حسین پارسایی در گفتوگو با روزنامه صبا:
اقتباس از شاهنامه همواره راه رفتن بر لبه تیغ است/ کلام فردوسی در عصر حاضر هم میتواند صحنه را بلرزاند
حسین پارسایی با نمایش «سیاوش» به سراغ یکی از تراژیکترین روایتهای شاهنامه فردوسی رفته است؛ روایتی درباره پاکی، پیمانداری و آرمان صلح که در برخورد با مناسبات قدرت و سیاست به فاجعه میرسد.

سروین دهقان – حسین پارسایی پس از تجربه اجرای «هفتخان اسفندیار» و «نبرد رستم و سهراب»، این بار با نمایش «سیاوش» به سراغ یکی از تراژیکترین روایتهای شاهنامه فردوسی رفته است؛ روایتی درباره پاکی، پیمانداری و آرمان صلح که در برخورد با مناسبات قدرت و سیاست به فاجعه میرسد. او در این اثر، علاوه بر کارگردانی، دراماتورژی متن نمایشنامه متین ایزدی را نیز بر عهده داشته است. کنسرتنمایش «سیاوش» در آستانه پایان اجراهای خود قرار دارد و طبق اعلام برگزارکنندگان، سانسهای پایانی این اثر تمدید نخواهد شد و اجراها در روزهای ۶، ۷ و ۸ آبانماه (چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه) روی صحنه میروند. حسین پارسایی در گفتوگو با روزنامه صبا از نسبت اسطوره و انسان معاصر، انتخاب بازیگران، نقش موسیقی و طراحی صحنه، دشواریهای تولید در بخش خصوصی، قیمت بلیت و حواشی مربوط به منابع مالی نمایش سخن گفته است که در ادامه میخوانید.
شما پیشتر نمایشهای «هفتخان اسفندیار» و «نبرد رستم و سهراب» را اجرا کردهاید و حالا دوباره به سراغ شاهنامه و داستان سیاوش رفتهاید. «سیاوش» چه حرف تازهای دارد که در تجربههای قبلیتان به آن نپرداخته بودید؟
اگر به دو تجربه قبلی من، یعنی «هفتخانسفندیار» و «نبرد رستم و سهراب»، دقیق نگاه کنید، متوجه میشوید که این سه اثر برای من سهگانهای بههمپیوسته درباره بحران انسان در مواجهه با قدرت، وظیفه و سرنوشت را شکل میدهند. بااینحال، «سیاوش» متفاوتترین نقطه این مسیر است؛ زیرا سیاوش آگاهترین و اخلاقیترین شخصیت شاهنامه است. او میداند چه سرنوشتی در انتظارش قرار دارد، اما حاضر نیست به پلشتی تن بدهد. سیاوش حماسه انتخاب اخلاقی در برابر منجلاب سیاست و قدرتطلبی است. شاهنامه را غالباً با نبردهای کوبنده و افتخارات جنگی میشناسند، اما شگفتانگیزترین وجه داستان سیاوش این است که او قهرمان صلح و نفی جنگ است. سیاوش شاهزادهای است که رستم دستان او را در زابل پرورده و هنر رزم و بزم را به کمال آموخته است. او توانمند است، اما وقتی به مرز ایران و توران میرسد و میبیند گرسیوز و افراسیاب تسلیم شدهاند و پیمان صلح بستهاند، از ادامه کشتار سر باز میزند. کیکاووس، پدر و پادشاهش، به او فرمان میدهد پیمان را بشکند و اسیران را بکشد، اما سیاوش زیر بار نمیرود؛ زیرا پیمانشکنی را خلاف رسم آزادگان میداند. حرف تازه سیاوش دقیقاً همین است؛ گاهی بزرگترین شجاعت، زمین گذاشتن سلاح و ایستادن پای حقیقت است؛ حتی اگر به قیمت خیانتکار نامیده شدن یا آوارگی تمام شود. در جهان امروز، که خاورمیانه و بخشهای مختلف دنیا در آتش سوءظن، جنگافروزی و فریبهای سیاسی میسوزند، روایت شاهزادهای که قربانی تمامیتخواهی دو دربار، یعنی کیکاووس در ایران و افراسیاب در توران، میشود، آینهای تکاندهنده برای انسان معاصر است. عبور سیاوش از کوه آتش نیز صرفاً یک رخداد اسطورهای نیست؛ بلکه الگویی برای سنجش وجدان و خلوص انسان است. در روزگاری که دروغ، دسیسهچینی و ریاکاری بر روابط انسانی سایه میاندازند، سیاوش یادآوری میکند که گاهی برای اثبات پاکی باید از میان زبانههای آتش گذشت. از سوی دیگر، داستان سیاوش در ناامیدی پایان نمییابد. در فرهنگ ایرانی، «سوگ سیاوش» و آیین سیاوشان با عدالتخواهی و امید به رویش دوباره پیوند خوردهاند. در روایت اسطورهای، از خون او که بر خاک میریزد، نشانههای رویش و زندگی سر برمیآورند. سیاوش به صحنه آمد تا بگوید مظلومیت پایان ماجرا نیست، بلکه میتواند بذر آگاهی باشد. پرداختن به این حجم از زیبایی، اندوه، شرافت و اصالت، مهمترین انگیزه من برای جان بخشیدن به این داستان در قالب یک کنسرتنمایش حماسی بود.
متن «سیاوش» بر اساس نمایشنامهای از متین ایزدی شکل گرفته و شما در مقام دراماتورژ و کارگردان حضور دارید. چقدر به روایت فردوسی وفادار ماندهاید؟ آیا تلاش کردهاید سیاوش را از یک قهرمان آرمانی به انسانی پیچیدهتر و نزدیکتر به مخاطب امروز تبدیل کنید؟
اقتباس از شاهنامه همواره راه رفتن بر لبه تیغ است. از یک سو با متنی روبهرو هستیم که قرنها در حافظه جمعی و ناخودآگاه یک ملت رسوب کرده و هرگونه دستاندازی ناشیانه به آن با مقاومت روبهرو میشود؛ از سوی دیگر، با اثری حماسی مواجهیم که بیشتر آن را خواندهایم یا شنیدهایم و باید برای حضورش روی صحنه، زبان و ساختاری متناسب با تئاتر امروز پیدا کنیم. همکاری من با نویسنده در «نبرد رستم و سهراب» و «سیاوش» دقیقاً در همین نقطه شکل گرفت که چگونه میتوان به روح و اندیشه فردوسی وفادار ماند، بیآنکه در فرم گرفتار کهنگی شد؟ بزرگترین خطر در بازخوانی سیاوش، افتادن در دام قدیسسازی مطلق است. اگر او را موجودی فراانسانی نشان دهیم که از ابتدا تا لحظه مرگ هیچ ترسی ندارد، هیچ تردیدی به دل راه نمیدهد و بدون کشمکش درونی به سوی سرنوشت میرود، تماشاگر نمیتواند با او همذاتپنداری کند. یک تندیس سنگی، هرچقدر هم باشکوه باشد، لزوماً تأثیرگذار نیست. ما سیاوش را در تنگنای انتخاب قرار دادیم. او در دربار کیکاووس صرفاً قربانی هوس سودابه نیست؛ شاهزادهای است که از نظر عاطفی بیپناه مانده است. مادری ندارد که پناهش باشد، پدری متزلزل و زودباور دارد و با نامادریای مواجه است که میخواهد او را به تملک خود درآورد. عبور از آتش برای سیاوش ما، فقط نمایش شجاعت نیست؛ تلاشی برای رهایی از فضای فاسد دربار است، به بهای مواجهه با مرگ. اضطراب او پیش از ورود به آتش باید برای تماشاگر ملموس باشد. در دربار افراسیاب نیز غربت و بیپناهی سیاوش اهمیت پیدا میکند. او میخواهد شهری آرمانی به نام سیاوشگرد بسازد تا انسانها فارغ از جنگ زندگی کنند، اما مدام در تیررس بدگمانی و حسادت گرسیوز و سوءظن افراسیاب قرار دارد. سیاوش درد تنهایی انسانی را تجربه میکند که درمییابد حتی با فرار از جنگ نیز نمیتوان بهسادگی از کینه و توطئه رهایی یافت. شخصیتهای مقابل او نیز در این بازخوانی ابعاد روانشناختی پیچیدهتری پیدا کردهاند. سودابه صرفاً زنی شرور و اغواگر نیست؛ او در قفسی طلایی، در کنار پادشاهی پیر و خودکامه، زندگی میکند و در سیاوش جوانی، زیبایی و خلوصی را میبیند که در جهان خودش تجربه نکرده است. کشش او آمیزهای از میل، جنون تصاحب و رنج ناشی از بیتوجهی است. پرداختن به این انگیزهها، موقعیت سیاوش را هنگام رد کردن او دراماتیکتر میکند. افراسیاب نیز صرفاً دیوی شرور نیست؛ سیاستمداری کهنهکار است که میان مهر پدرانه به سیاوش و ترس از دست دادن تاجوتخت گرفتار میشود و تحریکات اطرافیان، سرانجام بدگمانیهایش را به فاجعه میرساند. در کنار شخصیتپردازی، تلاش کردیم زبانی فاخر و استوار، اما روان و زنده داشته باشیم؛ زبانی که در گفتوگوهای دوسویه، کشمکشها و کنشهای نمایشی کارکرد داشته باشد. میراث ادبی و فرهنگی ایران سرشار از روایتهایی است که میتوانند سرچشمه آفرینش آثار تازه باشند، مشروط بر آنکه ارتباط میان گذشته و تجربه انسان امروز را پیدا کنیم. سیاوش در این اثر همچنان نماد پاکی و آرمانگرایی فردوسی است، اما دیگر روحی معلق در آسمان نیست. او جوانی است که تماشاگر بار سنگین تصمیمهایش را بر شانههای خود احساس میکند، با او اشک میریزد و هنگام فرود آمدن خنجر بر گلویش، فاجعه را با تمام وجود حس میکند. این همان وفاداری به فردوسی است: زنده کردن جانمایه اندیشه او در جان انسان امروز. تئاتر ایران پیشتر نیز چنین بازخوانی خلاقانهای را با قلم ارزشمند استاد محمد رحمانیان تجربه کرده است.
در انتخاب بازیگران «سیاوش»، چه نسبتی میان توانایی هنری و قدرت جذب مخاطب برقرار کردید؟ برای مثال، بهرام رادان را بر چه اساسی برای نقش سیاوش انتخاب کردید؟ آیا ممکن بود بازیگری کمتر شناختهشده، اما مناسبتر برای نقش، جایگزین یک چهره مشهور شود؟
این یکی از چالشبرانگیزترین پرسشهایی است که هر کارگردانی در پروژهای با این ابعاد با آن مواجه میشود. در یک تولید بزرگ، تقابل میان توانایی هنری و قدرت جذب مخاطب، دوگانهای جدی است و باید به نقطهای رسید که این دو ویژگی همپوشانی داشته باشند. انتخاب بهرام رادان برای نقش سیاوش، صرفاً تصمیمی اقتصادی یا معطوف به گیشه نبود. ما برای این شخصیت به کاریزما و فیزیکی متناسب با شأن شاهزادگی نیاز داشتیم. سیاوش در شاهنامه زیباترین و اصیلترین شاهزاده ایرانی است؛ کسی که صلابت پرورده رستم را دارد و در عین حال، معصومیت و پاکی چهرهاش دیگران را مجذوب میکند. بهرام رادان از نظر احساس، فیزیک، نگاه و وقار، ویژگیهایی دارد که میتواند شأنیت اسطورهای شخصیت را بدون نیاز به توضیح اضافی به تماشاگر منتقل کند. او پس از سالها فعالیت در سینما و تئاتر، به پختگیای رسیده که با روانشناسی سیاوش دراماتورژیشده ما تناسب دارد. از طرف دیگر، در یک تولید عظیم بخش خصوصی که هر شب با ظرفیت چند هزار تماشاگر روبهروست، نمیتوان نقش شهرت و محبوبیت هنرمندان را در معرفی اثر و جذب مخاطب عمومی نادیده گرفت. بااینحال، من معتقدم اگر بازیگری بهاندازه نقش نباشد، شهرت یا تعداد دنبالکنندگانش نمیتواند موفقیت او را روی صحنه تضمین کند. ستارهای که توان تحمل وزن نقش را نداشته باشد، زیر نور و نگاه هزاران تماشاگر آسیب میبیند. اعتقاد دارم بهرام رادان صرفاً سیاوش را بازی نکرد، بلکه روی صحنه با این شخصیت زندگی کرد. حضور او حاصل تلاقی تواناییها، تجربههای گذشته و ویژگیهای شخصیتیاش با نقش بود، نه صرفاً شهرتش.
حضور بازیگران شناختهشده سینما و تلویزیون میتواند مخاطبان تازهای را به تئاتر جذب کند، اما گاهی این انتقاد مطرح میشود که نام ستارهها بیش از خود اثر اهمیت پیدا میکند. چگونه اطمینان پیدا میکنید که در «سیاوش»، شهرت بازیگران در خدمت درام باشد؟
هرگاه مرز میان استفاده دراماتیک از کاریزمای ستاره و سلبریتیزدگی مخدوش شود، نخستین قربانی، روح اثر و شأن تئاتر است. در «سیاوش» نیز، مانند آثار قبلیام، تلاش کردم شهرت و تجربه بازیگران در خدمت متن، اسطوره، ریتم صحنه، منطق حرکت، تحولات شخصیتها و جهان درام قرار گیرد. من هیچگاه در آثارم به هالهای مستقل از شهرت بازیگران متکی نبودهام؛ زیرا بیرون رفتن از منطق اثر، نتیجهای جز شکست ندارد. بازیگران شناختهشده «سیاوش» نیز بسیاری از تجربههای خود را از تئاتر به دست آوردهاند و با کارنامهای حرفهای وارد این پروژه شدند. همه آنها از روز نخست با اشتیاق در تمرینهای فشرده و چندماهه شرکت کردند و من قدردان مهر، انضباط و تلاششان هستم.

علی زندوکیلی علاوه بر ایفای نقش راوی، سرپرستی گروه موسیقی را نیز بر عهده دارد. او چگونه به پروژه اضافه شد و موسیقی چه نقشی در ساختار نمایشی «سیاوش» ایفا میکند؟
حضور علی زندوکیلی حاصل تجربههای مشترک قبلی، جنس صدای منحصربهفرد او و نیاز ساختاری این اثر به یک راوی حماسی ـ تراژیک بود. این انتخاب ناگهانی یا صرفاً تجاری نبود، بلکه از درکی مشترک از زیباییشناسی اثر سرچشمه میگرفت. من پیشتر در «نبرد رستم و سهراب» تجربهای بسیار موفق با علی زندوکیلی داشتم. در آن همکاری متوجه شدم که او صرفاً خوانندهای با صدای زیبا نیست؛ تئاتر و بازیگری را میشناسد، صحنه را تجربه کرده و سکوت، تعلیق و خروش در اجرای زنده را درک میکند. وقتی طرح «سیاوش» شکل گرفت، از همان مراحل اولیه نگارش، صدای او را در ذهن داشتم. داستان سیاوش دو بال دارد؛ حماسه و سوگ. ما به صدایی نیاز داشتیم که بتواند میان صلابت حماسی و سوز مویههای کهن ایرانی پلی برقرار کند. صدای زندوکیلی با طنین و غنای خود، یادآور نقالی کهن ایرانی و در عین حال نزدیک به موسیقی دستگاهی و مقامی است. حضور او در مقام راوی میتواند تماشاگر را به فضای پردهخوانیهای اصیل ایرانی نزدیک کند. توانایی او در اجرای مرثیههای شورانگیز نیز برای صحنههایی مانند عبور از آتش و کشته شدن سیاوش اهمیت داشت. در این نمایش، موسیقی صرفاً همراه تصویر نیست، بلکه خود بخشی از کنش دراماتیک است. سپردن سرپرستی گروه موسیقی به زندوکیلی با همین هدف انجام شد تا موسیقی از درون متن و میزانسنها شکل بگیرد. وقتی سرپرست موسیقی همزمان بهعنوان بازیگر و خواننده روی صحنه حضور دارد، هماهنگی میان نوازندگان و بازیگران میتواند به بخشی از نفس زنده اجرا تبدیل شود. علی زندوکیلی با همراهی آهنگساز، سروش محمدی، و همکارانی چون پارسا اسدی و مهرداد عظیمی، همچنین با مشارکت علی صفری در ترانهسرایی، ملودیهای محمد زندوکیلی و تنظیم مجتبی ابوالقاسمپور، از مرحله اتودهای اولیه در سالن تمرین حضور داشت و موسیقی بهتدریج به یکی از ستونهای اصلی روایت «سیاوش» تبدیل شد.
از نخستین جلسه تمرین تا اجرای عمومی «سیاوش» چه مدت زمان صرف آمادهسازی شد؟ چه سهمی از این زمان به تمرین بازیگران، موسیقی و هماهنگیهای فنی اختصاص داشت؟ آیا محدودیتهای اقتصادی و برنامه کاری بازیگران بر کیفیت تمرینها تأثیر گذاشت؟
اگر از جلسات ایدهپردازی تا اجرای عمومی را در نظر بگیریم، این پروژه بیش از یک سال و نیم از عمر ما را به خود اختصاص داد. اما از زمانی که نخستین تمرینهای میدانی آغاز شد تا شب اجرای عمومی، حدود هشت ماه را در چند مرحله فشرده، نفسگیر و بیوقفه پشت سر گذاشتیم. در این مدت، علاوه بر تمرین بازیگران، باید موسیقی، جلوههای ویژه بصری، دکورهای متحرک، صدا، افکتهای نوری و چالشهای اجرای میدانی را هماهنگ میکردیم. در بخش خصوصی، طولانی شدن غیرمنطقی فرایند تمرین و آمادهسازی میتواند پروژه را پیش از رسیدن به صحنه با خطر ورشکستگی روبهرو کند. آنچه روی صحنه رفت، حاصل صدها ساعت تلاش جمعی، انضباط و فداکاری گروهی بود که میدانستند برای زنده کردن نام شاهنامه و اسطوره سیاوش، جایی برای سهلانگاری یا آزمونوخطا در اجرای عمومی وجود ندارد. در همینجا لازم میدانم از سرمایهگذاران و تهیهکنندگان اثر، سید محمود شبیری و جلیل کیا، سپاسگزاری کنم که این ریسک بزرگ را با سرمایه شخصی خود پذیرفتند.
طراحی صحنه و میزانسنهای بزرگ در «سیاوش» چه نقشی در روایت دارند؟ اگر نمایش با دکور سادهتر و امکانات محدودتر اجرا میشد، چه چیزی از تجربه تماشاگر کم میشد؟
مسئله اصلی، مهندسی دراماتیک فضاست. طراحی صحنه، میزانسنهای بزرگ و جلوههای ویژه بصری در «سیاوش» صرفاً دکوراسیون نیستند؛ آنها زبان درام، بازتاب جهانبینی اثر و بخشی از بار روانی شخصیتها هستند. در جهان شاهنامه، جغرافیا فقط یک محل وقوع رویداد نیست، بلکه تجسم نوعی جهانبینی است. فضاهای نمایش باید ارتفاع، سنگینی و زاویههایی داشته باشند که مخاطب احساس کند شخصیتها زیر سایه تخت پادشاهی و توهمات کیکاووس یا بدگمانیهای افراسیاب قرار گرفتهاند. مقیاس عظیم صحنه باعث میشود انسان در برابر سازوکار قدرت، شکننده و کوچک به نظر برسد. در مقابل، شهری که سیاوش بنا میکند، آرمانشهری برآمده از صلح، نور و خلوص است. تقابل بصری میان تیرگی دربارها و روشنایی سیاوشگرد، به نورپردازی چندوجهی، حجمپردازی معماری و طراحی دقیق عمق میدان نیاز داشت تا تماشاگر بتواند رؤیای سیاوش را پیش چشم خود ببیند. صحنه عبور از آتش نیز نمونه دیگری است. اگر سیاوش تنها با تغییر رنگ نور از صحنه عبور میکرد، بخش مهمی از وحشت و شگفتی این لحظه از دست میرفت. مواجهه یک انسان تنها با زبانههای آتش در مقیاسی بزرگ، احساس خطر و هیبتی را بازآفرینی میکند که در روایت اسطورهای وجود دارد. این ابعاد صرفاً فریب بصری نیستند، بلکه ابزار انتقال تجربه عاطفی به مخاطباند. من سالها در فضاهای کوچک و مینیمال کار کردهام و به این شیوه اجرایی علاقه دارم. تئاتر مینیمال و بلکباکس برای بیان تردیدها، بحرانهای فردی و درامهای روانشناختی معاصر ظرفیتهای فوقالعادهای دارند. اما شاهنامه یک حماسه ملی است. خشم رستم، جنون کاووس، مویه زنان و خونخواهی سیاوش در مقیاس حماسی خود به زبانی نیاز دارند که بتواند ابعاد این جهان را منتقل کند. گروههای حرکتی بزرگ، نبردهای چنددهنفره، پروجکشنهای عمیق و طنین سازهای کوبهای، اجرا را به تجربهای جمعی نزدیک میکنند. در سالنی با چند هزار تماشاگر، این مقیاس بصری و شنیداری میتواند هزاران نفر را در یک تجربه عاطفی مشترک قرار دهد. اگر «سیاوش» با امکاناتی بسیار محدود اجرا میشد، بخشی از هیبت اسطورهای آن به گزارشی تاریخی تقلیل پیدا میکرد و تماشاگر بهجای غوطهور شدن در بحران، صرفاً ناظری بیرونی باقی میماند. هدف ما این بود که نشان دهیم کلام فردوسی در قرن بیستویکم نیز میتواند صحنه را بلرزاند و نفس مخاطب را حبس کند.
وقتی یک خانواده چهار نفره برای تماشای یک نمایش باید مبلغ قابلتوجهی هزینه کند، آیا هنوز میتوان از تئاتر بهعنوان هنری عمومی و در دسترس همه اقشار جامعه سخن گفت؟ آیا قدرت خرید خانوادهها در تعیین قیمت بلیت «سیاوش» در نظر گرفته شده است؟
این تلخترین پرسشی است که میتوان از کارگردان یک پروژه بزرگ پرسید. بهعنوان هنرمند و شهروند، وقتی محاسبه میکنم یک خانواده چهار نفره از طبقه متوسط برای تماشای یک شب نمایش، با احتساب بلیت، رفتوآمد و هزینههای جانبی، باید بخش قابلتوجهی از درآمد ماهانهاش را کنار بگذارد، غمگین میشوم. این واقعیتی تلخ است که فقط به خرید بلیت تئاتر محدود نمیشود و در تأمین نیازهای ضروری زندگی، از خوراک و پوشاک تا بهداشت، درمان و آموزش نیز دیده میشود. من هرگز چشمم را بر این واقعیت نمیبندم. بااینحال، باید میان مسئولیت هنرمند و شرایط اقتصادی تولید تفاوت قائل شد. ما نهایت تلاش خود را برای مدیریت هزینهها انجام دادیم و معتقدم تهیهکنندگان در تعیین قیمت بلیت «سیاوش» تا حد امکان انصاف را رعایت کردند. واقعیت این است که بخش خصوصی در برابر فشارهای بازار و نبود یارانه عمومی برای کاهش قیمت بلیت، با محدودیت جدی روبهروست. در بسیاری از کشورها، تئاترهای بزرگ، آثار کلاسیک و اپراها از کمکهزینههای دولتی یا معافیتهای مالیاتی برخوردارند. وقتی پروژهای مانند «سیاوش» از بودجه عمومی، شهرداری یا نهادهای حمایتی کمک مالی دریافت نمیکند و هزینههای تولید باید از محل فروش بلیت تأمین شود، قیمت تمامشده هر صندلی به عامل تعیینکننده تبدیل میشود. پایین آوردن قیمت بلیت از یک حد مشخص میتواند به ورشکستگی پروژه منجر شود. البته این توضیح به معنای نادیده گرفتن ضرورت دسترسی عمومی به تئاتر نیست. برعکس، معتقدم اگر قرار است تئاتر واقعاً در دسترس همه اقشار جامعه باشد، باید سازوکارهای حمایتی مؤثرتری برای تولید و عرضه آثار فراهم شود تا هزینه سنگین تولید بهطور مستقیم بر دوش تماشاگر قرار نگیرد.
درباره منابع مالی «سیاوش» ادعاهایی درباره ارتباط پروژه با سازمان هنری رسانهای اوج مطرح شده است. آیا میتوانید بهطور شفاف بگویید سرمایهگذاران پروژه چه کسانی هستند و تأمین مالی آن از چه مسیری انجام شده است؟
روابط عمومی نمایش پیشتر این ادعا را قویاً تکذیب کرد و من امروز در مقام طراح و کارگردان اثر، با صراحت و مسئولیت اخلاقی و حرفهای، همان موضع را تکرار میکنم. پروژه «سیاوش» کاملاً خصوصی است و هزینههای آن با سرمایه شخصی آقایان سید محمود شبیری و جلیل کیا تأمین شده است و این پروژه هیچ مبلغی از سازمان اوج یا هیچ نهاد حاکمیتی، امنیتی، دولتی و ارگانی دریافت نکرده است. اسناد مالی، قراردادها، دفاتر مالیاتی و اطلاعات ثبتشده در سامانههای رسمی فروش بلیت، موجود و قابل بررسیاند. تأکید دارم که «سیاوش» حاصل تلاش یک گروه هنری، ریسکپذیری سرمایهگذاران و تهیهکنندگانی است که به فرهنگ این سرزمین علاقه دارند و همچنین اعتماد تماشاگرانی که بلیت نمایش را خریداری کردهاند. این پروژه با اتکا به سرمایهگذاری خصوصی شکل گرفته است و منبع تأمین مالی آن را همان سرمایه شخصی تهیهکنندگان معرفی میکنم. شفافیت در این زمینه اهمیت دارد، زیرا اعتماد عمومی به آثار هنری و سازوکار تولید آنها باید بر پایه اطلاعات روشن و قابل بررسی شکل بگیرد.




