مارال فرجاد در گفتوگو با صبا:
با «زنده شور»، خون تازهای در رگهایم جاری شد
بازیگران با عشق به کارشان زندگی میکنند. همین عشق است که باعث میشود سختیهای این حرفه را تحمل کنند. پیشنهاد کاظم دانشی دقیقاً چنین حسی داشت؛ انگار بعد از آن روزهای سخت خون تازهای در رگهایم جاری شد.

سمیرا جعغری- گاهی یک فیلم فقط بهانهای است برای روایت دوباره یک بازیگر. «زندهشور» برای مارال فرجاد از همان دست فیلمهاست؛ اثری که پس از مدتی دوری، او را با یکی از متفاوتترین نقشهای کارنامهاش به سینما بازگرداند و نامش را در فهرست مدعیان سیمرغ نشاند. اما پشت این بازگشت، قصه زنی بود که میان درمان، دوری از ایران و روزهای تلخ جنگ، یکی از بهترین بازیهای عمرش را ثبت کرد. زنی ایستاده در میان تمام سختیهایی که در نهایت به جملهای ختم میشود که شاید خلاصه تمام این روزهای او باشد: «انتخاب من همیشه ایران است»
«زنده شور» آنقدر ویژگیهای خاص دارد که هر بازیگری را برای حضور در آن وسوسه میکند. می توانید از بین آنها به خاصترین ویژگی فیلم اشاره کنید؟
در چند سال اخیر، به دلیل گرفتاریهایی که داشتم، فرصت چندانی برای بازی در سینما پیدا نکردم. برای همین، دلم میخواست اگر قرار است دوباره مقابل دوربین بروم، نقشی را انتخاب کنم که با تجربههای قبلیام متفاوت باشد و بتواند وجه تازهای از بازیگریام را به نمایش بگذارد.
برعکس کمدیهایی که کار کرده بودید؟
بله، برای همین وقتی پیشنهاد بازی در فیلم «زندهشور» از سوی کاظم دانشی مطرح شد، چند عامل کنار هم قرار گرفت که تصمیمگیری را برایم آسان کرد. اول اینکه به نظرم کاظم دانشی فیلمساز توانمندی است و نگاهش را دوست دارم. بعد هم فیلمنامهای که خواندم، برایم جذاب و حسابشده بود؛ شخصیتی که قرار بود بازی کنم نیز ظرفیتهای زیادی داشت و از آن نقشهایی بود که هر بازیگری دوست دارد تجربهاش کند.
ترکیب بازیگران چطور؟
ترکیب بازیگران فیلم هم برایم بسیار مهم بود. وقتی دیدم قرار است کنار چنین گروهی کار کنم، احساس کردم این پروژه همه ویژگیهایی را دارد که میتواند یک بازیگر را برای حضور در آن وسوسه کند. فکر میکنم هر بازیگری هم اگر جای من بود، با چنین فیلمنامه، کارگردان و گروه بازیگری، به سختی میتوانست پیشنهاد حضور در «زندهشور» را رد کند.
از ویژگیهای نقش روی کاغذ بگویید و تفاوتش با چیزی که ما روی پرده دیدیم. همینقدر تلخ و سخت بود؟
اساساً با یک فیلمنامه تلخ و غمانگیز روبهرو بودیم؛ فیلمنامهای که لحظات پایانی زندگی افرادی را روایت میکند که قرار است اعدام شوند. حتی تصور کردن چنین موقعیتی هم دردناک است، چه برسد به اینکه بخواهید آن را مقابل دوربین به تصویر بکشید و با آن زندگی کنید. از طرف دیگر، فیلم فقط درباره یک نفر نیست؛ درباره رنج دو خانواده است. یک سو، خانواده قاتل قرار دارد که با تمام وجود تلاش میکند به هر شکل ممکن جان عزیزش را نجات دهد و فرصتی دوباره برای زندگی به او بدهد. در سوی دیگر، خانواده مقتول ایستادهاند؛ خانوادهای که احساس میکند باید از خون عزیز از دسترفتهاش دفاع کند و اجازه ندهد حق او نادیده گرفته شود. همین تقابل، بار عاطفی و تلخی داستان را چند برابر میکند. ما برای ایفای نقش شخصیتهای نگین و عبدالله، تا حد زیادی به فیلمنامه وفادار بودیم. با این حال، همانطور که در هر پروژهای میان بازیگران و کارگردان تعامل و بدهبستان خلاقه شکل میگیرد، سکانسهای مربوط به نگین و عبدالله در جریان تمرینها و فیلمبرداری، نسبت به آنچه روی کاغذ نوشته شده بود، جلوتر رفت. احساس میکنم بار احساسی این سکانسها در اجرا بیشتر شد و لایههای تازهای به آن اضافه شد؛ بهطوری که آنچه امروز مخاطب روی پرده میبیند، از نظر عاطفی غنیتر از چیزی است که در نسخه اولیه فیلمنامه وجود داشت.
به هر حال نقش هم جای کار زیاد داشت. چقدر کنترل شده عمل کردید یا کاظم دانشی دستت شما را باز گذاشت؟
یکی از سکانسهایی که برای من اهمیت زیادی داشت، مواجهه نگین و عبدالله است؛ جایی که عبدالله با دستوپای بسته مقابل نگین قرار میگیرد و نگین با خشم شروع به کتک زدن او میکند. پیش از فیلمبرداری این سکانس، من، حامد بهداد و آقای کاظم دانشی مدت زیادی درباره آن صحبت کردیم. آقای دانشی در آن جلسه، ماجرای یک پرونده واقعی را برایمان تعریف کردند؛ پرونده مردی که مرتکب قتل شده بود و پس از دستگیری، همسرش وقتی او را دید، از شدت خشم و درماندگی شروع به کتک زدنش کرد. اما اتفاق جالب این بود که همان زن، چند لحظه بعد متوجه شد همسرش از صبح چیزی نخورده است. از مأموران پرسید: «غذا خورده؟» وقتی فهمید چیزی نخورده، برایش کیک خرید، به او داد تا بخورد و بعد شروع کرد به نوازش کردنش. این روایت برای من بسیار تأثیرگذار بود، چون نشان میداد احساسات انسان هیچوقت تکبعدی نیست. قرار نیست یک نفر فقط عصبانی باشد یا فقط مهربان. آدمها میتوانند در یک لحظه، هم از شدت خشم کسی را تنبیه کنند و هم از روی عشق و دلسوزی مراقبش باشند.
همین چند بعدی بودن، نقش نگین را متفاوت کرد…
بله، در اجرای این صحنه، نگین فقط زنی خشمگین نیست؛ زنی است که همسرش را دوست دارد، برایش دلتنگ شده، از او عصبانی است، کتکش میزند، اما بلافاصله دست نوازش روی او میکشد. عشق، خشم، نفرت، دلتنگی، دلسوزی و دلخوری، همه بهطور همزمان در وجود او جریان دارد. به نظرم این همان چیزی است که در زندگی واقعی هم بارها دیدهایم؛ انسانها معمولاً فقط با یک احساس زندگی نمیکنند، بلکه مجموعهای از احساسات متضاد را همزمان با خود حمل میکنند..
بازی شما در «زندهشور» بر پایه سکوت و کنترل احساسات شکل گرفته و همین ویژگی، نقش رو ماندگار کرد. رسیدن به این جنس از بازی، تصمیم خودتان بود یا در گفتوگو با کارگردان به آن رسیدید؟
من همیشه معتقدم یکی از مهمترین ویژگیهای یک بازیگر این است که ایده داشته باشد. از نگاه من، اگر بازیگری ظرفیت و توانایی زیادی برای ارائه ایدههای مختلف داشته باشد، کارگردان میتواند آن ایدهها را کنترل کند، از شدتشان کم یا زیاد کند و در نهایت به نقطهای برسد که دقیقاً در خدمت جهان فیلم باشد. اما اگر بازیگر از ابتدا چیزی برای ارائه نداشته باشد، دست کارگردان هم بسته است. در آن صورت دیگر نمیتوان انتظار داشت چیزی خلق شود که از دل بازیگر بیرون نیامده باشد.
این فرایند برای شما چطور پیش میرود؟
خود من وقتی فیلمنامهای را میخوانم، هیچوقت به یک بار خواندن اکتفا نمیکنم. معمولاً چندین و چند بار متن را مرور میکنم، چون احساس میکنم با هر بار خواندن، جزئیات تازهای برایم آشکار میشود. انگار هر بار جرقهای در ذهنم روشن میشود و تصویر تازهای از شخصیت شکل میگیرد؛ تصاویری که بعداً میتوانند به خلاقیت و شکل گرفتن ایدههای بیشتر کمک کنند. طبیعتاً هر بازیگری باید با کارگردان تعامل داشته باشد و در راستای نگاه او حرکت کند. من هم در «زندهشور» دقیقاً همین مسیر را طی کردم. ایدههای خودم را داشتم، کاظم دانشی هم نگاه و ایدههای خودش را داشت و در نهایت، نتیجه حاصل گفتوگو و تعامل میان ما بود.
طی همین فرایند به این نتیجه رسیدید که «نگین» در عین درونگرایی در یک لحظه خشماش را نشان دهد؟
به نظرم شخصیت نگین از آن نقشهایی بود که هم به یک بازی مینیمال نیاز داشت و هم به یک بازی درونی. او زنی رنجکشیده است که احساساتش را مدام کنترل میکند، دردهایش را در خودش نگه میدارد و فقط در لحظههایی مشخص اجازه میدهد این احساسات بیرون بریزند. رسیدن به چنین تعادلی، حاصل همان تعامل و همفکری میان من و کاظم دانشی بود و فکر میکنم همین تعامل باعث شد شخصیت در نهایت به شکل کاملتری روی پرده شکل بگیرد.
طوری این نقش در «زنده شور» پر رنگ بود ک بازی حامد بهداد را هم تحت تاثیر خود قرار داد. انگار نقش بهداد گره خورده با نقش همسرش بود و کاراکتر جدایی نمیتواند داشته باشد.
به نظرم حامد بهداد از آن دست بازیگرهای درجهیکی است که فقط به درخشش خودش فکر نمیکند. او از بازیگرانی است که دوست دارد همانقدر که خودش دیده میشود، پارتنرش هم فرصت دیده شدن داشته باشد و برای این اتفاق، تمام انرژیاش را میگذارد. این ویژگی برای هر بازیگری یک امتیاز بزرگ است، چون وقتی روبهروی چنین بازیگری قرار میگیرید، احساس نمیکنید قرار است رقابتی شکل بگیرد؛ برعکس، هر دو نفر تلاش میکنند بهترین نتیجه ممکن برای صحنه به دست بیاید. اگر هم به فیلمنامه برگردیم، واقعیت این است که عبدالله و نگین از ابتدا دو شخصیت کاملاً گرهخورده به یکدیگر بودند. این دو کاراکتر جدا از هم معنا پیدا نمیکنند و سرنوشت هر کدام، دیگری را کامل میکند. به همین دلیل هم طبیعی است که مخاطب رابطه میان آنها را تا این اندازه پررنگ احساس کند. من همیشه اعتقاد دارم هیچ نقشی به تنهایی دیده نمیشود. یک شخصیت زمانی میتواند تأثیرگذار باشد که همبازی یا پارتنر خوبی مقابلش داشته باشد. در حقیقت، نقشها مدام به یکدیگر پاس گل میدهند و همین بدهبستان است که یک شخصیت را کامل میکند. در نهایت، همه اینها تبدیل به یک پکیج واحد میشود؛ نوعی پاسکاری میان بازیگران که از دل آن، حس، حال، اتمسفر و فضای واقعی قصه شکل میگیرد. اگر این تعامل وجود نداشته باشد، حتی بهترین بازیها هم نمیتوانند آن تأثیر لازم را روی مخاطب بگذارند.

«زندهشور» یکی از بهترینهای کارنامه مارال فرجاد در مدیوم سینما است. خودتان هم بعد از دیدن فیلم چنین حسی داشتید یا هنوز فکر میکنید نقش مهمتری در آینده منتظر شماست؟
من «زندهشور» را واقعاً دوست دارم. همیشه تلاش میکنم هر زمان شخصیت یا نقشی به من سپرده میشود، تمام وجودم را برای آن بگذارم و با تمام توانم از آن نقش دفاع کنم. اعتقادم این است که بازیگر باید در همان مقطع، صد درصد خودش را در اختیار کاراکتر قرار دهد و هیچ چیزی برای خودش نگه ندارد. ولی اگر روزی فکر کنم دیگر نقش مهمتر یا چالشبرانگیزتری در آینده انتظارم را نمیکشد، آن روز را باید پایان مسیر بازیگریام بدانم. همین امید به تجربههای تازه است که یک بازیگر را زنده نگه میدارد. به همین دلیل، همچنان منتظر پیشنهادهایی هستم که بتوانند مرا به چالش بکشند؛ نقشهایی که فرصت کشف دوباره خودم را فراهم کنند و بتوانم آنها را با تمام وجود، در بهترین و کاملترین شکل ممکن بازی کنم.
در زمان پیشنهاد، هنگام بازی و بعد از آن چقدر احتمال سیمرغ را میدادید؟
واقعیت این است که فکر میکنم در همه رشتهها، همه حرفهها و در هر سنی، آدم از دیده شدن و قدردانی بابت زحمتی که کشیده، خوشحال میشود؛ هرچند شاید این شور و اشتیاق در سالهای جوانی پررنگتر باشد. سیمرغ، جایزه یا هر نوع تقدیر دیگری، برای یک هنرمند فقط یک تندیس نیست؛ انگار ثمره و حاصل تمام تلاشها، سختیها و زمانی است که برای خلق یک اثر صرف کرده است. گرفتن سیمرغ همیشه یکی از آرزوهای من بوده است و فکر میکنم هر بازیگری دوست دارد زحماتش دیده شود و برای کاری که با عشق انجام داده، مورد تشویق قرار بگیرد. یادم هست شبنم مقدمی و همسرشان علیرضا آرا در همان روزها، به من گفتند امیدوارند که من سیمرغ را بگیرم؛ چون معتقد بودند برای این نقش زحمت زیادی کشیدهام. این لطف و محبت دوستان برای من بسیار ارزشمند بود و هنوز هم آن را با حس خوبی به یاد میآورم. در نهایت، مهمترین چیز برای من این است که بتوانم نقشهایی را بازی کنم که به آنها باور دارم و با تمام وجود برایشان تلاش کردهام. اگر این تلاش دیده شود، خوشحال میشوم و اگر هم نه، باز هم انگیزهام را برای ادامه این مسیر از دست نخواهم داد.
آن روزها به دلیل بیماری شرایط مساعدی هم نداشتید؟
درسته، فکر میکنم پنجم آبان بود که بلافاصله بعد از پایان فیلمبرداری، برای انجام مراحل درمان و شیمیدرمانیام راهی بوداپست شدم. چند روز آنجا تحت شیمیدرمانی قرار گرفتم و دوباره به ایران برگشتم تا بازی در فیلم را ادامه بدهم. واقعاً با تمام وجود برای این نقش انگیزه داشتم. دوست داشتم کنار این گروه باشم و سهم خودم را، هرچند کوچک، در شکل گرفتن این اثر ادا کنم. با اشتیاق و انرژی سر صحنه حاضر میشدم و تمام تلاشم این بود که بهترین عملکردم را ارائه بدهم.
شما زمان زیادی است که در ایران نیستید. از این دوری و بیماری بگویید؟
در این چند سال، به دلیل بیماریای که با آن درگیر هستم و روند درمانم، ناچار شدم بخش زیادی از زمانم را خارج از ایران سپری کنم. طبیعی است که در ابتدای درمان، تغییراتی که در ظاهر و شرایط جسمیام ایجاد شده بود، پذیرش این وضعیت را برایم سخت میکرد. در کنار آن، خانوادهام هم روزهای دشوار و پرچالشی را پشت سر گذاشتند و همه با هم این مسیر را طی کردیم.
پیشنهاد بازی در این فیلم آن هم در روزهای سخت بیماری برایتان نگران کننده نبود؟
پیشنهاد بازی در «زندهشور» برای من اتفاق ویژهای بود. فیلمی که فیلمنامهای محکم داشت، کارگردانی که کارش را بلد بود، گروه بازیگران حرفهای و ترکیبی از عواملی که هر بازیگری را برای حضور در چنین پروژهای مشتاق میکند. واقعیت این است که بازیگران پیش از هر چیز با عشق به کارشان زندگی میکنند. همین عشق است که باعث میشود همه سختیهای این حرفه را تحمل کنند و دوباره مقابل دوربین بایستند. برای من هم پیشنهاد کاظم دانشی دقیقاً چنین حسی داشت؛ انگار بعد از آن روزهای سخت، خون تازهای در رگهایم جاری شد و دوباره انگیزه پیدا کردم با تمام وجود به کاری که دوستش دارم برگردم.
این دوری از فضای سینما و تئاتر چیزی از شما نگرفت؟ یا شاید هم به عنوان بازیگر چیزی به شما و آموختههایتان اضافه کرد؟
اواخر شهریور بود و همهچیز برای آغاز دوره شیمیدرمانیام در بوداپست آماده شده بود. درست در همان روزها، مینا سنگسفیدی با من تماس گرفت و گفت پیشنهادی برای بازی در یک نقش دارم و پرسید آیا میتوانم برای صحبت به دفتر بروم یا نه. وقتی به دفتر رفتم و با کاظم دانشی گفتوگو کردم، هم شرایط پروژه و هم شخصیتی که برایم در نظر گرفته شده بود، نظرم را جلب کرد. همانجا تصمیمم را گرفتم این نقش را بازی میکنم؛ فقط پروازم را چند روز به تعویق میاندازم تا گروه بتواند فیلمبرداری را آغاز کند و بخشی از کار را پیش ببرد. پنجم آبان، حوالی ساعت پنج یا شش صبح، آخرین سکانسم با آقای حامد بهداد ضبط شد؛ همان سکانسی که عبدالله سرش را روی پای نگین میگذارد. تنها دو ساعت بعد، بلیت گرفتم و همان شب دوباره راهی بوداپست شدم تا ادامه روند درمانم را پیگیری کنم. میخواهم بگویم تمام این رفتوآمدها و دو نوبت شیمیدرمانی در خارج از کشور، همزمان با فیلمبرداری این پروژه انجام شد. با این حال، وقتی پیشنهاد «زندهشور» را دیدم، احساس کردم بعد از پنج سال دوری از سینما، این نقش، این گروه بازیگران و اعتماد کاظم دانشی، با وجود اینکه نقش من مکمل بود و زمان حضورم طولانی نبود، دوباره خون تازهای در رگهایم جاری کرد؛ انگار زندگی بار دیگر رنگ دیگری گرفت و انگیزهای تازه برای ایستادن مقابل دوربین در من زنده شد. احساس میکنم دوری چندوقتهام از فضای کار و سینما، انگیزهام را چندین برابر کرده بود. بعد از این فاصله، با اشتیاق و شور بیشتری دوباره مقابل دوربین ایستادم و همین انرژی، در مواجههام با نقش «نگین» هم تأثیر زیادی داشت. نقش را بسیار دوست داشتم و در تمام روزهای فیلمبرداری تلاشم این بود که بهترین نسخه از خودم را ارائه دهم و تمام آنچه در توان دارم، در خدمت این شخصیت قرار بگیرد.
بعد از عبور از بیماری، نگاه خودتان به زندگی و حتی بازیگری چه تغییری کرده است؟
در این چند سال، به دلیل بیماری و شرایط درمان، ناچار شدم مدت زیادی خارج از ایران باشم. همیشه میگفتند مارال روزی ۱۸ ساعت کار میکند و فقط شش ساعت میخوابد. واقعاً هم همینطور بود؛ از یک تئاتر به یک فیلم، از آن فیلم به یک سریال و دوباره پروژهای دیگر. مدام در حال دویدن و کار کردن بودم. گاهی آدم آنقدر درگیر کار میشود که یادش میرود اصلاً زنده است. فکر میکنم این بیماری به نوعی ترمز زندگی مرا کشید و به من گفت: «کمی بایست… نگاه کن… زندگی فقط کار کردن نیست.» انگار دوباره به من یادآوری شد که زندگی، نعمتی بسیار بزرگ است و باید قدر لحظهلحظهاش را دانست؛ باید زندگی را واقعاً زندگی کرد. اینها را شعارگونه نمیگویم. میدانم گرانی، مشکلات اقتصادی، دغدغههای اجتماعی و سختیهای زندگی برای همه ما وجود دارد و هیچکس از آن مستثنا نیست. اما همین که نفس میکشیم، خودش جای شکرگزاری دارد. از شکرگزاری به این دلیل حرف میزنم که برای من، شکرگزاری همان کورسوی نوری است که وسط تاریکیها دیده میشود؛ همان نوری که میتواند به آدم امید بدهد تا مسیرش را ادامه دهد و دوباره برای زندگی انگیزه پیدا کند.
راستی خانهتان در ایران چه وضعیتی دارد. برای بازگشتتان به ایران خانه درست شده؟
خوشبختانه روند بازسازی خانهمان آغاز شده و اگر همهچیز طبق برنامه پیش برود، فکر میکنم حدود دو یا سه هفته دیگر کار به پایان برسد. واقعاً امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بیفتد تا دوباره بتوانیم به خانه خودمان برگردیم و این روزهای آوارگی تمام شود. جنگ، اتفاق بسیار تلخی است؛ تلختر از آن چیزی که بتوان با کلمات توصیفش کرد. برای کسی که عزیزش را در جنگ از دست میدهد، این رنج هزار برابر سنگینتر است و برای کسی که خانهاش را از دست میدهد نیز درد کمی نیست. تا زمانی که خودمان در موقعیت دیگری قرار نگیریم، شاید نتوانیم عمق احساسات و رنج او را درک کنیم.
اگر امروز دوباره از نقطه صفر شروع کنید؛ با همه بیماری، دوری، جنگ و از دست دادن خانه، باز هم انتخابتان ایران، بازیگری و نقشهایی است که بازی کردید؟ چرا؟
اگر امروز دوباره به نقطه صفر برگردم، با همه اتفاقاتی که پشت سر گذاشتهام؛ باز هم انتخاب من ایران است. اصلاً گزینه دیگری برای من وجود ندارد که بخواهم حتی به آن فکر کنم. ایران برای من فقط یک سرزمین نیست؛ همین گربهای است که روی نقشه میبینیم، با همین قامت، همین ریشه، همین فرهنگ، همین تاریخ و همین تمدن کهن و عزیز. دلم نمیخواهد حتی ذرهای خدشه به خاک این وطن وارد شود.من همیشه، همیشه و تا ابد طرفدار ایران بودهام. میتوانم بگویم همه اعضای خانوادهام همینطور هستند؛ پدرم هم همین نگاه را دارد. هر جا نام ایران باشد، هر جا صحبت از سربلندی و آبادانی این سرزمین باشد، ما کنار آن ایستادهایم. شاید گاهی کاری از دستمان برنیاید، اما همین که با تمام وجود طرفدار وطنمان باشیم، برایمان مهم است. همچنان و تا همیشه، انتخاب من ایران است و همچنین بازیگری؛ چون این حرفه، عشق من است و با آن زندگی کردهام.
مسیرتان در بازیگری چطور؟
البته اگر امروز با تجربهای که در این سالها به دست آوردهام به گذشته نگاه کنم، شاید بعضی از نقشها را دیگر نپذیرم یا اگر قرار باشد دوباره آنها را بازی کنم، با نگاه و شیوهای متفاوت به سراغشان بروم. فکر میکنم این، مسیر طبیعی رشد هر بازیگری است؛ اینکه هر روز یاد بگیرد، بیشتر ببیند، بیشتر بشنود، از تجربههای خودش و دیگران استفاده کند و اندوخته عاطفیاش را غنیتر کند تا بتواند شخصیتها را عمیقتر، درستتر و باورپذیرتر به تصویر بکشد.





