احسان نیلی در گفتوگو با روزنامه صبا:
تلویزیون محل آزمون و خطای افراد نیست/ تمایلی به همکاری با برنامهسازان قدیمی در تلویزیون وجود ندارد
احسان نیلی، برنامهساز تلویزیون، بخش مهمی از مسئله مخاطب تلویزیون را در نادیده گرفتن تجربه، تغییر مسیر تربیت برنامهسازان، فاصله گرفتن از مخاطبشناسی و نوع سیاستگذاری در انتخاب عوامل میداند.

سمیرا جعفری- تلویزیون سالهاست با یک پرسش اساسی مواجه است؛ چگونه میتواند دوباره مخاطب را پای آنتن نگه دارد؟ پاسخ به این پرسش، تنها به تغییر مدیران یا بازگرداندن چند چهره شناختهشده محدود نمیشود. احسان نیلی، برنامهساز باسابقه تلویزیون، در گفتوگو با «صبا» بخش مهمی از مسئله را در نادیده گرفتن تجربه، تغییر مسیر تربیت برنامهسازان، فاصله گرفتن از مخاطبشناسی و نوع سیاستگذاری در انتخاب عوامل میداند.
او از تجربه سالهای ابتدایی فعالیتش میگوید؛ زمانی که برای یادگیری برنامهسازی ساعتها در استودیو مینشست و «مسابقه هفته» با اجرای مرحوم منوچهر نوذری را تماشا میکرد. نیلی معتقد است تلویزیون امروز نیز برای جذب مخاطب باید در کنار توجه به محتوا، کیفیت، هنر و تجربه را جدی بگیرد. او همچنین درباره نسبت تلویزیون با شبکههای اجتماعی، سلبریتیزدایی، مسیر شکلگیری «۹۰»، سیاستهای دوران ضرغامی، سند تحول، آمار بیش از ۷۰ درصدی مخاطبان و کنار گذاشته شدن برخی برنامهسازان باسابقه صحبت کرده است.
شما نزدیک به سه دهه در تلویزیون حضور داشتهاید. میخواهم بدانم تلویزیون امروز چه تفاوتی با تلویزیونی دارد که کارتان را در آن شروع کردید؟
من تقریباً از ۳۴، ۳۵ سال پیش وارد سازمان شدم. تلویزیون بعد از انقلاب، طبیعتاً بر اساس اهداف انقلاب، جهتگیری و سیاستگذاری جدیدی را آغاز کرد و روند برنامهسازی و تولید در آن به سمتوسوی دیگری رفت. طبیعتاً وقتی انقلاب شد، کسی فکر نمیکرد چنین اتفاق بزرگی رخ بدهد و این رستاخیز بزرگ در کشور رقم بخورد. اما وقتی این اتفاق افتاد، آن ارگان رسمی و تریبون اصلی حاکمیت، طبیعتاً صداوسیما بود. نکتهای که در ارتباط با سؤال شما میخواهم به آن اشاره کنم این است که در همان ابتدای انقلاب، کارکنان صداوسیما که جزیی از همین مردم بودند و بسیاری از آنها همراه و همسو با انقلاب اسلامی ایران بودند، بر اساس سیاستهای جدید شروع به فعالیت کردند. ما حالا بعد از گذشت تمام این سالها، بهخصوص در شبکه آیفیلم، سریالهای قدیمی را بسیار بیشتر میبینیم و حتی بعضی از آنها در شبکههای سراسری هم دوباره پخش میشوند. اگر شما و بینندگانتان خاطرتان باشد، سریالی بود به نام «امیرکبیر». این سریال با اصلاح رنگ و ترمیم، همچنان به مناسبتهای مختلف دوباره پخش میشود؛ یا سریالهای قدیمی دیگری که هنوز روی آنتن میروند. وقتی تیتراژ آن سریالها را نگاه میکنید، میبینید که تمام عواملشان بچههای تلویزیون بودند. حتی سریالها با واحد سیار تولید میشدند؛ تصویربردارها، صدابردارها، کارگردانها و دیگر عوامل، همگی از نیروهای تلویزیون بودند. بازیگران در سینما هم فعالیت داشتند و عوامل برنامهساز در همان سالهای ابتدایی انقلاب، کسانی بودند که تجربه کار داشتند. این افراد، چه به دلیل شرایط جدید و چه به دلیل همراهی با آن، اگر میخواستند به فعالیت خود ادامه بدهند، ناگزیر بودند خودشان را با سیاستهای جدید وفق بدهند و در چارچوب آن، به برنامهسازی، فیلمسازی و سریالسازی ادامه دهند. برای همین است که شما سیاستهای جدید را در برنامهها مشاهده میکنید، اما عوامل، همان عوامل باتجربه هستند؛ کسانی که تجربه داشتند و در نظام جدید حاکم بر ایران، فعالیت حرفهای خود را ادامه دادند. طبیعتاً شما سریال «امیرکبیر» را هنوز هم، بعد از این همه سال، میبینید که پخش میشود، مورد استقبال قرار میگیرد و برای مردم همچنان جذاب است. چرا؟ به خاطر تجربهای که در تولید آن به کار گرفته شده و در راستای سیاستهای جدید قرار گرفته است.یعنی علاوه بر ایدئولوژی و سیاستهایی که وجود داشت، تجربه و دانش برنامهسازی هم برای آنها در اولویت بود.
الان هم همینطور است؟
گاهی ما فکر میکنیم این تجربه و اندوختهای که عوامل صداوسیما، یا حتی کسانی که در جاهای دیگر فعالیت کردهاند، به دست آوردهاند، حاصل دو، سه ماه یا چند ماه کار است؛ در حالی که اینطور نیست. اگر باز بخواهم به خودم اشاره کنم، وقتی وارد سازمان شدم، عاشق این کار بودم و با هدف وارد این حیطه شدم. تحصیلات من چیز دیگری بود، اما در نهایت تصمیم گرفتم به دنبال علاقهام بروم. آن زمان گاهی از صبح تا شب، مثلاً برای برنامه «مسابقه هفته» که یکی از برندهای تلویزیون بود و مرحوم منوچهر نوذری آن را اجرا میکرد، به استودیو میرفتم، در رژی مینشستم و فقط تماشا میکردم. همین تماشا کردن، خودش بخشی از تجربهای بود که به دست میآوردم. بعد که جدیتر مشغول کار شدم، در برنامههایی که آن زمان در گروه کودک تولید میشد، مثل «نیمرخ»، دستیاری میکردم. هرکدام از این تجربهها چیزی به من اضافه میکرد و در نهایت همین مسیر باعث شد بتوانم از کارهای کوچکتر وارد حیطه برنامهسازی شوم. اتفاقی که در سالهای اخیر میبینیم این است که این تجربه و اندوخته، خیلی نادیده گرفته میشود. حتی الان مدتی است که گذاشتن سردبیر برای برنامهها باب شده است؛ یعنی یک سردبیر تعیین میشود و قرار است برنامه از نظر هنری، محتوایی و دیگر جنبهها، بر اساس آنچه مدنظر است، پیش برود. طبیعتاً در چنین شرایطی، آن اندوخته تجربی و دانشی که در طول سالها برای یک تهیهکننده یا دیگر عوامل، از تصویربردار و کارگردان گرفته تا سایر نیروها، به وجود آمده است، نادیده گرفته میشود. در حالی که این تجربه حاصل سالها کار و آزمون و خطاست و نمیتوان آن را بهسادگی جایگزین کرد.
شما به «مسابقه هفته» و «نیمرخ» اشاره کردید که هنوز هم در ذهن مخاطب حال حاضر ماندهاند. چرا دیگر برندهای قدیمی امروز نیستند و آیا سیاستگذاریها بر اساس این برندها بوده یا حداقل جایگزینی برای آنها در نظر گرفته شده است؟
ببینید، یک بخشش برمیگردد به شیوه مدیریتی که میتواند مؤلف یک برنامه خوب باشد، ولی فکر میکنم همه را هم به این قضیه نسبت ندهیم، به هر حال فضای مجازی و رسانههای نو طبیعتاً خیلی در این قضیه مؤثرند. یعنی معلوم نیست اگر شما با همان اهداف و با همان افکار و با همان عوامل، امروز بیایید یک «مسابقه هفته» را طراحی کنید و بخواهید پخش بکنید، به همان اندازه گیرایی و جذابیت داشته باشد و بتواند مخاطب را جذب کند. البته من قائلم به این هستم که باید فکر پشت برنامه باشد، ما همیشه در ذهنمان این شکل گرفته که اگر اساس و اصول یک برنامه درست چیده شود، آخر مخاطب خودش را پیدا میکند، پر و بال پیدا میکند و شکل خودش را در ذهن مخاطب نقش میبندد. منتهای مراتب، در سالهای اخیر فضای مجازی مثل یوتیوب و اینستاگرام و حتی خود پلتفرمها طبیعتاً رقبای تلویزیون شدهاند و این خودش باعث میشود که شما همهچیز را منحصر به آن مدیریت یا طراحیهای برنامهسازی مرتبط نکنید. بنابراین خیلی نباید مطمئن شد که بهترین برنامه با بهترین فکر و با بهترین کارگردانی باز بتواند مثل قدیم برای مخاطب جذابیت داشته باشد.
پس فکر میکنید رقیبی مثل شبکههای مجازی، روی این مسئله تأثیرگذار است؟
سرعت فضای مجازی مردم را یک جوری بدعادت کرده است. یعنی دلشان میخواهد یک چیزی را ببینند، سریع رد بکنند. حق انتخاب دارند و با یک انگشت میتوانند سانسور بکنند. پس این نیازمند این است که مدیران امروز یک مقدار به بحث مخاطبشناسی هم روی بیاورند.
شما تهیهکننده برنامههایی مثل «صبح بخیر ایران»، «سیمای خانواده» و «دعوت» بودید و همکاران شما قطعاً دغدغه مخاطب داشتند. چرا الان تلویزیون ظاهراً دیگر مثل قبل مخاطبشناس نیست؟ یا مخاطبان تغییرات اساسی کردهاند یا تلویزیون نمیخواهد در راستای مخاطبشناسی حرکت کند؟
تصورم این است که یک سیکل معیوبی روی آنچه در نهایت از تلویزیون پخش میشود تأثیر گذاشته است. من به عنوان تهیهکننده اگر بخواهم جوری عواملم را بچینم و انتخاب بکنم که به جای اینکه به فکر کیفیت برنامه خودم باشم، به فکر این باشم که طرف غر نزند یا ارزانتر دستمزد بگیرد یا تجربه کمتری داشته باشد، حالا با هر فکری و با هر چیزی که توی ذهن من هست، طبیعتاً در فینال کار من تأثیر میگذارد. قطعا نتیجهاش روی آنتن محسوس است و مخاطب متوجه میشود. حالا این اتفاق اگر به وسیله مدیر گروه معیوب بشود، یعنی مدیر گروه تهیهکننده با تجربهای را انتخاب نکند، آن برنامه آسیب میبیند. حالا اگر خود مدیر گروه بیربط باشد؛ یعنی مثلاً کسی باشد که خودش ادعا میکند «من تا قبل از اینکه مدیر بشوم اصلاً تلویزیون نگاه نمیکردم و در خانه ما تلویزیون خاموش بوده»، خب این آدم وقتی در رأس مدیریت یک گروه برنامهساز قرار بگیرد، هرچقدر هم از نظر فکری، از نظر ایدئولوژی و از نظر آن چیزهایی که با آن معیار انتخاب شده، اگر خیلی باهوش باشد، حداقل دو، سه سال طول میکشد که به آن حیطه مدیریتی خودش اشراف پیدا کند. من یک بار به خود آقای جبلی عرض کردم که گاهی در صحبتها و سیاستگذاریها اشاره میشود به اینکه ما برای یک طبقه خاصی فقط میخواهیم برنامه بسازیم؛ برای مردمی برنامه بسازیم که مثلاً همسو و همراه ما باشند.
در جواب مخاطب موردنظر آقای جبلی چه کسانی بودند؟
اصلا بحث من این نیست. من حرفم این است که برای هر قشری که میخواهیم برایشان برنامه بسازیم، باید برنامه خوب بسازیم. باید به ذائقه و سلیقه این افراد احترام بگذاریم. اگر خانواده معزز شهدا هستند، ایثارگر هستند، اگر نیستند ولی همسو هستند، هر جریان فکری، هر قشری از این مردم باشند که ما میخواهیم برای آنها برنامه بسازیم، باید برنامه لطافت داشته باشد، رنگ و هنر داشته باشد و محتوا را با ظرف زیبایی برای آنها ارائه بکنیم. نه اینکه صرفاً بخواهیم بگوییم ما این کارها را کردیم، ما این برنامهها را برای این طیف خاص ساختهایم و برایمان هم مهم نیست که مخاطب دیگری را به آن اضافه بکنیم و جذب بکنیم.
پس با این وجود، به نظر میآید تلویزیون کمبود برنامهساز خلاق ندارد و شاید سیاستگذاریها یک مقدار اجازه خلاقیت نمیدهند؟
درست است. آنچه ما الان داریم میبینیم، واقعاً برنامهسازهای باتجربه تلویزیون بسیاریشان الان کار نمیکنند چون طرحهایی که ارائه میدهند با دلایل مختلف رد میشود و ظاهرا خیلی تمایل و علاقهای نیست به اینکه این عزیزان در تلویزیون برنامه دستشان باشد. گاهی در مقاطع خاصی که احساس میشود اینها میتوانند کمککننده باشند، از آنها استفاده میشود. اتفاقاً بچههای قدیمی عرق بسیار بالایی نسبت به آنتن، نسبت به خانه خودشان تلویزیون دارند. ولی فکر میکنم تمایلی نیست به اینکه با آنها همکاری بشود.

یکی از سیاستهای ظاهراً تلویزیون سلبریتیزدایی بود؛ حالا چه از طرف خود سازمان و چه از طرف خود چهرهها. شما خودتان هم تجربه «دعوت» را داشتید که خیلی از آدمهای معمولی استفاده میکردید. اول اینکه به ما بگویید این تأثیرگذار است؟ یعنی اینکه چهرهها را حذف بکنیم، برنامه میتواند همچنان مخاطب خودش را داشته باشد؟ و آیا خودتان هم با این سیاست تلویزیون همسو هستید؟
کلاً مطلقگرایی کار اشتباهی است. اینکه بخواهید مطلق سیاستتان را بر اساس چهرههای مشهور بچینید و از محتوا دور بشوید یا اینکه مطلق محتوا را در نظر بگیرید و از چهرهها فاصله بگیرید، بهاصطلاح جمع اینها با هم است که میتواند باز دوباره برنامه را یک برنامه باکیفیتی بکند. اینکه من در برنامه «دعوت» ـ که یک زمانی یک تهیهکننده دیگر قبل از من داشت و ایشان زحمت میکشید، سیاست حاکم بر آن برنامه این بود که گفتوگوها با افراد معمولی باشد. خب قبلش هم در مثلاً «ماه عسل» این اتفاق افتاده بود؛ مردم، همین شهر و قصه آن برنامه را روایت میکردند. ولی شما به هر حال اگر میخواهید یک سریال موفقی بسازید یا یک برنامه گفتوگومحور موفقی بسازید، طبیعتاً باید اجزای درستی برایش انتخاب بکنید. بازیگر خوب بیاورید در سریال تا مخاطب شما را ببیند. تلویزیون که محل آزمون و خطا نیست. چون تلویزیون با بودجه مردم دارد تهیه میشود.
واقعاً چرا الان جایگزین حتی برای تهیهکننده باسابقه و حتی مجری باسابقه نداریم؟ حالا احسان علیخانی رفت، فرزاد حسنی رفت، رضا رشیدپور از تلویزیون رفت، ولی هنوز جایگزین اینها را نداریم. به نظر شما چه اصراری بود که تلویزیون بخواهد اینها را از تلویزیون دور کند، در صورتی که جایگزینی هم برایشان ندارد؟
اینکه چه اصراری بود، ممکن است بعضیها به خواست خودشان فاصله گرفته باشند. ممکن است خیلی از مجریها احساس کنند که امکان فعالیت نداشتند. من یک مقدار برای اینکه سعی بکنم انصاف را هم رعایت کنم، صرفاً همه چیز را مطلق به این دوره نسبت نمیدهم. خیلی مجریها خودشان نخواستند. ولی این که میفرمایید، به نظر من یک سؤال اساسیتری پشتش هست و آن هم این است که چرا مجریهایمان دیگر آن برد و آن نفوذ گذشته را ندارند؟ اول اینکه آن موقع که مجریها نفوذ کلام بیشتری داشتند و خیلی هم محبوبتر بودند، تأثیر فضای مجازی مانند امروز نبود. خب طبیعتاً شما وقتی مخاطبتان با چهار، پنج تا شبکه تلویزیونی مواجه است و هیچ رقیب دیگری ندارد، طبیعتاً چهرههایی که در ذهنش میماند، مثلا در گویندگی اخبار کسانی مثل حیاتی و بابان و مرحوم افشار خواهد بود. در فضای اجرا، حسین پاکدل میشود و جلیلیان آمدند. نسل عوض شد، احسان علیخانی، رضا رشیدپور، علی ضیا آمدند. اما همچنان ما درگیری فضای مجازی را با مخاطب نداریم. اما یک نکته دیگر این است که همان مجریها روی یک اصول و قاعدهای انتخاب میشدند. مثلا آقای شجاعیمهر چرا هنوز که هنوز است محبوب است؟ به خاطر اینکه خاک این صحنه را در رادیو خورد. خودش یک تجربه بزرگ و گرانسنگی داشته، بعد آمد روی آنتن تلویزیون و پلهپله شده آقای شجاعیمهر. البته باز این نافی این نیست که خدای نکرده مجریهایی که الان دارند برنامه اجرا میکنند ضعیف هستند یا بهاصطلاح در جایگاه درستی قرار نگرفتهاند. در مجموع میخواهم بگویم آن نفوذ و تأثیری که یک مجری شاخص میکند، دلیلش همه اینهاست؛ درست انتخاب شده، کار کرده، تربیت شده، مطالعه کرده. واقعاً اینطور نبود که راحت یک مجری بتواند به آنتن زنده دسترسی پیدا بکند.
ولی چرا هنوز مخاطب ما مثلاً دنبال عادل فردوسیپور و «۹۰» است؟ و این نیازش را، کسی پاسخگو نیست؟
عادل فردوسیپور هم محصول یک فرآیند است که پلهپله تبدیل شد به یک برنامه شاخص و تأثیرگذار با محوریت خودش. شما برنامه «۹۰» را از روز اول با آنچه در انتها بود، مقایسه کنید؛ فاصله زیادی وجود داشت. این برنامه به برندی رسید که در نهایت حذف شد. به خاطر اینکه اولاً عادل فردوسیپور اصول برنامهسازی و تهیهکنندگی رسمی صداوسیما را طی کرده بود. کار کرده بود و در رشته تخصصیای که در آن برنامه میساخت نیز خبره بود و دانش لازم را داشت. او این برنامه را به مرور، با تجربه و با حفظ همه آن موازینی که در صحبتهایم به آنها اشاره کردم، به جایی رساند که بعد از یکی، دو سال به یک برنامه جریانساز تبدیل شد. و تا زمانی که در مسیر خودش بود، برنامه موفقی بود. تا جایی که برنامه «۹۰» از نظر سیاستگذاران سازمان، تا حدی مسیرش تغییر کرد که باعث شد از مسیر فوتبالی خودش کمی فاصله بگیرد. هر برنامهای یک هدف و یک برنامهریزی مشخص دارد. تا زمانی که در آن چارچوب و در آن ریل حرکت کنید، هم مخاطب ارتباط بهتری با برنامه برقرار میکند و هم برنامه موفقتر و تأثیرگذارتر خواهد بود.
شما که ۳۰ سال در تلویزیون بودید، فکر میکنید با تغییر مدیریت، تفاوتی در سیاستگذاریها حاصل میشود؟ یا امیدوار هستید که برندهایمان برگردند یا جایگزین خیلی بهتری برای آنها در نظر گرفته شود؟
ببینید، برگشتن برندها مهمتر از آن مانیفست یا اصولی است که مدیران سازمان، چه همین عزیزانی که اکنون هستند باقی بمانند و چه تغییر کنند، دنبال میکنند. من اصلاً کاری به آن ندارم. این اصلاً در حیطه اختیار من نیست که بخواهم درباره آن حرف بزنم. اما اصولی که سیاستگذاران سازمان، چه نسل فعلی، چه نسلهای گذشته و چه نسلهای بعدی، دنبال میکنند، میتواند در جذب مخاطب بسیار تأثیرگذار باشد. آقای ضرغامی زمانی که ریاست سازمان را بر عهده داشتند، شعارشان جذب مخاطب بود. برنامه «۹۰» هفتهای یک روز بود. استودیوی ۱۱، مهمترین و بزرگترین استودیوی جامجم بود. آقای ضرغامی میگفتند نصف استودیوی ۱۱ در اختیار برنامه «۹۰» بود. استودیوی ۱۱ مهمترین و پیشرفتهترین استودیوی سازمان بود. آن زمان آقای ضرغامی میگفتند این برنامه هفتهای یک روز است، اما چون پرمخاطب است، سازمان برای حفظ مخاطب خودش، ارزشش را دارد که نصف استودیوی ۱۱ را در اختیار برنامه «۹۰» قرار بدهد.
در مورد سند تحول هم صحبتی داشته باشیم. این سند تحول قرار بود اساساً چه تغییری در برنامهسازی ایجاد کند و آیا اصلاً این تغییر ایجاد شد؟
سند تحول بحث بسیار گستردهای است. سمتگیری و جهتگیری سند تحول، بهاصطلاح، به سمت محتوا بود و به موضوعاتی توجه داشت که به زعم آن دوستان در رسانه ملی مغفول مانده بود. اصولی از انقلاب که حالا ممکن است کمرنگ شده باشد. چون این سوءظن نسبت به قبلیها وجود داشت؛ یعنی همواره فکر میکردند قبلیها هیچ اعتقادی به نظام و انقلاب و ارزشها و اینها ندارند و همین مسئله تبدیل شد به مبدأ تغییر، تحول و اصلاح سازمان. در صورتی که به نظر من، این یک سوءبرداشت یا یک سوءظن بود که نتیجهاش نیز این شد که یکسری افراد بسیار ارزشمند و در چارچوب نظام ـ چه عرض بکنم، فدای نظام و انقلاب و این کشور ـ با این خطکش از برنامهسازی دور شدند. و خب، دیگر حالا نتیجهاش را گاهی میبینیم؛ روی آنتن میبینید. شما در نظرسنجیها هم که نگاه بکنید، فکر میکنم درصد برنامههای مورد توجه و پربینندهترین برنامهها، خیلی بالا نیست. در صورتی که به نظر من میشود همین محتواها و همین نکاتی را که به زعم دوستان مغفول مانده است، با یک تغییر رویکرد، با زبان بهتر و با هنر بیشتری به مردم ارائه کرد و نتیجه بهتری گرفت.
شما به نظرسنجیها اشاره کردید. نظرسنجیهای اخیر که خود سازمان ارائه داده، از بالای ۷۰ درصد مخاطب تلویزیون خبر میدهد. فکر میکنید تفاوت این نظرسنجیهای خود سازمان با نظرسنجی مخاطب واقعی چقدر است؟
به هر حال، تأثیرگذاری تلویزیون را اگر در مردم ببینید، یعنی برنامه شما موفق بوده است؛ یعنی آن نظرسنجی ۷۰ درصدی درست بوده است. ولی وقتی میبینید بسیاری از برنامهها در فضای طبیعی، یعنی همان روی آنتن، دیده نمیشوند و در فضای مجازی، همان قطعهها وایرال میشوند و دیده میشوند، پس ما از این فاصله گرفتهایم که مخاطب خودمان را حفظ کنیم. چرا باید برای بسیاری از برنامههایمان هزینه کنیم تا تکههایی از آنها در اینستاگرام دیده شود، در حالی که تلویزیون بهصورت رایگان در دسترس است و مردم میتوانند همان برنامه را از تلویزیون ببینند؟
پس در بحث مخاطب، شاید نتوان نمره خیلی بالایی به دوره اخیر تلویزیون داد. در کیفیت برنامهها چطور؟ شما به عنوان برنامهساز، اگر بخواهید یک نمرهای به کیفیت برنامههای تلویزیون در دوره اخیر، همین چند سال اخیر، بدهید، چه نمرهای میدهید؟
من در این خصوص صحبت نمیکنم، به خاطر اینکه همه ما بچههای تلویزیون هستیم. ما صداوسیما را خانه خودمان میدانیم و اینطور نبوده که مثل بعضیها بر حسب اتفاق یا تصادف مسیرمان به جامجم یا استانها خورده باشد. هدف ما هم علاقه ذاتی به این کار بوده و اتفاقاً ایدئولوژیک. یعنی ما آدمهای این کشوریم، افراد این نظامیم و سربازهای فرهنگی این حوزه هستیم. من قبل از اینکه به عنوان تهیهکننده فعالیت کنم، تدریس میکردم. وقتی تهیهکننده شدم، احساس کردم وسعت مخاطبان من از یک کلاس ۳۰ نفره به چندین میلیون نفر تبدیل شده است. یکی از تفاوتهایی که امروز با گذشته داریم، این است که تهیهکنندههای ما در گذشته مولف بودند، از فیلمنامه سر درمیآوردند، متن و سرگرمی را میشناختند و دست به قلم بودند. اگر به آنها میگفتید برای مجری متن بنویس، مینوشتند و در جریان سازی توانمند بودند. هنوز که هنوز است آثار این نگاه را در کارهایی که تهیهکنندههای متفکر آن دوره ساختهاند، میبینید. مثلاً همین صلوات خاصه امام رضا که رأس ساعت ۸ از تلویزیون و رادیو پخش میشود. آن تهیهکننده در برنامه خودش این را شکل داد و بعد این ایده به اتفاقات دیگری در کل شبکهها تسری پیدا کرد.




