مونا فرخنده در گفتوگو با روزنامه صبا:
فیلمی مستقل که زیر سایه جنگ ساخته شد
مونا فرخنده، کارگردان فیلم کوتاه «بُن»، از ایده شکلگیری «بُن»، دشواریهای فیلمبرداری در شرایط جنگی و ضرورت حمایت عملی از فیلمسازان جوان میگوید.

سروین دهقان – چهلوسومین جشنواره بینالمللی فیلم کوتاه تهران، فرصتی برای دیدهشدن تجربهها و نگاههای متفاوت فیلمسازانی است که هر یک از مسیری شخصی به سینما رسیدهاند. مونا فرخنده، محمد رحمتی و فرزانه دادخواهی، سه کارگردان فیلم کوتاه، در گفتوگو با روزنامه صبا از جهان داستانی آثارشان، تجربههای تولید، محدودیتهای مالی و اجرایی و نسبت خود با جشنوارهها میگویند؛ روایتهایی که در کنار تفاوتهایشان، تصویری از دغدغهها و دشواریهای فیلمسازی مستقل و جوان در ایران ترسیم میکنند.
مونا فرخنده، فیلمسازی را با نویسندگی آغاز کرده و نخستین فیلمش، «پیله»، در جشنواره چهلم فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمد. او در فیلم کوتاه «بُن» بار دیگر سراغ مرگ، فقدان و پیوندهای عاطفی انسانها رفته است؛ این بار در قصه مادری که برای بهجا گذاشتن یادگاری از خود، آخرین داراییاش را میفروشد. فرخنده که فیلمش را با سرمایه شخصی و همراهی دوستانش ساخته، از ایده شکلگیری «بُن»، دشواریهای فیلمبرداری در شرایط جنگی و ضرورت حمایت عملی از فیلمسازان جوان میگوید.
از خودتان و مسیری که به فیلمسازی رسیدید، بگویید. «بُن» چندمین تجربه فیلمسازی شماست؟
حدود شش، هفت سال است که فعالیت حرفهایام را با نویسندگی آغاز کردهام و در این مدت فیلمنامه و سریال نوشتهام. از ۱۵، ۱۶سالگی داستان کوتاه مینوشتم و در ادامه، دورههای مختلف فیلمسازی را گذراندم. از آموزشهای آنلاین و دورههای مختلف استفاده کردم و از استادانی مانند آقای برزگر و آموزشهای مرتبط با سینما بهره بردم. نخستین فیلمم، «پیله»، در جشنواره چهلم فیلم کوتاه تهران حضور داشت و «بُن» تجربه بعدی من در فیلمسازی است.
ایده «بُن» از کجا شکل گرفت؟ به نظر میرسد مرگ و فقدان در آثار شما جایگاه ویژهای دارند.
مرگ برای من موضوعی بسیار رازآمیز است و احساس میکنم در چند فیلمم به شکلهای مختلف به آن پرداختهام. در «پیله»، با کودکی روبهرو بودیم که به بیماری پروانهای مبتلاست و قصه در فضایی روستایی شکل میگرفت. در «بُن» هم با مادری مواجهیم که آخرین داراییاش را میفروشد تا چیزی از خودش به یادگار بگذارد؛ در واقع، عروسکی که قرار است جای خالی فرزندش را پر کند. ایده فیلم کاملاً اتفاقی به ذهنم رسید. با خودم فکر کردم شاید آخرین دارایی انسان در این جهان، جسم او باشد؛ پس اگر قرار باشد همین دارایی را هم بفروشد، چه اتفاقی میافتد؟ «بُن» برای من یادآور ریشهای است که زیر خاک قرار دارد و دیده نمیشود، اما زندگی بر آن استوار است. این مادر هم برایم شبیه بذر یا ریشهای است که در دل خاک پنهان شده، در حالی که بیرون از آن، زندگی همچنان جریان دارد.
فیلمنامه را خودتان نوشتید؟ فرایند نگارش و بازنویسی آن چقدر طول کشید؟
بله، نویسنده فیلمنامه خودم بودم و نسخه اولیه را در پنج، شش روز نوشتم. اما متن در جریان تمرینها و حتی هنگام فیلمبرداری بارها تغییر کرد. چهار، پنج جلسه با بازیگران تمرین داشتیم و در این مدت، پیشنهادهای آنها و عوامل پشت صحنه به شکلگیری بهتر فیلم کمک کرد. طراح صحنه ما، آقای رسول علیزاده، پیشنهادهای بسیار خوبی داشتند. برای مثال، در ابتدا قرار بود داستان در روز اتفاق بیفتد، اما پیشنهاد ایشان این بود که فضای شب را انتخاب کنیم؛ تصمیمی که به نظرم به فیلم کمک کرد. هنگام دکوپاژ و فیلمبرداری هم مرتب به این فکر میکردم که آیا در بعضی صحنهها، سکوت میتواند مؤثرتر از دیالوگ باشد یا نه. به نظرم فیلمنامه روی کاغذ یک چیز است و وقتی وارد مرحله اجرا میشود، با پیشنهادها و امکانات تازهای روبهرو میشود که میتوانند آن را بهتر کنند.
فیلمبرداری در بیمارستان و در شرایط خاصی انجام شده است. با چه دشواریهایی روبهرو بودید؟
قرار بود فیلم را پیش از عید بسازیم، اما با شروع جنگ در اسفندماه، شرایط کاملاً تغییر کرد و کار متوقف شد. بعد از اعلام آتشبس هم گرفتن مجوزها زمان زیادی برد؛ چون فضای امنیتی باعث شده بود ورود دوربین به بیمارستانها با محدودیت روبهرو شود. ابتدا بیمارستان دیگری را برای فیلمبرداری در نظر گرفته بودیم، اما بهدلیل شرایط پیشآمده، مجبور شدیم لوکیشن را تغییر دهیم. در نهایت با همکاری بیمارستان امام خمینی توانستیم فیلمبرداری را انجام دهیم. گرفتن مجوز و هماهنگیها هم حدود دو هفته زمان برد. سه شب در بیمارستان امام خمینی فیلمبرداری کردیم. شرایط آسانی نبود؛ حتی برای اجرای بعضی ایدههای نورپردازی، محدودیتهایی داشتیم و امکان استفاده از پشتبام بیمارستان را هم پیدا نکردیم. نکته عجیب این بود که شب اول فیلمبرداری، فعالیت پدافندها آغاز شد. در واقع، ما فیلم را در شرایطی ساختیم که سایه جنگ همچنان بر فضای کارمان سنگینی میکرد.
با توجه به محدودیتهای مالی تولید فیلم کوتاه، چطور سرمایه موردنیاز «بُن» را تأمین کردید؟
فیلم تهیهکننده داشت، اما پروژه کاملاً مستقل بود. بخشی از هزینهها را خودم تأمین کردم و برای بخش دیگری هم از کمک یک دوست هنردوست بهره بردم که پیشتر در حوزه ورزش سرمایهگذاری کرده بود. البته مبلغی که در اختیار ما گذاشت، محدود بود. اگر قرار بود تمام عوامل دستمزد متعارف خودشان را دریافت کنند، تولید فیلم به هزینه بسیار بیشتری نیاز داشت. به همین دلیل با دوستانم صحبت کردم و بسیاری از آنها با دستمزدهای بسیار کم یا حتی بدون دستمزد در پروژه حضور پیدا کردند. بازیگران و عوامل پشت صحنه همراهی کردند تا بتوانیم فیلم را به سرانجام برسانیم. در واقع، با کمک و همدلی یکدیگر، پروژه را جمع کردیم.
سجاد بابایی در نقش اصلی فیلم حضور دارد. همکاری با او چگونه شکل گرفت؟
من و سجاد بابایی از گذشته دوستی داشتیم. وقتی فیلمنامه را نوشتم، پیشنهاد همکاری را با او مطرح کردم. داستان را دوست داشت و پذیرفت که در فیلم حضور داشته باشد. خوشبختانه توانستیم با همکاری یکدیگر این پروژه را به مرحله تولید برسانیم.
در پایان، چه انتظاری از نهادهای سینمایی برای حمایت از فیلمسازان جوان دارید؟
فکر میکنم در شرایط سخت امروز، فیلمسازان جوان بیش از گذشته به حمایت واقعی نیاز دارند. منظورم از حمایت، فقط حرف زدن درباره اهمیت فیلم کوتاه نیست؛ بلکه باید برآوردهای مالی واقعبینانهای برای تولید در نظر گرفته شود. من ترجیح دادم در حوزه فیلم کوتاه مستقل کار کنم و تمام هزینههای «بُن»، از تولید تا پوستر و پخش، با سرمایه شخصی و همراهی دوستانم تأمین شد. با این حال، فکر میکنم انجمن سینمای جوانان ایران میتواند حمایت بیشتری از فیلمسازان جوان داشته باشد. هزینههای ساده تولید، از تهیه آب معدنی برای عوامل گرفته تا دستمزد نیروهای تخصصی، امروز بهقدری بالا رفته که ساخت فیلم با بودجههای محدود دشوارتر از گذشته شده است. حرف آخرم به فیلمسازان جوان این است که توانایی و انرژی خودشان را دستکم نگیرند. فیلمساز قدرتی دارد که نباید نادیده گرفته شود. همانطور که بیلی وایلدر گفته است، هیچکس قدرت یک فیلمساز را ندارد که بتواند دو ساعت در اتاقی تاریک با میلیونها انسان حرف بزند. به نظرم باید این قدرت را جدی گرفت.




