافه، دیدن فیلم، گوش دادن به موسیقی و نوشتن چند خط نقد محترمانه.

به روایت «شیرین‌قلم»- چهارده سال پیش، وقتی صبا تازه متولد شده بود، هنوز خیلی‌ها فکر می‌کردند خبرنگاری فرهنگی شغل آرامی است؛ کاری شبیه نشستن در کافه، دیدن فیلم، گوش دادن به موسیقی و نوشتن چند خط نقد محترمانه.

بعد ما وارد تحریریه شدیم و فهمیدیم خبرنگاری فرهنگی بیشتر شبیه عملیات امداد و نجات است؛ با این تفاوت که به‌جای کلاه ایمنی، کارت خبرنگاری گردن آدم می‌اندازند و به‌جای آژیر، صدای نوتیفیکیشن می‌شنوی!

حالا چهارده سال گذشته و صبا دیگر فقط یک روزنامه نیست؛

یک مجموعه رسانه‌ای است با روزنامه، ماهنامه، خبرگزاری و تلویزیون.

یعنی همان موجود کم‌خواب دوست‌داشتنی که روزی با چند خبرنگار، چند صندلی لق و یک اینترنت که بیشتر اوقات از نظر روحی آمادگی وصل شدن نداشت کارش را شروع کرد، حالا آن‌قدر بزرگ شده که اگر چند دقیقه خبری منتشر نکند، بعضی‌ها فکر می‌کنند در کشور اتفاقی افتاده است!

راستش را بخواهید، ما در این سال‌ها فهمیدیم تحریریه فرهنگی شبیه هیچ‌جای دیگر دنیا نیست.

در بعضی اداره‌ها اگر ساعت پنج بشود، کارمندها کیف‌شان را برمی‌دارند و می‌روند خانه. اما در تحریریه فرهنگی، ساعت پنج تازه احتمال دارد اولین حاشیه مهم روز اتفاق بیفتد. هنرمندی از خواب بیدار شود و یک هو یک استوری بگذارد و…

آری؛

خبرنگار فرهنگی موجود عجیبی است؛

موجودی که وقتی ساعت یازده شب تلفنش زنگ می‌خورد، وحشت نمی‌کند.

فقط آرام چشم‌هایش را می‌بندد و می‌پرسد: «استوری کدام بازیگر خبرساز شده؟»

ما در صبا کم‌کم تبدیل شدیم به نسلی که با صدای نوتیفیکیشن زندگی می‌کند.

نسلی که می‌تواند همزمان: خبر بنویسد، تماس بگیرد، ویس گوش کند، تیتر بزند، لایو برود، عکس انتخاب کند و در همان لحظه دنبال شارژری بگردد که گوشی همراهش را شارژ کند.

آری،

چهارده سال در صبا یعنی چهارده سال زندگی در منطقه عملیاتی فرهنگ و هنر. یعنی دویدن از جشنواره‌ای به جشنواره دیگر. از نشست خبری‌ای که هنوز شروع نشده، به اختتامیه‌ای که تمام نمی‌شود. از اکران خصوصی به رونمایی و از رونمایی به مراسمی که قرار بوده رأس ساعت پنج آغاز شود اما ساعت هفت، مجری تازه پشت میکروفن می‌آید و می‌گوید: «تا دقایقی دیگر برنامه را آغاز می‌کنیم…»

آری؛

ما در این سال‌ها فهمیدیم بعضی هنرمندان، بیشتر از آنکه در دنیای واقعی زندگی کنند، در مرحله «به‌زودی» حضور دارند.

خواننده‌ای که سه سال است می‌گوید: در کنسرت جدیم یک سورپرایز ویژه دارم…»

کارگردانی که هربار می‌گوید: «به‌زودی اطلاع‌رسانی می‌کنیم.»

و تهیه‌کننده‌ای که آن‌قدر پروژه‌اش را «به‌زودی» آغاز کرده که اگر همین روند ادامه پیدا کند، احتمال دارد افتتاحیه را نسل بعدی برگزار کند!

البته زندگی شخصی خبرنگار فرهنگی هم تعریف خاص خودش را دارد.

ما در صبا نسلی شدیم که وسط مهمانی خبر می‌زند، در تاکسی تیتر می‌نویسد و حتی نقل است یکی از خبرنگاران، سر سفره عقد وقتی عاقد می‌گوید: «وکیلم…؟

آرام می‌گوید: «حاج‌آقا یک لحظه… این خبر را بگذارم، الان عرض می‌کنم!»

اما با همه این شلوغی‌ها، صبا فقط خبر منتشر نکرد؛ با فرهنگ و هنر زندگی کرد.

کنار فیلم‌هایی که دیده شدند و فیلم‌هایی که دیده نشدند.

کنار نمایش‌هایی که سالن‌ها را پر کردند و نمایش‌هایی که فقط با عشق سرپا ماندند.

کنار هنرمندانی که تشویق شدند و آن‌هایی که بی‌سروصدا کار کردند و ادامه دادند.

ما در این سال‌ها فهمیدیم هنوز آدم‌هایی هستند که برای هنر ذوق می‌کنند.

هنوز کسی هست که نیمه‌شب بعد از دیدن یک فیلم خوب، به دوستش پیام بدهد: این فیلم  را باید ببینی.

هنوز کسی هست که برای یک ترانه خوب، یک نمایش شریف یا حتی یک دیالوگ درست‌وحسابی هیجان‌زده شود.

و تا وقتی این ذوق هست، خبرنگار فرهنگی هم هست؛

همان موجود کم‌خوابی که وسط شلوغی فرش قرمز، دنبال یک جمله واقعی می‌گردد.

آری؛

صبا در این چهارده سال بزرگ‌تر شد؛ روزنامه شد، ماهنامه شد، خبرگزاری شد، تلویزیون شد. اما هنوز قلبش همان تحریریه شلوغی است که بوی قهوه، استرس ددلاین و صدای نوتیفیکیشن از آن قطع نمی‌شود.

همان جایی که خبرنگار وسط نوشتن تیتر یادش می‌افتد هنوز ناهار نخورده.

همان جایی که بعضی لیوان‌های قهوه آن‌قدر قدیمی‌اند که می‌شود برایشان پرونده میراث فرهنگی تشکیل داد!

و راستش را بخواهید، با همه خستگی‌هایی که از خواب‌های شبانه بر جسممان مستولی می‌شود، هنوز هم وقتی صبح گوشی را برمی‌داریم و می‌بینیم اولین صفحه‌ای که بالا آمده صباست، ته دلمان خوشحال می‌شویم  و خستگی از تن‌مان بیرون می‌رود. چون صبا برای ما فقط یک رسانه نیست؛ یک سبک زندگی است. سبکی که در آن، آدم‌ها با خبر بیدار می‌شوند، با تیتر می‌خوابند و با امید ادامه می‌دهند.

آری؛

چهارده سال گذشت.

و ما هنوز اینجاییم. کنار فرهنگ، کنار هنر، کنار مخاطب و کنار قصه‌هایی که هر روز در این سرزمین متولد می‌شوند. چون تا وقتی هنوز کسی جایی، برای هنر ذوق می‌کند. صبا هم بیدار می‌ماند.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی