محمد جلیلوند در گفتوگو با صبا:
فرمولهای آشنا همچنان جواب میدهند
فرمولهای بارها تکرارشده و آزمودهشده برای مخاطب ایرانی جذابیتهای خودش را دارد و البته اگر خوب نوشته شده باشد، این الگوها میتوانند مخاطب میلیونی هم پیدا کنند.

زهرا طاهریان – سریال «بیعاطفه» به کارگردانی کمال تبریزی که این روزها از شبکه نمایش خانگی پخش میشود، با واکنشهای متفاوت و گاه متضاد منتقدان سینما مواجه شده است. این تفاوت نگاهها بیش از هر چیز بر سر شیوه روایت، کیفیت فیلمنامه، شخصیتپردازی و میزان موفقیت سریال در ایجاد تعلیق و انسجام دراماتیک شکل گرفته است. در همین زمینه، محمد مرشدلو، محمد جلیلوند و فرزانه متین، سه منتقد سینما، در گفتوگو با روزنامه صبا دیدگاههای خود را درباره ابعاد مختلف این اثر مطرح کردهاند. آنچه در ادامه میخوانید، مجموعهای از این نظرات درباره ساختار روایی، فیلمنامه، شخصیتپردازی و جایگاه «بیعاطفه» در کارنامه کاری کمال تبریزی است.
«بیعاطفه» از قالب ملودرام برای روایت داستانش بهره گرفته؛ این انتخاب را چطور ارزیابی میکنید و ساختار روایی سریال چه ویژگیهایی دارد؟
بخش مهمی از سریالهایی که این روزها در شبکه نمایش خانگی میبینیم، سریالهایی هستند که قالب ملودرام را برای روایت داستانشان انتخاب میکنند؛ قالب محبوبی که تماشاگر ایرانی بسیار آن را دوست دارد و فیلمنامهنویسان هم اقبال زیادی به آن نشان میدهند، چون در مواجهه با مخاطب آزموده شده و به راحتی میتوان قصههای مختلف را در این قالب ریخت. کاری که کمال تبریزی و فیلمنامهنویسش امیرعباس پیام در سریال «بیعاطفه» انجام دادهاند و تا اینجا که ۱۳ قسمت از آن پخش شده و فکر میکنم یکی دو قسمت بیشتر نداشته باشد و به نوعی سریال به فینال و پردهگشاییاش رسیده، به نظر میرسد توانسته از این قالب برای روایت قصهاش استفاده کند. قصهای که غیرخطی روایت میشود و رفتوبرگشتهای زمانی زیادی در آن هست، به خصوص در قسمتهای اولیه؛ و گذشته آدمها در فیلمنامه «بیعاطفه» بسیار مهم است، چون این گذشته است که در زمان حال تأثیر گذاشته. کامران و بهرام که دوستان و شریکان قدیمی بودهاند و اتفاقهایی در زندگیشان رخ داده که حالا به اینجا رسیده، به نوعی روی علی و عاطفه، فرزندان این دو نفر هم تأثیر گذاشته و قصه بر اساس علاقه شکلگرفته بین علی و عاطفه، با وجود کینه قدیمی که دو دوست سابق از یکدیگر دارند، شکل میگیرد. این قصه به شکلی پیش میرود که مخاطب به این دو شخصیت علاقهمند شده و نگران سرنوشتشان شود. به موازات آن، داستان بهرام و کامران را داریم و شخصیت کاملاً خاکستری کامران که هرچه داستان پیش میرود از این خاکستری بودن کمی کاسته میشود و کفه ترازو به ضررش پایین میرود؛ و در نقطه مقابل، بهرام دیگر آن شخصیت سفید داستان نیست و آن گذشته روی قضاوت تماشاگر نسبت به این دو نفر تأثیر میگذارد. در کنار آن، مطابق عرف سریالنویسی، داستانهای فرعی هم شکل گرفته که امیرعباس پیام این کار را انجام داده و چند خردهداستان در کنار داستان اصلی وجود دارد. مهمترینشان ماجرای امیر و غزال است که رابطهای بین این دو شکل میگیرد و با توجه به شخصیت سایکوتیک غزال که دوست سابقش را کشته و در فریزر نگه میدارد، فیلمنامه مایههایی از سایکودرام پیدا میکند؛ هرچند این قصه چندان سر و شکل نگرفته و تأثیر لازم را در پیشبرد داستان ندارد. به موازات آن، داستان دختر جوانتر کامران را داریم که دنبال پیدا کردن خواهرش است و ماجراهایی که به نوعی با گذشته کامران و همسر دومش و برادرش خلیل گره میخورد؛ آن شخصیت هم با نوسانهای روحیروانی همراه است و به نوعی با قصه امیر و غزال پیوند میخورد و کفه ترازوی آن سمت را سنگینتر میکند.
کارگردانی و انتخاب بازیگران در «بیعاطفه» را چطور میبینید؟
«بیعاطفه» کارگردانی شستهرُفته و حسابشدهای دارد که با توجه به سابقه سالها کارگردانی کمال تبریزی انتظارش میرفت و با ریتم نسبتاً خوبی هم پیش میرود؛ تا اینجا که ۱۳ قسمتش پخش شده، توانسته تماشاگرش را حفظ کند و این اتفاق خوبی است برای سریالی که از یک پلتفرم ایرانی پخش میشود. در انتخاب بازیگران هم به نظر میرسد نسبتاً خوب عمل کرده و ریسکپذیری نشان داده و خیلی سراغ گزینههای آزموده شده نرفته که نمونهاش را در دانیال خیرخواه و مهتاب ثروتی به عنوان نقشهای اصلی میبینیم. به نظر میرسد که همچنان فرمولهای بارها تکرارشده و آزمودهشده برای مخاطب ایرانی جذابیتهای خودش را دارد و البته اگر خوب نوشته شده باشد، این الگوها میتوانند مخاطب میلیونی هم پیدا کنند.





