روزنامه صبا

روزنامه صبا

چهارده سال با صبا؛ از اتاق خبر تا حافظه‌ یک نسل

روایت‌های یک رسانه فرهنگی


چهارده سال از تولد «صبا» گذشته؛رسانه‌ای که برای اهالی‌اش بخشی از زندگی و هویت حرفه‌ای آن‌هاست. یادداشت‌هایی که در ادامه می‌خوانید، روایت‌هایی از روزهاییست که خبر و ماندن در کنار هم معنا پیدا کرده‌اند.

چهارده سال از تولد «صبا» گذشته است؛ رسانه‌ای که برای بسیاری از اهالی‌اش فقط یک محل کار نبوده، بلکه بخشی از زندگی، خاطره و هویت حرفه‌ای آن‌هاست. یادداشت‌هایی که در ادامه می‌خوانید، روایت‌هایی پراکنده اما هم‌صدا از روزهایی است که خبر، فرهنگ، رنج، امید و ماندن در کنار هم معنا پیدا کرده‌اند.

سمیه خاتونی، دبیر خبرگزاری صبا: صبا کدام‌وری است؟!

در تمام سال‌هایی که از پشت خطوط تلفن صبا با هنرمندان، نویسندگان، بازیگران، کارگردان‌ها و پیشه‌وران فرهنگ این سرزمین تماس گرفتم، یک سؤال بیشتر از هر چیز دیگری تکرار شد؛
«صبا کدام‌وری است؟»
سؤال ساده‌ای نبود،
پشت این پرسش، تردید یک هنرمند ایستاده بود؛ تردید کسی که بارها دیده بود رسانه‌ها، پیش از آنکه تریبون فرهنگ باشند، به بلندگوی جناح‌ها تبدیل شده‌اند.
آن‌ها می‌خواستند بدانند صدایشان قرار است در کدام میدان شنیده شود؛ در میدان فرهنگ یا در شلوغی بی‌پایان سیاست.
و من، در تمام این سال‌ها، یک جواب محکم و مطمئن در آستین داشتم
هیچ طرف
صبا رسانه‌ای مستقل است…
من، صبا را رسانه‌ای امن برای فعالیت دیدم، مامنی که سیاست را از فرهنگ جدا نگه داشت و اجازه نداد هیاهوی جناح‌ها، صدای هنر را بپوشاند
این ادعای کوچکی نبود؛ سخت‌ترین انتخاب ممکن بود.
در روزگاری که اغلب تریبون ها اصرار دارند تو را به سمتی هل بدهد، مستقل ماندن بیشتر شبیه راه رفتن روی لبه تیغ است تا یک مسیر صاف!
با همین نگاه، در صبا تلاش کردم تریبون فرهنگی را آلوده به مچ‌گیری‌های سیاسی نکنیم.
البته که نمی‌توان منکر سیاست و حضورش در گوشه‌گوشه زندگی شد؛ اما باور داریم رسانه فرهنگی اگر تمام‌قد وارد میدان دعواهای سیاسی شود، آرام‌آرام گوشش برای شنیدن صدای هنر کر می‌شود.
در تمام این سال‌ها، صبا دو خط قرمز داشته و دارد؛
«هنر» و «فرهنگ ایرانی»
هرجا که قرار بود رشته ارتباط هنرمند ایرانی با مردمش قطع شود، هرجا که قرار بود یأس، تحریم، حذف یا نفرت چراغ فرهنگ را کم‌سو کند، ما سعی کردیم عقب نکشیم.
تعطیلی، انتخاب ما نبود،
سکوت هم نبود
ما از سینما نوشتیم، وقتی خیلی‌ها ترجیح دادند فقط خشم تولید کنند،
از تئاتر گفتیم، وقتی سالن‌ها خالی بودند،
از کتاب نوشتیم، وقتی کسی حوصله خواندن نداشت
و کنار هنرمند ایستادیم؛ نه چون بی‌خطا بود، بلکه چون باور داشتیم فرهنگ، آخرین جایی‌ است که اگر فرو بریزد، بازسازی‌اش سال‌ها طول می‌کشد.
چهارده سال برای یک رسانه فرهنگی در این سرزمین فقط یک عدد نیست؛ عبوری مداوم و پرچالش است از میان بحران‌هاست، از تحریم و تعطیلی تا بی‌اعتمادی و فراموشی…
اینجا ما هر روز برای بقا می‌جنگیم، برای شنیدن و شنیده شدن!
صبا در این سال‌ها احتمالاً اشتباه هم داشته، خسته هم شده، کم آورده و حتی زمین خورده؛ اما یک چیز را حفظ کردیم،
اینکه هنوز وقتی گوشی تلفن را برمی‌داریم و آن سوی خط کسی می‌پرسد «صبا کدام‌وری است؟» بتوانیم بدون لکنت بگوییم:
سمت فرهنگ
سمت هنر
سمت ایران
و سمت هنرمند ایرانی؛
همان هنرمندی که پایش، با همه سختی‌ها، هنوز در خاک فرهنگ و هنر این سرزمین گیر کرده است.

راضیه جباری، دبیر فضای مجازی: وقتی خبر، زندگی‌ام شد
چهارده سال برای خیلی‌ها شاید فقط یک عدد باشد، اما برای من بخشی از عمرم است؛ بخشی از جوانی‌ام که در «صبا» گذشت.
یادم هست اولین مصاحبه‌ای که چاپ شد…
آن حس عجیب دیدن اسم خودت کنار یک متن منتشرشده. انگار یک قدم کوچک برداشته باشی، اما برای تو همان لحظه، دنیا بزرگ‌تر شده بود.
یا اولین سرمقاله… جایی که کلماتت از حالت تمرین بیرون آمدند و تبدیل شدند به چیزی که دیده و خوانده می‌شد.
از روز صفر «صبا» تا امروز، زندگی‌ام با خبر گره خورده.
با «صبا» دیگر ساعت و روز معنای ثابت ندارد.
خبر هر لحظه می‌آید و باید ۲۴ ساعت حواست به جریانش باشد؛ که چیزی جا نماند، که روایت درست برسد، که «صبا» از اتفاقات عقب نماند.
در این سال‌ها آدم‌های زیادی کنارم بودند؛ با سلیقه‌ها و نگاه‌های مختلف. هرکدام یک جور به خبر نگاه می‌کردند، یک جور می‌نوشتند، یک جور جهان را می‌دیدند. همین تفاوت‌ها بود که «صبا» را نگه داشت و جلو برد.
«صبا» برای من فقط یک محل کار نبود.
جایی بود که در آن بزرگ شدم و یاد گرفتم و کم‌کم فهمیدم خبرنگاری فقط
نوشتن نیست؛ زندگی کردن در دل لحظه‌هاست.
و حالا بعد از چهارده سال، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، هم ذوق اولین‌ها را می‌بینم، هم عادت تکرارها را… و می‌فهمم همه این سال‌ها، بخشی از من در مسیر رسانه جا مانده است.
«صبا» برای من فقط یک اسم نیست؛
بخشی از زندگی‌ام است که هنوز ادامه دارد…
چهارده سالگی «صبا» مبارک…
مبارک ما و بچه‌های آن روزها و امروز؛
برای همه سال‌هایی که کنار هم نوشتیم، ماندیم و ادامه دادیم…

الهه شهریاری، دبیر سرویس عکس: جایی که از ثبت لحظه‌ها به روایت رسیدم

من با عکاسی وارد صبا شدم.
با دوربین، با شوق ثبت لحظه‌ها، با دویدن میان جشنواره‌ها و سالن‌ها و آدم‌هایی که هرکدام قصهای داشتند.
صبا برای من فقط یک رسانه نبود؛
مدرسه‌ای بود که یاد گرفتم خبر فقط تیتر نیست، آدم‌ها هستند.
لحظه‌ها هستند.
نگاهها، اشک‌ها، خنده‌ها و سکوت‌هایی که باید ثبت می‌شدند تا فراموش نشوند.
سال‌ها گذشت و همان مسیری که با یک دوربین شروع شده بود، من را رساند به اتاق دبیر عکس و فیلم.
جایی که دیگر فقط ثبت‌کننده نبودم؛
مسئول بودم برای دیدن، انتخاب کردن، ساختن و روایت کردن
امروز که صبا سالگردش را ورق می‌زند،
بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنم که بعضی جاها فقط محل کار نیستند؛
شبیه خانه‌اند.
خانه‌ای که در آن بزرگ می‌شوی، زمین می‌خوری، یاد می‌گیری و بخشی از هویتت را پیدا می‌کنی

احمد محمداسماعیلی، خبرنگار: مصمم در ادامه مسیر

در دورانی که بتدریج عمر نشریات مستقل تمام و به خاطره فردی مخاطبانش سپرده می‌شود. استقامت صبا در انتشار و پوشش اخبار کلیه رشته‌های هنری ارزشمند و در خور اعتنا است.
رویکرد صبا به تئاتر جایی که کمتر نشریه‌ای به آن می‌پردازد برای تئاتری‌ها که امکان تبلیغ و آگاه‌سازی مخاطب را ندارند روزنه امید و دلگرمی است.
صبا به خصوص با همت خبرنگارانش در این چند دهه دوران فعالیتش علی‌رغم چالش‌هایی که به خصوص از سوی اهالی سینما با آن در قالب اینکه ترجیح می‌دهند به دلیل فلان و بهمان شرایط سیاسی و اجتماعی سکوت کنند! و یا ترجیح می‌دهند با نشریات حرف نزنند، تلاش کرده اثر گذار و دینش را به فرهنگ و هنر ادا کند. خبرنگارانی که با کمترین میزان دستمزد صبورانه در مقابل نیش و کنایه خیلی‌ها از قبیل سلبریتی‌های مغرور و برج عاج نشین راهشان را ادامه می‌دهند.

نیره رضایی‌مطلق، منتقد سینما و تلویزیون: روزنامه‌اي به معناي زندگي حرفه‌ای

اینکه هر لحظه گوشی به دست، سرت تو شبکه‌های اجتماعی و سایت‌های خبری باشد تا از اخبار روز و اتفاقاتی که چند ساعت بعد می‌تواند سوژه داغ همه باشد عقب نیفتی یک درد بی امانی است که فقط برای روزنامه نگاری که خبرنگاری را از صفحات آغشته به بوی لاینوترون و صفحات لی‌آتی که عکس‌هایش را با چسب کاغذی به کنار مطلب می‌چسباندند تا ناظر چاپ آخر وقت آن را با متن چک کند و برای رساندن به چاپخانه عجله کند، معنی دارد. اینکه حتی هر شب قبل از خواب مثل اجبار مسواک آخر شب تمام گروه‌ها و سایت‌ها را چک کنی تا از آنچه روزگار برایمان تدبیر دیده آگاه شویم چه مسئولیتی برای یک خبرنگار به همراه می‌آورد؟ تا همین چند ساعت پیش قرار بود یک یادداشت در مورد خبری که به نظر مهم بود بنویسم اما با خودم فکر کردم این یادداشت چه فایده ای برای مخاطب دارد وقتی که هنوز عادت کرده ایم سرمان به کار خودمان باشد و فقط شنونده اخبار هولناک و نگران کننده سیاسی یا نامیدکننده اقتصادی و تلخ اجتماعی باشیم. گاهی ما فقط در جایگاه تقبیح این تلخی‌ها می‌ایستیم و خودمان را به دور از این دایره ای که خودمان هم در آن هستیم می‌بینیم. می‌شود به جای سر تکان دادن از سر تاسف و نچ نچ کردن، مانع این اتفاقات بد در جامعه شویم. از خانه شروع کنیم و رفتارهایمان را تغییر دهیم، اخبار بر و هولناک را کنار بزنیم و در جمع دوستانه‌مان کمتر از ناامیدی و معیشت سخت بگوییم. جور دیگر ببینیم تا اگر هرشب بنا به عادت خبرها را رصد می‌کنیم خواب خوش ببینیم.

سال‌ها پيش مدير يكی از نشریاتی که با آن همکاری می‌کردم تعريفي روان و روشن از روزنامه‌نگاری داد: روزنامه نگار كسي است كه از اين شغل نان مي‌خورد. اين تعريف، ساده است. اما من دلم مي‌خواهد باور كنم همه کسانی که نان سفره خود را از شغل روزنامه نگاري به دست مي‌آورند کارشان را دوست دارند و فراتر از غم نان به اثری که از آن به جا می‌گذارند فکر می‌کنند.

اواخر دهه نود وقتی با روزنامه صبا همکاری‌ام را شروع کردم هنوز روزنامه‌ها برایم خاطره ورق زدن و دیدن را داشت و از تورق و متمرکز شدن روی یک خبر و یا گزارش و خواندن آن لذت می‌بردم. روزنامه‌ای که در صفحات رادیو و تلویزیونش نقدها،گفت‌وگوها و گزارش‌هایم را می‌دیدم و برایم نوشتن در روزنامه‌های دهه هشتاد را یادآوری می‌کرد. برای من نیز مانند همه همکارانم پرتاب شدن از عطر کاغذ و بوي جوهر چاپ به صفحه کلید گوشی همراه و دکمه‌های کیبورد و گذر از دست‌نویس به تایپ در صفحات الکترونیکی همان قدر هیجان‌آور و کمی سخت بود که ورود به دوره شبکه‌‌های اجتماعی و مشاهده کسانی که با هر پيشينه و تحصيلات و نوع نگرشي می‌کوشيدند صرف تسلط به فضای مجازی شانس‌شان را در روزنامه نگاري امتحان کنند و به تحريريه‌ها پا بگذارند. اما برای نشریه‌ای مانند صبا که اعتبار خود را به واسطه موثق بودن اخبار و وفاداری و احترام به اصل خبر حفظ کرده ‌بود، گستردگی و تأثیرگذاری این شبکه‌ها، ابزاری برای سرعت‌بخشی و پویایی در فضای روزنامه‌نگاری و دنیای مطبوعات بود و برای من که احترام در متن و وفاداری به حرف گوینده اهمیت دوچندانی داشت روزنامه‌نگاری حرفه‌ای از روزنامه‌نگاری شهروندی منفک شد و تلاش کردم همچنان بر مدار و سبقه قدیمی عمل کنم تا هیچگاه لذت سرعت در رساندن خبر، شهرت و دیده ‌شدن در شبکه‌های اجتماعی را با ماندن در مرز اصول حرفه‌اي و اخلاقي عوض نکنم. برای من و دوستان روزنامه‌نگارم در صبا که هرکدام با پیشینه‌ای ارزشمند به این مجموعه فرهنگی اعتبار می‌بخشند روزگار چنان است که همچنان سر خود را بالا می‌گیریم و با همه جور مشكل و كمبود مي‌سازیم، اما قدمي از اصول اخلاق حرفه‌اي فراتر نمي‌گذاریم، هر جا نمي‌رویم، دستور نمي‌پذيریم، سفارشي كار نمي‌كنیم و تنها به نام روزنامه‌نگاري نان خود را برکت می‌بخشیم.

سمیرا جعفری، روزنامه‌نگار: طبقه چهارم هنوز در ذهن من روشن است

بازگشتن به بعضی جاها، شبیه ورق زدن ناگهانی بخشی از حافظه است. لازم نیست چیزی تغییر کرده باشد؛ حتی لازم نیست آدم‌هایش هنوز همان‌جا باشند. کافی است یک راهرو، یک اتاق یا حتی یک اسم، ناگهان تو را پرت کند به سال‌هایی که فکر می‌کردی پشت سر گذاشته‌ای.

من از حوالی سال‌های 93 یا 94 همکاری‌ام را با  «صبا» شروع کردم؛ سال‌های جوانی بی تکرار و پر جنب و جوش. آن سال‌ها دیگر کار رسانه برایم جدی شده بود و بیشتر وقتم را در خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها می‌گذراندم؛ میان خبر، مصاحبه، پیگیری و تحریریه‌هایی که هیچ‌وقت ساعت مشخصی برای تمام شدن نداشتند. مصاحبه‌های جنجالی، نافرجام و گاهی شیطنت‌آمیز که بخشی از شور جوانی و روحیه خبرنگاری همه ما در آن سال‌های طلایی مطبوعات بود. اما با همه رفت‌وآمدها و تجربه‌های مختلف، «صبا» برایم تبدیل شد به بخشی از زیست روزانه‌ آن سال‌ها. سال‌هایی که شاید خوشی‌اش بیش از ناخوشی‌اش بود. ولی بین همه این خوشی‌ها و نا خوشی‌ها بیشتر از هر چیز، آدم‌هایش در ذهنم مانده‌اند.

آدم‌هایی که بعضی‌هایشان حالا سال‌هاست از هم دور افتاده‌ایم، بعضی‌هایشان رفیق چند ساله‌ام هستند و بعضی‌هایشان دیگر اصلاً در این دنیا نیستند…

مایا شرفی یکی از همان آدم‌ها بود.

دبیر خبر بود و اتاقش انتهای طبقه چهارم ساختمان قرار داشت؛ همان ساختمان چهار طبقه‌ای که حالا و  بعد از این همه سال، هنوز وقتی به آن فکر می‌کنم، جزئیاتش یادم می‌آید. انگار بعضی مکان‌ها حافظه مستقل دارند. هنوز می‌توانم مسیر رسیدن به اتاق مایا را در ذهنم قدم بزنم.

کرونا فقط آدم‌ها را از ما نگرفت؛ بخشی از حال‌وهوای یک نسل را هم با خودش برد.

کرونا فقط یک بحران نبود؛ برای خیلی از ما، دوره از دست دادن آدم‌ها بود.

مایا هم بر اثر کرونا رفت و با رفتنش، بخشی از تصویر آن سال‌ها برای همیشه تغییر کرد. بعضی آدم‌ها بعد از نبودن‌شان، تازه تبدیل می‌شوند به خاطره ثابت یک دوره از زندگی‌ات؛ به چیزی که هر بار اسم آن سال‌ها می‌آید، ناخواسته همراهش زنده می‌شود.

حالا بعد از چند سال دوباره به «صبا» برگشته‌ام و راستش هنوز دقیق نمی‌دانم اسم این حس چیست؛ نوستالژی، دلتنگی یا فقط مواجهه دوباره با بخشی از گذشته. فقط می‌دانم بعضی چیزها در حافظه آدم ته‌نشین می‌شوند و با گذشت زمان پاک نمی‌شوند.

شاید برای همین است که چهارده‌سالگی «صبا» برای من بیشتر از آنکه یک مناسبت رسانه‌ای باشد، یادآور آدم‌هاست؛ آدم‌هایی که بخشی از جوانی ما را ساختند، بخشی از شب‌های طولانی تحریریه را، بخشی از خستگی‌ها و خنده‌ها را.

و میان همه این تصویرها، هنوز یک اتاق در انتهای طبقه چهارم هست که هر بار به گذشته فکر می‌کنم، چراغش در ذهنم روشن می‌شود.

مهدیه مالکی، خبرنگار: تلاطم نفت تا آبی بیکران سینما؛ بازگشت به روایت
ده سال پیش، دنیای من در عددها، نمودارهای استخراج، قیمت هر بشکه نفت و سختی فولاد خلاصه می‌شد. آن روزها، واژگانم بوی تندی از سوخت و تعهد می‌داد، اما بعد، برای ده سال، تمام «تیترهای» زندگی‌ام محدود شد به لبخندهای بی‌واسطه و رشد آرام فرزندم. مادری، صبورانه‌ترین گزارش زنده بود؛ گزارشی که هیچ ضرب‌الاجل نداشت و هیچ ویراستاری جز عشق بر آن نظارت نمی‌کرد.
حالا، پس از یک دهه غیبت در فضای خبر، دوباره پشت میز نشسته‌ام؛ اما نه در فضای خاکستری صنعت، که در قلب تپنده «صبا»، اینجا همه چیز متفاوت است؛ اینجا واژگان رنگ دارند، نور دارند و قصه.
در روزهای اول، صندلی‌ام در صبا برایم غریب بود، من که با زبان اعداد خو گرفته بودم، حالا باید از «میزانسن» می‌نوشتم، از «سکانس‌های درخشان» و «اندیشه‌های پشت دوربین» در این وادی ناشناخته، گاهی احساس می‌کردم در میان هیاهوی رنگارنگ سینما، راه نوشتن را گم کرده‌ام، چالش‌ها یکی پس از دیگری قد علم می‌کردند؛ مفاهیمی که برایم گنگ بود و دنیایی که سرعتش بیش از آن بود که تصور می‌کردم.
اما در این میان، یک اتفاق، روایت مرا تغییر داد: «همدلی»
اهالی صبا، درست مثل نقش‌های اصلی یک فیلم خوب، به یاری‌ام آمدند، دوستان سینمایی‌ام، صبورانه دستم را گرفتند، آن‌ها به من آموختند که سینما، چیزی جز روایت زیستن نیست، با راهنمایی‌هایشان، یاد گرفتم چگونه پشت آن دوربین کلمه‌ها، به عمق اثر بروم، آن‌ها به من نشان دادند که همان‌قدر که در نفت به دنبال منبع انرژی می‌گشتم، اینجا در سینما، باید به دنبال «جان اثر» باشم.
حالا، پس از آن دوری طولانی، من در صبا فقط یک خبرنگار نیستم؛ من یک «تماشاگر فعال زندگی»ام، مادری، به من صبوری آموخت و سینما، به من چشمانی برای دیدن لایه‌های پنهان جهان بخشید، من از دنیای سخت نفت آمدم، اما در «صبا» متولد شدم؛ جایی که کلمات، دوباره به پرواز درآمده‌اند تا قصه بلند هنر را بنویسند.

ناصر ارباب، خبرنگار: ما خبرنگاران در صبا

تصور خیلی‌ها از فضای رسانه، چیزی شبیه فیلم‌هاست؛ آدم‌هایی آرام پشت میزهایی مرتب، خبرنگارانی که با طمأنینه قهوه می‌نوشند و سردبیرانی که می‌گویند: «عجله‌ای نیست، هر وقت آماده شد بفرست.»
اما کافی‌ست چند دقیقه وارد یک تحریریه واقعی شوید تا بفهمید در جهان رسانه، «الان» یعنی سه دقیقه پیش، «فوری» یعنی چرا هنوز منتشر نشده و «فقط یک اصلاح کوچک» توسط سردبیر معمولاً به بازنویسی کامل متن ختم می‌شود!
در مجموعه رسانه‌ای صبا، کار خبرنگار فقط خبر نوشتن نیست؛ نوعی ورزش رزمی رسانه‌ای است. شما همزمان باید تماس بگیرید، ویس پیاده کنید، تیتر بزنید، عکس پیدا کنید، با اینترنت مذاکره کنید و در نهایت، به روابط عمومی‌ای که سه ساعت پاسخ نداده بگویید: «خواهش می‌کنم هر زمان فرصت کردید.»
چهارده‌سالگی صبا شوخی کوچکی نیست. در این سال‌ها، صبا شبیه همان لپ‌تاپ‌های اداره‌ای بوده که هر بار فکر می‌کنی دیگر روشن نمی‌شود، اما دوباره بالا می‌آید و به کارش ادامه می‌دهد!
اینجا آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌هایی که می‌گویند «فقط یک خبر مونده» و آن‌هایی که ساعت دو نیمه‌شب هنوز آنلاین‌ هستند.
در اینجا فهمیده‌ایم رسانه، بیشتر از آنکه شبیه یک شغل باشد، شبیه اجرای زنده تئاتر است؛ پر از اتفاق‌های دقیقه نودی، هماهنگی‌های ناگهانی و لحظه‌هایی که باید همه‌چیز، دقیقاً همان موقع انجام شود.
صبا چهارده سال دوام آورده؛ با اینترنت‌هایی که گاهی از زندگی ناامید می‌شوند، با مصاحبه‌هایی که قرار بوده «پنج دقیقه‌ای» باشند و یک ساعت طول کشیده‌اند، و با خبرنگارانی که احتمالاً نیمی از عمرشان را با جمله «منتظر تاییدیه هستم» گذرانده‌اند.
چهاردهمین سالگرد مجموعه رسانه‌ای صبا مبارک؛ برای جایی که هنوز با همه خستگی‌ها، صفحه‌اش را زنده نگه داشته و هر روز، یک خبرنگار که منتظر است سردبیر برایش سوژه خبر تعیین کند.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی