روزنامه صبا

روزنامه صبا

سجاد داغستانی در گفت‌وگو با صبا:

تئاتر نباید خودش به آرزویی دست‌نیافتنی تبدیل شود


«مون‌واک» از دل یکی از اپیزودهای نمایش «پس از برخورد جسم سخت به سر» شکل گرفته؛ نمایشی که این‌بار سجاد داغستانی در آن، مخاطب را با آدمی مواجه می‌کند که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهایش تلاش کرده است.

سروین دهقان – یک نفر از رؤیایی می‌گوید که دیگر نمی‌داند هنوز آن را می‌خواهد یا نه؛ دیگری با آیین‌ها و باورهایی روبه‌رو می‌شود که نسل‌به‌نسل تکرار شده‌اند و دیگری می‌پرسد چه چیزی را به یاد آورده‌ایم و چه چیزی را به عمد یا ناخواسته فراموش کرده‌ایم. نمایش‌های «مون‌واک»، «جیره‌بندی پر خروس برای سوگواری» و «من و یادت میاد؟» هر سه از مسیرهایی متفاوت به یک نقطه نزدیک می‌شوند؛ انسان امروز در مواجهه با گذشته، آرزوها و واقعیتی که گاهی ترجیح می‌دهد آن را نبیند. در این پرونده، سجاد داغستانی، مسعود احمدی و احمد مرادی‌پور از نسبت آثارشان با آرزو، خرافه، حافظه و جامعه‌ای می‌گویند که تئاتر همچنان تلاش می‌کند آن را روی صحنه به گفت‌وگو بگذارد.

«مون‌واک» از دل یکی از اپیزودهای نمایش «پس از برخورد جسم سخت به سر» شکل گرفته؛ نمایشی که این‌بار سجاد داغستانی در آن، مخاطب را با آدمی مواجه می‌کند که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهایش تلاش کرده، اما حالا در جایی ایستاده که دیگر نمی‌داند از رؤیاهایش شکست خورده یا از گذشت زمان. داغستانی کارگردان نمایش در این گفت‌وگو از شکل‌گیری «مون‌واک»، همکاری دوباره با محمد شعبان‌پور، نقش امید نیاز در شکل‌گیری اثر و نسبت تئاتر با آرزوهای دست‌نیافتنی امروز می‌گوید.

 

«مون‌واک» از دل یکی از اپیزودهای «پس از برخورد جسم سخت به سر» بیرون آمده؛ چه چیزی در آن اپیزود هنوز برای شما حل‌نشده یا وسوسه‌کننده بود که تصمیم گرفتید یک نمایش مستقل از آن بسازید؟

بعضی ایده‌ها وقتی اجرا می‌شوند، ایده جدیدی را به وجود می آورند. آن اپیزود برای من هنوز یک سؤال بی‌جواب داشت: وقتی آدم سال‌ها دنبال چیزی می‌دود و در نهایت از آن دور می‌شود، دقیقاً چه چیزی را از دست داده؟ آرزو و رویا را، یا خودش را؟ احساس کردم آن شخصیت هنوز حرف‌هایی دارد که در قالب یک اپیزود نمی‌شود به آنها پرداخت. «مون‌واک» از همین فاصله شکل گرفت؛ فاصله میان آدمی که زمانی بودیم و آدمی که امروز شده‌ایم.

چرا اسم نمایش «مون‌واک» است؟ این حرکتِ رو به عقب چه نسبتی با جهان آدم‌های نمایش و مفهوم «دور شدن از آرزوها» دارد؟

مون‌واک برای من تصویر آدمی است که ظاهراً حرکت می‌کند، اما به عقب می‌رود. در زندگی هم گاهی همین اتفاق می‌افتد. فکر می‌کنیم داریم جلو می‌رویم، اما در واقع از چیزی که زمانی می‌خواستیم دورتر شده‌ایم. حتی ممکن است سال‌ها بعد بفهمیم تمام مسیر را به هر دلیلی اشتباه آمده‌ایم. «مون‌واک» برای من فقط حرکت به عقب نیست؛ توهمِ حرکت رو به جلوست، وقتی خودمان فکر میکنیم داریم رو به جلو حرکت میکنیم اما، مانعی بزرگ ما را به عقب هُل میدهد.

در توضیح نمایش از آدم‌هایی صحبت شده که سال‌ها دنبال آرزوهایشان بوده‌اند اما حالا از آن آرزوها دور شده‌اند. به نظر شما مسئله اصلی این آدم‌ها شکست است یا تغییر کردن خودِ آرزو؟

شاید هیچ‌کدام به تنهایی. گاهی شکست می‌خوریم، اما آرزو همان‌جا باقی می‌ماند. گاهی هم آن‌قدر زمان می‌گذرد که دیگر آدم سابق نیستیم. یکی از تراژدی‌های زندگی همین است که ممکن است روزی به چیزی برسیم که سال‌ها برایش جنگیده‌ایم، اما دیگر آن آدمی نباشیم که آن را می‌خواست. شاید ما همیشه از آرزوهایمان شکست نمی‌خوریم؛ گاهی از گذشت زمان شکست می‌خوریم. گاهی هم چیزهایی به شکل مانع، عبور از مسیر را برایمان نا ممکن می‌کند.

«مون‌واک» یک مونولوگ است. چرا برای روایت این جهان، یک شخصیت کافی بود؟ آیا حذف شخصیت‌های دیگر، انتخابی فرمی بود یا بخشی از جهان‌بینی نمایش؟

هر دو. احساس کردم این جهان بیشتر از آنکه به آدم‌های دیگر احتیاج داشته باشد، به یک آدم و ذهن او نیاز دارد. وقتی شخصیت تنها می‌ماند، دیگر نمی‌تواند مسئولیت انتخاب‌ها و شکست‌هایش را گردن دیگری بیندازد. همه‌چیز برمی‌گردد به خودش. مونولوگ برای من شکل مناسبی برای نمایش همین تنهایی بود؛ تنهایی‌ای که الزاماً به معنی تنها بودن نیست. ممکن است آدم وسط شلوغی هم در نهایت با خودش تنها باشد.

همکاری شما با محمد شعبان‌پور به چندین اثر رسیده. چه چیزی در جنس بازی یا جهان شخصی او وجود دارد که باعث شده دوباره و دوباره برای کارهایتان سراغ او بروید؟

محمد برای من فقط بازیگری نیست که بتواند متن را اجرا کند. چیزی که در او جذاب است، هوش و توانایی‌اش در پیدا کردن فاصله میان خودش و شخصیت است. من این نمایشنامه را برای محمد نوشتم چون ، فقط او میتوانست این نقش را اینقدر کامل و دقیق و درک شده بازی کند. در «مون‌واک» این مسئله خیلی مهم بود، چون قرار نبود فقط یک آدم را ببینیم؛ قرار بود ذهن ، وجود و درون یک آدم را هم ببینیم. و محمد بهترین گزینه بود، چون با نبوغش همواره من را شگفت زده کرده و می‌کند.

اگر «مون‌واک» قرار باشد یک سؤال از تماشاگر بپرسد، آن سؤال چیست؟

«مون‌واک» از آدم‌ها می‌پرسد؛ تو چه آرزوها و رویاهایی داشتی که برای رسیدن به آنها تلاش هم کردی، اما به هر دلیلی نشد به آنها برسی؟ بعدش چه کردی؟ وقتی به رویایت نرسیدی، واقعاً رهایش کردی یا فقط یاد گرفتی طوری زندگی کنی که انگار دیگر برایت مهم نیست؟ برای من بخش دوم سؤال مهم‌تر است. نرسیدن به آرزو شاید اتفاقی باشد که برای خیلی از آدم‌ها رخ می‌دهد؛ اما اینکه بعد از نرسیدن چه شکلی زندگی می‌کنیم، انتخاب دشوارتری است.

«مون‌واک» چقدر از تجربه‌های شخصی شما به‌عنوان یک هنرمند و مواجهه‌تان با آرزوها و شکست‌ها تغذیه کرده است؟

طبیعی است که بخشی از من در این نمایش وجود داشته باشد. حتی بخشی از محمد. چون در روند تمرین بخش هایی با مشورت گفتگو به محمد و امید به متن اضافه شد و بخش هایی هم حذف شد. هنرمند نمی‌تواند کاملاً خودش را از اثرش جدا کند. من هم آرزوهایی داشته‌ام که به آنها نرسیده‌ام و شاید مهم‌تر، آرزوهایی داشته‌ام که بعد از گذشت زمان دیگر نمی‌دانستم واقعاً هنوز آنها را می‌خواهم یا نه. «مون‌واک» اعتراف‌نامه من نیست، اما نمی‌توانم انکار کنم که از تجربه زیسته‌ام تغذیه کرده؛ از مواجهه با این سؤال که وقتی چیزی را خیلی می‌خواهی و به آن نمی‌رسی، چه باید بکنی.

شما در کارنامه‌تان هم تجربه‌های نمایشی متفاوت دارید و هم فیلم کوتاه ساخته‌اید. این بار چه چیزی در زبان تئاتر به شما اجازه داد که «مون‌واک» را بسازید و نه یک فیلم یا اثر دیگر؟

تصویر به من اجازه می‌دهد جهان را از بیرون ببینم؛ دوربین انتخاب می‌کند که تماشاگر چه چیزی را ببیند. اما تئاتر برای من بیشتر شبیه این است که تماشاگر را در یک موقعیت رها کنی و اجازه بدهی خودش نگاه کند. «مون‌واک» به همین حضور زنده احتیاج داشت. نفس بازیگر، سکوت‌ها و واکنش تماشاگر هر شب بخشی از اجرا می‌شوند. برای نمایشی درباره مواجهه یک آدم با خودش، این زنده بودن اهمیت زیادی دارد.

همکاری با امید نیاز به‌عنوان دراماتورژ و مشاور کارگردان چه چیزی را در ساختار نهایی نمایش تغییر داد یا به آن اضافه کرد؟

امید نیاز بسیار به من کمک کرد. متن را فقط از زاویه نویسنده نبینم. وقتی مدت زیادی با یک متن زندگی می‌کنی، بعضی چیزها برایت بدیهی می‌شوند، در حالی که ممکن است برای تماشاگر این‌طور نباشند. گفت‌وگو با او باعث شد بعضی بخش‌ها دوباره دیده شوند؛ اینکه کجا باید اطلاعات بیشتری بدهیم، کجا باید حذف کنیم و مهم‌تر از همه، کجا باید به تماشاگر اعتماد کنیم و جواب را به او ندهیم. امید در بخش نور هم بسیار به مون‌واک کمک کرد و من ازش واقعا ممنونم.

امروزه شاهد بلیت‌های چندمیلیونی در تئاتر هستیم؛ جایی که بعضی گزارش‌ها آن را نشانه تبدیل شدن تئاتر به یک کالای لوکس دانسته‌اند. شما مرز بین «قیمت واقعی تولید» و «لوکس شدن تئاتر» را کجا می‌دانید؟ از طرفی «مون‌واک» درباره آدم‌هایی است که سال‌ها دنبال آرزوهایشان بوده‌اند و از آن دور شده‌اند. آیا فکر می‌کنید امروز «رفتن به تئاتر» خودش برای بخشی از مردم تبدیل به یک آرزوی دست‌نیافتنی شده است؟

بین «گران بودن» و «لوکس شدن» تفاوت وجود دارد. تولید تئاتر هزینه دارد و نمی‌شود این واقعیت را نادیده گرفت. اما جایی که تئاتر از دسترس بخش بزرگی از جامعه خارج می‌شود، دیگر فقط درباره اقتصاد تولید حرف نمی‌زنیم؛ درباره نسبت تئاتر با جامعه حرف می‌زنیم. بله، فکر می‌کنم برای بخشی از مردم امروز «رفتن به تئاتر» می‌تواند خودش یک آرزوی دست‌نیافتنی باشد. و این تناقض تلخی است؛ هنری که قرار است درباره آرزوهای آدم‌ها حرف بزند، نباید خودش تبدیل به آرزویی دور از دسترس شود.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی