سرمقاله امیر افشارفتوحی
برای ناصر تقوایی؛ راوی خاموش جزیرهها و آیینها
نگاه ناصر تقوایی به مردم، نگاهی انسانی بود؛ چه در داستان و چه در مستند. مستندهایش درباره محرم و تعزیه، هنوز از معدود روایتهای تصویری هستند که آیین را با فهم و احترام به تصویر کشیدند.

امیر افشارفتوحی– ناصر تقوایی رفت و با او بخشی از حافظه زنده سینمای ایران خاموش شد. اما حقیقت این است که سالها پیش از رفتن جسمش، صدای او از سینمای رسمی ما بریده شده بود. مردی که «ناخدا خورشید» و «آرامش در حضور دیگران» را آفرید، در سکوت زیست و در سکوت رفت.
تقوایی از جنوب آمده بود؛ از اقلیمی که مردمانش با دریا و روایت زاده میشوند. او در عین وسواس و دقت، عاشق ادبیات بود. روایتهایش از داستان کوتاه و نثر فارسی تغذیه میکردند؛ از هدایت و چوبک تا همنشینیاش با ابراهیم گلستان. تقوایی نه تنها زبان را به تصویر تبدیل کرد؛ تصویری زنده، انسانی و اندیشمند بلکه تصویر را نیز هنرمندانه به زبان تبدیل کرد تصاویری که با مخاطبانش به راحتی حرف میزنند. شاید به همین دلیل آثارش هنوز خواندنیاند، نه فقط دیدنی. نگاه او به مردم، نگاهی انسانی بود؛ چه در داستان و چه در مستند. مستندهایش درباره محرم و تعزیه، هنوز از معدود روایتهای تصویری هستند که آیین را با فهم و احترام به تصویر کشیدند و «ناخدا خورشید» او هنوز هم از بهترین اقتباسهای تاریخ سینمای ایران است؛ فیلمی که در دل محدودیتها، وسعت اندیشه و زیبایی را به تصویر کشید.
این مرد اهل جنوب، با صدای آرام و نگاهی پر از تأمل، از تبار قصهگویان کهن بود. اهل گفتن بود، نه برای فریاد، بلکه برای عمق. در دنیایی که سینما را با صحنه و سروصدا اشتباه گرفتهاند، او سکوت را بلد بود. در زمانهای که فیلمساز بودن یعنی در صف بودجه و سفارش ایستادن، ترجیح داد خانهنشینی کند تا سازش. و چه دردناک است که جامعهای چنین مردان با اصالتش را به سکوت میکشاند و بعد، بر مزارشان یادداشت ادبی مینویسد.
مرگ ناصر تقوایی فقط مرگ یک کارگردان نبود؛ پایان فصلی از سینمای اندیشه بود که هیچگاه اجازه داده نشد ورق بخورد. کسی که با «آرامش در حضور دیگران» و «ناخدا خورشید» معیار تازهای برای روایت، بازیگری و زبان تصویری در ایران ساخت، در سالهای پایانی عمرش حتی فرصت نداشت درباره فیلمی حرف بزند که هرگز ساخته نشد. تقوایی میخواست روایت کند، بیهراس از قدرت، بیمصلحتجویی، بیخط قرمزهای صوری. درست همین صداقت بود که او را از جریان رسمی حذف کرد. و این شد سرنوشتی که ما او را با خاطرهها سنجیدیم، نه با آثار تازهاش؛ و این یعنی مرگ تدریجی هنرمند در میان ما.
ناصر تقوایی هرگز سازگار نبود، چون میدانست هنر اگر سازگار شود، دیگر هنر نیست. او رفت، اما شرم ما ماند؛ شرم نسلی که استادش را تنها گذاشت، شرم نهادی که فیلمهایش را خاک کرد و شرم کسانی که فقط در روز مرگ یادشان میافتد چه گنجی را از دست دادهاند.
به احترام او، چنانکه همسرش نوشت، میتوان درختی کاشت، شمعی بیفروخت و صفحهای از ادبیات را بلند خواند. اما اگر یاد تقوایی تنها در همین آیینها خلاصه شود، باز هم همان اشتباه همیشگی را تکرار کردهایم. او درخت میکاشت تا سایهاش بماند، اما ما در سایهاش ننشستیم. شمعش را وقتی روشن کرد که هنوز میخواست بسازد، ما خاموشش کردیم. جامه سپیدش، جامه پرهیز از تملق و معامله بود و ما این سپیدی را ندیدیم چون چشمانمان به رنگ قدرت خو گرفته بود.
یاد تقوایی را باید با تغییر نگاه زنده نگه داشت؛ با این جرأت که فیلمسازانمان را پیش از مرگ جدی بگیریم. تا وقتی سینماگران برای گفتن حقیقت مجبور به گوشهنشینی باشند و عمرشان را در حسرت یک فیلم بسوزانند، هر شمعی که روشن کنیم، نوری نخواهد داد.
ناخدای سینمای ایران دیگر پشت هیچ قاب دوربینی نمیایستد، اما ما شاید هنوز بتوانیم پشت قاب ذهن او بایستیم؛ همانجا که سینما نه ابزار شهرت، که آیینه وجدان است. اگر درسی از رفتن او باقی مانده، همین است؛ سینما، بی انسانهای آزاد، فقط تصویری تار از حقیقت خواهد بود.
یاد او را نه فقط با شمع و سپیدی، که با بازگشت به جهانبینی و نگاه منحصر به فردش زنده نگه داریم؛ با مرور همان قابها و صحنههایی که جهان را نه با شعار و فریاد، بلکه با دقت و اندیشه ثبت کردند. با بازبینی آثارش میتوان فهمید که سینما برای او وسیلهای برای شناخت انسان و زندگی بود، نه صرفاً نمایش تصویر. ناصر تقوایی دیگر پشت هیچ قاب دوربینی نمیایستد، اما نگاهش در هر قاب زنده است؛ همان نگاهی که به ما یاد داد سینما میتواند انسانی، متفکر و شریف باشد.
روحش شاد و یادش گرامی





