مینو خانی در گفتوگو با صبا:
«گلسنگ» در گرهافکنی، قابلقبول عمل کرده است
اگر این اثر را با آنچه در ایران، ساخته میشود مقایسه کنیم، از نظر عناصر شکلدهنده یک سریال رتبه بدی ندارد. از نظر فیلمنامه نیز گرههایی که در داستان ایجاد میشود، قابلقبول و کمتر غیرمنتظره است.

زهرا طاهریان – سریال «گلسنگ» به کارگردانی ابراهیم ایرجزاد و با بازگشت پرسروصدای مهتاب کرامتی به شبکه نمایش خانگی، این روزها یکی از پرمخاطبترین آثار پلتفرمی است؛ اثری که داستانش از دل یک رابطه زناشویی و شک پنهان میان زن و شوهر آغاز میشود و رفتهرفته به روایتی از فروپاشی تدریجی یک خانواده بدل میگردد. سه منتقد سینما و تلویزیون، مینوخانی، پریسا ساسانی و فریده ذاکری در گفتوگو با روزنامه صبا به بررسی ابعاد گوناگون این سریال پرداختهاند. از تحلیل سبک پرتعلیق و پرسشگرانه ایرجزاد در روایت خانواده، تا بازیهای درخشان مهتاب کرامتی و مهدی حسینینیا و از نقد افت ریتم و شتابزدگی روایت از میانههای سریال، تا حذفهای پیدرپی و گاه غیرقابلباور شخصیتها. هر سه منتقد در یک نقطه همداستاناند؛ «گلسنگ» با وجود ایدهای جذاب و ظرفیت بالا برای تبدیلشدن به اثری ماندگار، در پرداخت روایی دچار آشفتگی شده و بخشی از پتانسیل خود را بر زمین گذاشته است.
با توجه به تعدد سریالهای نمایش خانگی، چه عاملی باعث شد «گلسنگ» توجه شما را جلب کند و آن را دنبال کنید؟
دو سه سال پیش، تعدد آثار به اندازه امروز غیرقابل محاسبه نبود و آدم میتوانست مسیر مشخصتری برای دیدن آثار، از هر نوع و با هر ملیتی، ایرانی یا غیرایرانی، انتخاب کند؛ اما در این دو سه سال اخیر این تعدد بهشدت افزایش یافته و پیگیری همه سریالها عملاً ممکن نیست.
آنچه در مواجهه با «گلسنگ» در وهله اول توجه مرا جلب کرد، حضور مهتاب کرامتی بود؛ غیبت چندساله او در سینما و تلویزیون، یکباره این تلنگر را زد که ببینیم کرامتی پس از مدتها بازگشته و حالا چه میکند. این یکی از مهمترین دلایل اولیه پیگیری سریال بود، هرچند او خیلی زود از مجموعه حذف شد.
نکته دیگر، اتفاقی بود که در قسمت اول رخ میدهد؛ ما با یک حادثه جنایی مواجه میشویم و سپس تیتراژ ابتدایی را میبینیم که در پسزمینهاش تصاویری از گذشته وجود دارد. این ترکیب به ما خبر میدهد که قرار است با درامی خانوادگی روبهرو شویم که ابعاد جنایی نیز دارد؛ این تضاد میان تصور رایج از خانواده که باید در آن اتفاقهای مثبتتری رخ دهد و وقوع یک حادثه جنایی، انگیزه دیدن را برای مخاطب بیشتر میکند.
در حالت کلی، اگر این اثر را با آنچه در ایران، در شبکههای نمایش خانگی و در تلویزیون ساخته میشود مقایسه کنیم، از نظر عناصر شکلدهنده یک سریال یعنی فیلمنامه، طراحی صحنه و طراحی لباس رتبه بدی ندارد. باید توجه داشت که چون موضوع و فضای داستان کاملاً معاصر است -همان چیزهایی که امروز در همه خانهها و شهرها وجود دارد- طراحی صحنه و لباس کار چندان سخت و پیچیدهای نبوده است. حتی از روی نوع پوشش، مثلاً تونیک کوتاهی که مهتاب کرامتی بر تن دارد یا پوشش سر پروانه، میتوان فهمید که این سریال متعلق به تاریخ ۱۴۰۳ یا ۱۴۰۴ است. به همین دلیل، طراحی، در عین سادگی، اثر را کاملاً «زمانمند» میکند؛ یعنی اگر همین پوشش و طراحی ده سال دیگر هم دیده شود، کسی که به تاریخ تحولات اجتماعی آگاه باشد، متوجه میشود این اثر مشخصاً متعلق به اوایل دهۀ ۱۴۰۰، حوالی سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ است. از این جهت، طراحی در عین سادگی قابلقبول از آب درآمده است. از نظر فیلمنامه نیز گرههایی که در داستان ایجاد میشود، نسبتاً قابلقبول و کمتر غیرمنتظره است.
این شیوه پیشبردن داستان، یعنی حذف شخصیتها از طریق اتفاقهای تصادفی را چطور ارزیابی میکنید؟ و بهطور کلی، فکر میکنید محور اصلی داستان «گلسنگ» حول چه چیزی شکل میگیرد؟
این اتفاق غیرقابلانتظار است، اما از طرف دیگر، پیشبردن داستان از طریق اتفاقهای تصادفی، شیوهای است که در این سریال بهکار رفته است؛ چون تا اینجا سه نفر را از دست دادهایم: محبوبه، فرامرز و حالا، به نظر میرسد، نفر سوم باید ایرج باشد. در حالی که ما هنوز فقط هشت قسمت از سریال را دیدهایم و هر سهی این حذفها بر اساس اتفاقات تصادفی رخ داده است؛ یعنی فیلمنامهنویس برای حذف کردن شخصیتها از اتفاقهای تصادفی استفاده کرده است. با این حال، نسبت به آنچه در آثار دیگر میبینیم، این شیوه اندکی قابلقبولتر است.
در مورد محور اصلی داستان، در قسمتهای ابتدایی به نظر میرسید که، همانطور که در بقیه آثار سینمایی آقای ایرجزاد دیدهایم که محور اصلیشان زن بوده، اینجا هم محور اصلی باید زن باشد؛ چراکه محبوبه شخصیت اصلی زن در ابتدای فیلم است. اما در ادامه، گویی این محوریت از محبوبه به پروانه منتقل میشود و ما باید ادامه حضور پررنگ زن و تأثیرگذاریاش را در نقش پروانه دنبال کنیم؛ چه با ازدواجی که شکل میگیرد و چه با ارتباطی که او ایجاد میکند تا پدر را از قصاص برهاند. گویی سررشته کارها و نقشآفرینی اصلی را حالا پروانه در دست دارد.
نکته دیگر اینکه بسیاری از اتفاقات و پیشبرنده داستان بر اساس محوریت «شک» برنامهریزی شده است؛ شکی که محبوبه به ایرج دارد، سپس شکی که ایرج به محبوبه پیدا میکند، بعد شکی که مهناز به پروانه پیدا میکند و شکی که او به فرامرز پیدا میکند. همه این اتفاقات به همین شکل، بر محور شک پیش میروند؛ شکی که میان زوجین وجود دارد و تصور خیانتی که هست و بوده، در کنار آن فضیلتها را هم مطرح میکند. برای نمونه، وقتی پسر پرهام بهشدت در پی این است که از پدرش قصاص بگیرد، پروانه او را به سویی هدایت میکند که از این کار صرفنظر کند؛ و در نهایت، بخشش را شاهد هستیم.
این، حق مسلم هر کسی است که در چنین معادلهای قرار گرفته است؛ این فضیلتها در کنار رذیلتها میتواند تأثیرگذاری بیشتری داشته باشد و آن رذیلت را بیشتر نمود دهد. برای نمونه، میتوانیم در کنار این، یک دختر و پسر از یک خانواده را ببینیم که بهواسطه ارتباطی که هرکدام با پدر یا مادر خود دارند، موضعگیریهای کاملاً متفاوتی نشان میدهند، اما در نهایت همان برخورد فضیلتمندانه است که داستان را پیش میبرد.
به نظر من این یکی از وجوه مثبت این سریال نسبت به سریالهای دیگر است؛ سریالهایی که همواره بر رذیلتهای انسانی و رفتارهای غیراخلاقی تمرکز میکنند و تا آخرین لحظه همین مسیر را طی میکنند، اما در پایان، یکباره جرقهای زده میشود و همه متحول و همه خوب میشوند! نه، آقا جان؛ ده قسمت رفتار غیراخلاقی نشان دادهای، اینگونه نمیشود یکباره همهچیز را جمع کرد. اما در این سریال، به نظرم این دو وجه -فضیلت و رذیلت- با هم پیش میرود؛ حداقل در دو قسمت اخیر میبینیم که هر دو با یکدیگر در حال پیشرفتن هستند.





