مسعود احمدی در گفتوگو با صبا:
روایتی از پوچیِ باورهای پوسیده
مسعود احمدی معتقد است فاصله میان تماشاگر امروز و تماشاگر سال ۱۳۹۰ بیش از هر چیز در میزان صبر و حوصله آنهاست و نمایش برای جذب مخاطب امروز، باید بتواند او را تا لحظه گرهگشایی با خود همراه کند.

سروین دهقان – یک نفر از رؤیایی میگوید که دیگر نمیداند هنوز آن را میخواهد یا نه؛ دیگری با آیینها و باورهایی روبهرو میشود که نسلبهنسل تکرار شدهاند و دیگری میپرسد چه چیزی را به یاد آوردهایم و چه چیزی را به عمد یا ناخواسته فراموش کردهایم. نمایشهای «مونواک»، «جیرهبندی پر خروس برای سوگواری» و «من و یادت میاد؟» هر سه از مسیرهایی متفاوت به یک نقطه نزدیک میشوند؛ انسان امروز در مواجهه با گذشته، آرزوها و واقعیتی که گاهی ترجیح میدهد آن را نبیند. در این پرونده، سجاد داغستانی، مسعود احمدی و احمد مرادیپور از نسبت آثارشان با آرزو، خرافه، حافظه و جامعهای میگویند که تئاتر همچنان تلاش میکند آن را روی صحنه به گفتوگو بگذارد.
مسعود احمدی، کارگردان و بازیگر نمایش «جیرهبندی پر خروس برای سوگواری»، در اجرای تازه این نمایش به سراغ متنی رفته است که نخستین اجرای آن بیش از یک دهه پیش روی صحنه رفته بود. او در گفتوگو با روزنامه صبا معتقد است فاصله میان تماشاگر امروز و تماشاگر سال ۱۳۹۰ بیش از هر چیز در میزان صبر و حوصله آنهاست و نمایش برای جذب مخاطب امروز، باید بتواند او را تا لحظه گرهگشایی با خود همراه کند.
شما سراغ متنی رفتید که بیش از یک دهه از نخستین اجرای آن گذشته است. چه چیزی در «جیرهبندی پر خروس برای سوگواری» دیدید که فکر کردید هنوز حرفی برای گفتن دارد؟
این نمایشنامه بیشتر از اینکه بخواهد به وضعیت اجتماعی یا سیاسی یک دوره مشخص اعتراض کند، قصه خودش را روایت میکند و تمرکزش روی موضوعاتی مثل خرافات، دعانویسی و باورهایی است که از گذشته با خودمان حمل کردهایم. برای مثال، اعتقاد به خون قربانی یا اینکه با قربانی کردن یک خروس میتوان چشمزخم را از بین برد، در بخشهایی از فرهنگ ما ریشه دارد. این نمایش بیشتر از اینکه بخواهد مستقیماً درباره وضعیت امروز جامعه صحبت کند، به سراغ همین باورها میرود؛ باورهایی که هنوز هم در زندگی ما حضور دارند و گاهی شکلهای تازهای پیدا میکنند.
آیا در این بازخوانی، مخاطب امروز را آدمی متفاوت از تماشاگر سال ۱۳۹۰ فرض کردید؟ مهمترین تفاوت این دو تماشاگر از نظر شما چیست؟
به نظرم مهمترین چیزی که تغییر کرده، صبر و حوصله مردم است. در سال ۱۳۹۰ شاید مردم تحمل و حوصله بیشتری برای دنبال کردن یک قصه داشتند. ایرانیها اساساً عاشق قصهاند و این متن هم کاملاً بر قصه پیش میرود، اما فکر میکنم آن زمان مخاطب ارتباط راحتتری با چنین ساختاری برقرار میکرد. امروز مردم عصبیترند و دغدغههای متفاوتی دارند. از طرف دیگر، قصه نمایش درباره یک خانواده خاص است و شاید هر مخاطبی نتواند بهراحتی خودش را جای شخصیتهای آن بگذارد و با آنها همذاتپنداری کند. این موضوع برای ما یکی از چالشهای اصلی اجراست؛ چون نمایش پر از تعلیق و پیچیدگی است و تماشاگر باید تا تقریباً دقیقه ۵۲ صبر کند تا گره اصلی باز شود و بفهمد اساساً چه اتفاقی در نمایش در حال رخ دادن است.
اگر بخواهیم «خروس» را از یک عنصر داستانی فراتر ببریم، برای شما خروس این نمایش نماد چیست؟
برای من حتی «پر خروس» اهمیت بیشتری دارد و میتواند نماد پنهان کردن یک راز یا حقیقت باشد. خود خروس هم بیشتر به سمت مفهوم پوچی میرود. در نمایش دیالوگی داریم که پسر میپرسد چرا پدرش او را «جوجهخروس» صدا میکند. اینجا خروس میتواند نماد همان تفکر پوسیدهای باشد که درباره خون، تبرک، چشمزخم و چیزهایی که از گذشته به آنها اعتقاد داشتهایم، شکل گرفته است. ما هنوز در بسیاری از موقعیتها فکر میکنیم اگر ماشین جدیدی بخریم، باید جلوی آن خروس قربانی کنیم تا تبرک شود و چشم نخورد. نمایش دقیقاً روی همین مسئله دست میگذارد و میگوید این باورها باید نقض شوند. اساساً چنین چیزهایی وجود ندارند که شما بخواهید برای حل یک مسئله، خروس قربانی کنید. از این منظر، خروس در نمایش بیشتر به یک نماد پوچی تبدیل میشود.
قیمت بلیت تئاتر امروز برای بخشی از مردم تبدیل به یک مشکل اقتصادی شده است. شما بهعنوان کارگردان، بین اقتصاد تولید تئاتر و توان اقتصادی تماشاگر چه تعارضی میبینید؟
فکر میکنم امروز مردم بیشتر از هر چیز دغدغه نان شب دارند. تئاتر اصلاً جزو اولویتهای زندگی بخش بزرگی از مردم نیست. آنقدر مسائل و دغدغههای مختلف وارد زندگی مردم شده که کمتر پیش میآید تئاتر دیدن در اولویت آنها قرار بگیرد. از طرف دیگر، گروههایی که خیلی شناختهشده نیستند، همیشه زیر سایه سلبریتیها قرار میگیرند. بسیاری از نمایشها هم به سمت کار تجاری رفتهاند و با استفاده از چهرهها، مخاطب را جذب میکنند؛ مثل یک جاروبرقی، مخاطب را به سمت خودشان میکشند. ما هم همیشه با این دغدغه مواجهیم. قیمت بلیت نمایش ما در حال حاضر ۵۰۰ هزار تومان است و شما میتوانید این مبلغ را بهراحتی با هزینههای دیگر زندگی مقایسه کنید. حدود ۲۸ نفر یا حتی بیشتر در این گروه مشغول کار هستند و زحمت میکشند. در نهایت چقدر قرار است به هر کدام از آنها برسد؟ اصلاً ما چقدر فروش داریم و هرکدام چه سهمی میبرند؟این دغدغه مالی همیشه همراه تئاتر بوده، اما با شرایط فعلی جامعه، طبیعتاً این مسئله شدیدتر شده و به نظرم در آینده هم شدیدتر خواهد شد.
یکی از جذابیتهای متن، ترکیب واقعیت با خرافه و خیال است. شما در کارگردانی تلاش کردید تماشاگر به آیین نمایش باور کند یا اتفاقاً میخواستید مدام شک کند که آنچه میبیند واقعی است یا ساخته ذهن شخصیتها؟
ما این موضوع را به انتخاب تماشاگر گذاشتهایم. اینکه آیا واقعاً این خرافه میتواند درمانی ایجاد کند یا نه، به عهده مخاطب است. مثلاً در نمایش این پرسش مطرح میشود که آیا کسی که در خون خروس بخوابد، تبش پایین میآید و خوب میشود؟ اینها بخشی از آیینها و باورهایی بوده که از گذشته در فرهنگ ما وجود داشته است. ما تلاش کردیم این بخش را طوری ارائه کنیم که تماشاگر خودش تصمیم بگیرد آنچه میبیند را در واقعیت جستوجو کند یا در خیال.
در اجرای فعلی، خودتان هم بازی میکنید. کارگردانی یک نمایش وقتی همزمان بازیگر آن هستید چه چیزی از شما میگیرد و چه چیزی به شما میدهد؟
واقعاً چالش بزرگی بود. همزمان بازی کردن و کارگردانی متنی با این حجم از پیچیدگی، معما، تعلیق و چالشهای بازیگری و کارگردانی، بسیار دشوار است. ترکیب این دو مسئولیت کار سختی بود و امیدوارم از پس آن برآمده باشم. خدا را شکر، تا امروز کسی به من نگفته که روی صحنه احساس میشود همزمان دارم کارگردانی میکنم. به نظرم اولین مرحله همین بود که بتوانم از این مسئله عبور کنم. در نهایت امیدوارم هم در جایگاه بازیگر و هم در جایگاه کارگردان توانسته باشم از پس این وظیفه سنگین بربیایم.




