روزنامه صبا

روزنامه صبا

پریزاد سیف در گفتگو با صبا:

بازی‌ام باید در مرز خیال و واقعیت می‌بود


بازی من باید بین مرز واقعیت و خیال باشد.در بسیاری از جاها من تبدیل به یک زن معمولی می‌شوم؛ اما در بعد دیگر او زنی است که در کمد پنهان شده و در تمام آن چهار سال قصه‌های نویسنده را بازنویسی می‌کرده است.

مریم عظیمی _ نمایش «داستان چوانگ تسو» به نویسندگی داریوش رعیت و کارگردانی حامد عقیلی در حالی در سالن سایه تئاتر شهر روی صحنه می‌رود که بازیگرانی مانند آرش نوذری، اتابک نادری، پریزاد سیف و جواد اسماعیلی در آن به ایفای نقش می‌پردازند. این نمایش با حالتی معماگونه و فلسفی و در ادغامی فرا زمانی به قصه نویسنده‌ای می‌پردازد که مرز میان خیال و واقعیت را گم کرده است. در ادامه گپ و گفت خبرنگار روزنامه صبا با بازیگر این نمایش را می‌خوانید.

 

چگونه دو بُعد خیال و واقعیت کاراکتر زن را تفکیک کردید؟

واقعیت این است که بخشی از این مسئله به همکاری و دوستی دیرینه من با نویسنده کار یعنی آقای داریوش رعیت برمی‌گردد، ما از سال ۱۳۷۰، همزمان با شروع کلاس‌های کانون تئاتر تجربی زیر نظر استاد حمید سمندریان، به نوعی هنرجوی ایشان بودیم و دوستی ما از همان موقع ادامه داشت. بنابراین وقتی ایشان متنی را می‌نویسند، شاید من از اولین مخاطبانی باشم که آنرا می‌خوانم و با هم درباره‌اش صحبت و آن را تحلیل می‌کنیم. برای نمایشنامه «داستان چوانگ تسو» هم این اتفاق افتاد و حتی قبل از اینکه آقای عقیلی‌ که ایشان هم همکلاسی قدیمی من هستند، بنا باشد این کار را کارگردانی کنند، در مورد این متن بارها و بارها با آقای رعیت گفت‌وگو کرده بودیم. اما بخش دیگر داستان این است که اصلاً قرار بر این بود که تا پایان، مخاطب هم نداند که آیا این زن واقعی بوده یا توهّم؛ اتفاقی که برای شخصیت‌های دیگر هم می‌افتد. چوانگ تسو به عنوان یک نخ ارتباطی، پس از هر تابلو می‌آید و نتیجه‌ فلسفی خود را از آن تابلو می‌گیرد تا سرانجام بتواند این قصه را به پایان برساند تا اینکه در انتها همه به هم شک می‌کنند و هیچ‌گاه واقعیت و خیال از هم جدا نمی‌شوند. من بیش از «توهم» این زن را «خیال» می‌دانم. بنابراین برای نشان دادن آن، بازی من نیز باید بین مرز واقعیت و خیال باشد. یعنی در بسیاری از جاها من تبدیل به یک زن معمولی می‌شوم؛ یک زن معمولی که بافتنی می‌بافد، خانه را تمیز می‌کند، غذا می‌پزد و تمام آن چیزهایی که در متن هم هست، به نوعی زندگی می‌کند. اما در بعد دیگر او زنی است که در کمد پنهان شده و در تمام آن چهار سال شب‌ها تا صبح بیدار بوده و قصه‌های نویسنده را بازنویسی می‌کرده است. می‌توانم بگویم که این بعد کاراکتر به نوعی من را به یاد شخصیت شهرزاد قصه‌گو می‌اندازد؛ او همچون شهرزاد، قصه‌هایی را که شاید در ذهن نویسنده وجود داشته را واگو می‌کند، به گونه‌ای که خودِ او نیز در آنها نقشی داشته باشد. به همین دلیل اسامی آثار نویسنده با مفهومشان کاملاً مغایرت دارند چرا که این زن تنها در اسامی آثار دست نمی‌برد. تمام تلاش من بر این بوده و امیدوارم این‌گونه باشد که مخاطب بپرسد: «خب بالاخره این زن بود یا نبود؟» آن بودن یا نبودنی که ما در زندگی عادی و معمولی روزمره خودمان تجربه‌اش کرده‌ایم. احساس می‌کنم تا حدی نیز این اتفاق افتاده، چون بسیاری از مخاطبان بعد از اجرا، اغلب با شوخی و خنده همین سوال را می‌پرسند.

از نمود بیرونی ابعادی که به ان اشاره کردید بگویید.

این امر باید در کلام و حرکت اتفاق بیفتد. من در صحنه‌های اول سعی می‌کنم یک بازی استلیزه، کم‌حاشیه اما پر از جزئیات داشته باشم، حتی در راه ‌رفتن، ایستادن، برخورد و ارتباط با هر شیئی که وجود دارد و البته با ژست و استایلی که کارگردان، آقای عقیلی‌، مورد نظر دارند و آن را «نمایش شرق» می‌نامند. به همین علت  شاید در طول نمایش من فرم‌ها و قاب‌هایی بسازم که کمی به نمایش شرق، اپرای پکن و… نزدیک شده و از عالم رئالیسم دور می‌شود. اما در صحنه آخر که حتی لباسم کمی عوض شده و امروزی‌تر می‌شود، سعی می‌کنم زنی باشم که ما‌به‌ازای بسیار در عالم واقع امروز دارد، زنی که حرف خودش را می‌زند و خانه‌اش را ترک می‌کند. در مورد بیان این کاراکتر نیز در اوایل کار، بیانی رسمی‌تر و پرطمطراق‌تر دارم و از صدای بم‌تری استفاده می‌کنم، ولی در انتها یک زن معمولی هستم با بیان تمام زن‌های معمولی این دوره.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی