سرمقاله امیر افشارفتوحی
اگر جامعه تغییر کرده، چرا قواعد سینما تغییر نمیکند؟
همه پذیرفتهاند که ایران امروز، ایران ده سال پیش نیست. با این حال، یک پرسش همچنان پابرجاست؛ اگر این تغییرات به رسمیت شناخته شده، چرا در سازوکارهای سینما و فرهنگ بازتاب روشنی ندارند؟

امیر افشارفتوحی- این روزها کمتر مسئولی را میتوان یافت که تغییرات عمیق جامعه ایران را انکار کند. از دگرگونی نسلها و سبک زندگی گرفته تا تحول در الگوهای ارتباطی و ضرورت گفتوگو با نسل جوان، همهجا از «تغییر» سخن گفته میشود. همه پذیرفتهاند که ایران امروز، ایران ده سال پیش نیست. با این حال، یک پرسش همچنان پابرجاست؛ اگر این تغییرات به رسمیت شناخته شده، چرا در سازوکارهای سینما و فرهنگ بازتاب روشنی ندارند؟
مسئله اصلی این نیست که درک از تغییر وجود ندارد؛ بلکه فاصله میان «درک تغییر» و «پذیرش پیامدهای آن» است. در سطح گفتار، تحولات اجتماعی پذیرفته شدهاند، اما در سطح سیاستگذاری فرهنگی، همچنان ردپای الگوهای گذشته دیده میشود.
از یک سو درباره تغییر نسلها و ضرورت توجه به نسل جدید صحبت میشود، اما در عمل، شکاف زبانی و ادراکی میان مدیران فرهنگی و نسل تازه در بسیاری از تصمیمها خود را نشان میدهد؛ از نوع مواجهه با روایتهای جوانانه گرفته تا انتخاب سوژهها و زبان فیلمها. همچنین از تکثر اجتماعی سخن گفته میشود، اما این تکثر در مرحله اجرا اغلب در چارچوبهای محدود و از پیش تعریف شده قابل پذیرش است.
در نتیجه، نوعی دوگانگی شکل گرفته است؛ پذیرش مفهومی تغییر در سطح نظری، در برابر احتیاط و محدودسازی در سطح اجرا.
سالهاست از سینمای اجتماعی سخن میگوییم، اما مسیر رسیدن به واقعیت اجتماعی همچنان برای فیلمساز ساده نیست. عبور از لایههای مختلف تفسیر، ملاحظات و حساسیتها، فاصله میان سینما و زیست واقعی جامعه را حفظ کرده است.
در همین سالهای اخیر، هرگاه فیلمهایی توانستهاند بیواسطهتر به مسائل روزمره مردم نزدیک شوند _ از فشارهای اقتصادی و روابط فرسوده خانوادگی تا شکافهای طبقاتی _ با واکنش مثبت مخاطبان روبهرو شدهاند. این استقبال نشان میدهد مسئله اصلی کمبود مخاطب نیست، بلکه محدود شدن امکان روایت است.
از سوی دیگر، تجربههای اجتماعی گستردهتری نیز در جامعه رخ داده که کمتر به زبان سینما ترجمه شدهاند. از جمله نوعی همبستگی اجتماعی در مواجهه با بحرانهای اخیر، که ظرفیتهای مشترک جامعه را برجسته کرد. با این حال، این تجربههای جمعی هنوز بهطور منسجم وارد روایتهای سینمایی نشدهاند و بیشتر در سطح اشاره باقی ماندهاند.
تناقض در همین نقطه آشکار میشود؛ در سطح گفتار، بر تنوع و تکثر تأکید میشود، اما در عمل، هر روایتی که زاویهای متفاوت ارائه کند با مقاومتهایی روبهرو است. نتیجه آن است که تغییر پذیرفته میشود، اما نه تا جایی که ساختارها را دگرگون کند.
در واقع، بحران کنونی سینمای ایران بیش از آنکه اقتصادی باشد، مسئلهای ساختاری و ادراکی است. جامعه با سرعت بیشتری تغییر کرده، اما بخشی از نظام تصمیمگیری فرهنگی همچنان با منطق گذشته عمل میکند.
هیچ جامعهای با حذف واقعیتهای خود به انسجام فرهنگی نمیرسد. برعکس، انسجام زمانی شکل میگیرد که تصویر جامعه در آینه فرهنگ، کامل و چندلایه باشد؛ با همه تضادها، امیدها و تنشهایش. هرچه این آینه محدودتر شود، تصویر واقعیتر نمیشود؛ فقط ناقصتر خواهد شد.
البته باید به نشانههای مثبت نیز اشاره کرد. در مقایسه با برخی دورههای گذشته، فضای گفتوگو میان مدیران و سینماگران بازتر شده و برخی آثار اجتماعی امکان دیده شدن پیدا کردهاند. اینها نشانه تغییر هستند، اما هنوز در حد آغاز مسیر باقی ماندهاند.
در نهایت، مطالبه اصلی سینمای ایران نه افزایش حمایتهای مقطعی است و نه صرفاً بهبود شرایط اقتصادی. آنچه ضرورت دارد، بازنگری در قواعد، شفافیت در تصمیمگیری و انطباق سازوکارها با واقعیتهای جدید جامعه است.
اگر تغییر پذیرفته شده است، باید در ساختارها نیز دیده شود؛ وگرنه فاصله میان جامعه و سینما، روزبهروز عمیقتر خواهد شد.





