کافه خاطره صبا؛ گفتوگو با مهدی سجادهچی
داستانهای نانوشته یک فیلمنامهنویس/ رازهای پشت پرده فیلمهای ماندگار
مهدی سجادهچی از فیلمنامه نویسان صاحب سبک سینما و تلویزیون است که آثار ماندگاری نظیر «روز سوم»، «شهریار»، «خاک سرخ»، «سوفی و دیوانه» و... را خلق کرده است. با او مروری به دوران کاریاش داریم.

احمد محمداسماعیلی – فیلمنامه رکن مهم و اساسی تولید یک فیلم و یا یک مجموعه تلویزیونی است و هیچ فیلم موفق و خوبی بدون فیلمنامه درست و حرفهای ساخته نمیشود. یکی از فیلمنامه نویسان صاحب سبک و موفق سینما و تلویزیون مهدی سجادهچی است که در چهار دهه فعالیت دوران کاریاش آثار ماندگاری نظیر «روز سوم»، «شهریار»، «خاک سرخ»، «سوفی و دیوانه» و… را خلق کرده است. سجادهچی سوای حضور موفقش در عرصه نویسندگی سالها در مشاغلی نظیر ریاست کانون فیلمنامه نویسان حضور موثر داشته و هرگز تدریس را رها نکرده است. با او مروری به دوران کاریاش داریم.
مصاحبه را با دوران کودکی شما و علاقه به ادبیات و سینما شروع کنیم …
دوخواهر بزرگتر از خودم داشتم و از چهار – پنج سالگی با کتابهای کلاس اول خواهرانم آشنا شدم و از شش سالگی هم می توانستم کتاب بخوانم. در زمان حضور در کلاس اول هر روز صبح کتاب کرایه میکردم و میخواندم .
اگر برگردید به سالهای نوجوانی و جوانیتان، علاقهمندیهای اصلی شما بیشتر به کدام سمت میرفت؛ سینما یا جهان ادبیات؟
علاقه خاصی به سینما نداشتم ولی ادبیات از نوع پلیسی برایم مهم بود.
کیهان بچهها میخواندید؟
کیهان بچه ها تنها نشریه تخصصی کودک در آن دوران بود. در تربت حیدریه مدرسه می رفتم و مشترک مجله بودم . کیهان بچه ها روزهای دوشنبه به تربت میرسید و از غروب تا رسیدن مجله کنار دروازه شهرک منتظر میماندم.
از چه سنی به تهران آمدید؟
کلاس چهارم.
شرایط بهتری برای کتاب خواندن پیدا کردید…؟
پدرم تنها پول تو جیبی که با رضایت کامل به من میداد برای خرید کتاب بود. این رویه در تابستانها بیشتر میشد .
خودتان تابستانها کار نمیکردید؟
نه، پدرم وضع مالی خوبی داشت و احتیاج به کارکردن نداشتم. البته طبق رسم آن دوره در تابستان کفش واکس میزدم و پولی میگرفتم .
بچه درس خوانی بودید؟
علی رغم اینکه زیاد درس نمیخواندم تا پایان مقطع راهنمایی شاگرد اول بودم. به محض ورود به مقطع راهنمایی با اراده خودم دیگر شاگرد اول نبودم چون با مشق نوشتن مشکل داشتم و آن را احمقانه و یک شکنجه میدانستم. بارها به واسطه اینکه مطلقا مشق نمینوشتم تنبیه شدم و پدرم را به مدرسه فرا خواندند.
راهنمایی را در کدام شهر درس خواندید؟
در مدرسه سلمان فارسی مشهد .
آیا در دروه راهنمایی همچنان سینما برایتان جذابیتی نداشت؟
به همراه خانواده سینما میرفتم. در تربت حیدریه تقریبا هر شب سینما میرفتیم. پدرم در مشهد دوستی داشت و موقعی که خانه خریدیم چند کارتن کتاب با عناوین متفاوت برای ما کادو آورد و این برای من در حکم گنجینهای بود. امثال جنگ و صلح و بینوایان را در 11 سالگی خواندم. در حدود 13 سالگی چون پسر بزرگ خانواده بودم و پدرم میدانست فقط خرج کتاب دارم به من سخت نمیگرفت.
بعد از گرفتن دیپلم چه مسیری را طی کردید؟
شناختم در سینما بیشتر شده بود و میدانستم که فیلمهای بیضایی را باید دید و اغلب فیلمهای موج نوی ایران را در سینما کاپری میدیدم.
چه سالی به تهران آمدید؟
به واسطه شغل پدرم (رئیس کارخانه قند) چند باری به تهران آمدیم. از 28 سالگی به بعد ساکن تهران شدیم. البته در مشهد کتابفروشی به نام «باران» را راه انداختم.
در آمد کتابفروشی مناسب بود؟
بد نبود و تا حدی خرج خانواده را تامین میکرد. پدرم در آن دوران در شرف بازنشستگی بود و نیاز به کمک خرجی داشت.
برای تحصیل در دانشگاه چه روندی را طی کردید ؟
فیزیک قبول شدم و چون علاقهای نداشتم به این رشته نرفتم. بعدش اتفاقاتی در زندگیم رخ داد و بزرگترین اشتباه شناختی خودم را مرتکب شدم و به زندان افتادم. رضا کیانیان هم آنجا بود. روزی مشغول ورزش کردن بودم، جوانی با سر تراشیده و ریش بلندی را دیدم که هیبتی مانند طالبان داشت و با من شوخی میکرد؛ رفیق شدیم. آن دوره فقط جشنواره ملی در زمان دهه فجر، مانند مسابقه مقالهنویسی ملی برگزار میشد. مقالهای نوشتم و چون رضا کیانیان خوش خط بود از او خواستم مقالهام را پاکنویس کند. رضا بعد از خواندن مقاله گفت «مهدی چقدر خوب مینویسی» و در جوابش گفتم «از کودکی مینویسم و تجربه این کار را دارم» او گفت «میشود از راه نوشتن در آمد کسب کرد و فیلمنامه نویسی در آمد خوبی دارد ..»
آن موقع رضا کیانیان فعالیتی در سینما داشت؟
نه، او هم شنیده بود که فیلمنامه نویسی در آمدش خوب است. رضا کیانیان پیش از این در نمایش «آنتیگونه» دکتر رفیعی بازی کرده بود و بازیش هم بسیار دیده شد. کیانیان پیشنهاد کرد فیلمنامه بنویسم و گفتم بلد نیستم.
این ماجرا مربوط برای چه سالی است؟
ابتدای سال 64 بود، رضا گفت «سینمای ایران روی ریل افتاده و دستمزد فیلم نامه قابل قیاس با در آمد رمان نویسی نیست» و تاکید کرد «برای فیلمنامه تا 300 هزارتومان دستمزد میدهند» که آن زمان پول قابل توجهی بود و میشد با آن خودرو خرید و یا یک زندگی را آغاز کرد. برایم قصهای تعریف کرد که برای داود برادرش رخ داده بود که بر اساس آن سومین سرنوشت داود را نوشتم. مدتی بعد این فیلمنامه رسید دست مهدی شجاعی و بعد از خواندن اظهار تمایل کرد که چاپش کند و موافقت کردم.
آیا برای چاپ کتاب دستمزد گرفتید؟
در حدود 16 هزار تومان که نصفش سهم رضا شد. چون برای نوشتن رمان ایده و مشورت داده بود. همان موقع از زندان فیلمنامه را فرستادم فارابی و ماه بعدش مرخصی بودم که تلفن خانه پدرم زنگ خورد و من را دعوت کردند که برای مذاکره به تهران بیایم و از زندان مرخصی گرفتم و آمدم. این اولین جلسه مهم عمرم بود. همه افراد مهم بخش فرهنگی بدون استثناء آمده بودند که نویسنده این کار را ببینند. البته فیلمنامه به واسطه تلخی آن رد شد و گفتند مگه تو ساموئل بکتی! و خواستند که امید بخش بنویسم. بعدش اسفندیاری گفت بیا فارابی کار کن ما دنبال استفاده از استعدادهای جوان هستیم. بهانه آوردم که بعدا خواهم آمد. دو سال دیگر در زندان بودم اما این قضیه شروع ورود من به سینما بود. سال بعدش رفتم فارابی و فیلم «آن سوی مه» را نشانم دادند و گفتند که همه چیز اعم از سیاست ، نمادگرایی و عرفان و امید درونش وجود دارد و اینطوری بنویس ولی من آنطوری بلد نبودم بنویسم و علائق خودم را مینوشتم. شروع به نوشتن کردم و دو سه تا فیلمنامه به حسن جلایر و چند تهیه کننده دیگر فروختم. برای فیلمنامه «پاتال و آرزوهای کوچک» رقابتی بین چند تهیه کننده به وجود آمد و در نهایت وحید نیکخواه فیلمنامه را خرید .
فیلمنامه «پاتال» به لحاظ ژانری و سبکی با سایر کارهایتان تفاوت زیادی داشت؟
بله و جالب اینجاست که چند جلسه با بهشتی داشتم و حرف زدیم. بعدا از اطرافیانش شنیدم که گفته بود من جوانی را پیدا کردهام که از حاتمیکیا و مخلباف با سوادتر است. اما مدتی بعد بهشتی گفت تو زندگی حرفهای خودت را به دلیل تنوع ژانری فیلمنامه نوشتن نابود کردی و من گفتم فیلمنامه نویس حرفهایم و با درآمد نوشتن زندگی میکنم. و واقعا آن زمان بعد از فریدون گله کسی حرفه فیلمنامهنویسی نداشت.
آیا در این دوران با کیانیان همکاری داشتید؟
ارتباطمان ادامه داشت و در مجتمع آپارتمانی طبقه بالایی رضا کیانیان ساکن شدم. سال 1370 به درخواست آقای داد، تدریس در دوره دوم فیلمنامه نویسی باغ فردوس را آغاز کردم.
چگونه مسعود کرامتی برای ساخت «پاتال» انتخاب شد؟
بعد از اینکه مرحوم فرشته طائرپور و وحید نیکخواه آزاد فیلمنامه را خریدند برای ساخت مسعود کرامتی را انتخاب کردند.
در حین ساخت «پاتال» سر صحنه فیلمبرداری هم میرفتید؟
البته، آن زمان با تهیهکننده و کارگردان دوست بودم.

آیا آدم اهل ارتباط بیرون کاری با همکارانتان هستید؟
آدم مهمانی نیستم و وارد این نوع فضاها نمیشوم، و خب همین یعنی از دست دادن بسیاری از روابط و حتی دوستیها.
آیا رضا کیانیان به توصیه شما در «پاتال» بازی کرد؟
نه، آن موقع بازیگر شناخته شدهای در تئاتربود و انتخاب او به نفع پروژه شد.
آیا «دمرل» را بر اساس سفارش نوشتید؟
مجتبی اقدامی خواندن ده قصه عامیانه آذری در باره مرگ را به من پیشنهاد داد. براساس داستان «دلی دومرل، دمرل خُله»، متنی نوشتم، بهشتی خواند و گفت متن خوبی شده و ارزش تولید دارد و مرحوم صمدی آن را ساخت.
از فیلم راضی بودید؟
نه، فیلم بدی بود و قصه فیلمنامه تبدیل شده بود به 10, 15 قصه کوچک بیربط از فولکلور آذری.
«مرد نامرئی» هم فیلمنامهای بود که در ژانر نوجوان نوشتید.
کتابی از رالف الیسون به نام مرد نامرئی خواندم . این رمان درباره زندگی سیاهپوستان در امریکا بود. آدمهایی که در جامعه دیده نمیشوند و استعاره گونه بود. از این تم خوشم آمد و دوران نوجوانی را اینطوری فرض کردم؛ «دیده نشدن». کامبوزیا به خانه من آمد و خواست آن را به دستیارش جعفر پناهی واگذار کنم اما قولش را به سعید حاج میری داده بودم و در نهایت کارگردانی به فریال بهزاد رسید. تقدیر را ببینید؛ پناهی شانس آورد که بادکنک سفید را ساخت. در اصل فیلمنامه من ویژه بزرگسالان بود و چون سازنده خیلی از صحنههای فیلمنامه را متوجه نشد از فیلم نامه حذف کرد. بعد از ساخت فیلم توقیف شد.
آیا با شما مشاورهای انجام نداد؟
خودش را صاحب نظر و بی نیاز مشورت میدید. راشهای اول فیلم را روی میز تدوین دیدم و ناراحت شدم و با کارگردان چند باری دچار درگیری لفظی شدیم و به تهیهکننده گفتم کارگردان به اشتباه استنباط میکند که فیلمنامه فانتزی و بچهگانه است. در جلسهای همه حق را به من دادند و قرار شد من نظرم را اعمال کنم و کارگردان بپذیرد. که به نظرم کار درستی نبود که بروم سر صحنه نظر بدهم، آشوب میشد.
در آن دوران علاقه نداشتید در فارابی کار کنید؟
اصلا، هرگز چنین پیشنهاداتی را قبول نکردم.
«قاعده بازی» و «هفت سنگ» کارهای بعدی شما بودند، درباره آنها بگویید.
در اصل این فیلمنامه برای ساخت سریال نوشته شده بود و بعد از پایان کار از دلش دو فیلم در آوردند که کار اشتباهی بود زیرا فیلمنامه سریال با فیلم متفاوت است و بارها با این کار مخالفت کردم.
«روز سوم» فیلم نامهای بود که توانایی شما در ژانر دفاع مقدس را به رخ کشید…
بخش فرهنگی بنیاد شهید ویدئویی از نمایش حمید زرگر نژاد برایم فرستاد که بر اساسش فیلمنامهای بنویسم. فیلمنامه نوشته شده مورد استقبال قرار گرفت و لطیفی به عنوان کارگردان انتخاب شد و چون تایم فیلمنامه زیاد بود خود لطیفی تغییراتی در فیلم نامه داد و قسمتهای قبل از جنگ داستان را به صورت فلاش بک در آورد.
شما با این تغییر موافق بودید؟
خیر روایت کلاسیک و خطی مناسبتر بود. فیلم در جشواره دیده شد و فیلم نامه به همراه خون بازی کاندید دریافت سیمرغ شد. روز سوم یکی از آخرین فیلمهای پرفروش جنگی با هزینه تولید نسبتا پایین بود.
«رنجر» هم در ژانر فیلم های جنگی قابل ارزیابی است….
«رنجر» را بهزاد بهزادپور نوشته بود و چون فیلم اکشن خالص بود فیلمنامهاش جیم گرفت و قرار شد که بازنویسیاش کنم. با تغییراتی در بخش اول، فیلم را در فضای سیاه و گروتسک ترسیم کردم و ادامه ماجرا همان اکشن بود. فیلمنامه با اعمال همین تغییرات درجه الف گرفت. مرادپور فیلم را ساخت و تصور میکردند که چون فیلم اکشن است فروشش طبق روال آن سالها در شهرستانها زیاد خواهد بود، فیلم را با همین تصور تبلیغ و اکران کردند که اشتباه شد و احتمالا دوران فروش ویژه شهرستانی به پایان رسیده بود.
شما فیلم «سوفی و دیوانه» را ساختهاید که ترکیبی از فضای سوررئال و رئال دارد. برخی معتقدند انتخاب بازیگران اصلی باعث کاهش تأثیرگذاری فیلم شده است. توضیحی برای این موضوع دارید؟
کرمپور وفادارانه فیلم رابر اساس فیلمنامه ساخت. اشکال نابخشودنی فیلم انتخاب بازیگران اصلی فیلم امیر جعفری و به آفرید غفاریان بود. هر دو بازیگران خوبیاند اما مناسب فضای فیلم نبودند. جعفری بازیگر نقشهای درام تراژیک نبود و بهآفرید هم نتوانست شیمی بازی با امیر را پیدا کند و فیلم از نظر من سوخت.
آیا درحین انتخاب بازیگران این مسئله را به کرم پور گوشزد نکردید؟
من هم تصور میکردم که انتخابهای مناسبی هستند و بعد از ساخته شدن فیلم متوجه شدم که اشتباه بود. سرعت تولید فیلم هم به دلیل کمبود بودجه زیاد بود و به فیلم لطمه زد. تنها در جشنواره سلامت، جایزه ویژه هیات داوران که عموما به فیلمها میدهند به فیلمنامه «سوفی و دیوانه» رسید.
به عنوان یک نویسنده حرفهای از تاثیرات اقتباس ادبی در سینما و تلویزیون بگویید…..
در هالیوود تقریبا به ندرت با فیلمی مواجه میشوید که داستانش مورد اقتباس قرار نگرفته باشد. حتی جایزه فیلمنامه غیر اقتباسی را به این دلیل به مراسم اسکار، امی و… اضافه کردهاند که نویسندگان بروند فیلمنامه اریجینال بنویسند و فقط اقتباس نکنند. اما به ندرت پیش میآید سرمایه گذاران بزرگ هالیوود روی فیلمنامهای کار کنند که از یک رمان امتحان پس داده شده اقتباس نشده باشد و تازه آن وقت اطمینان پیدا میکنند که بر اساسش فیلمی تولید کنند. در امریکا هر روز برنامههایی در شبکههای مختلف دارند که به معرفی بهترین و پرفروشترین اثار ادبی اشاره میشود و در راس اخبار قرار دارند و نویسندهای که آثار پرفروشی دارد تا آخر عمر از چاپهای متعدد کتاب و یا کتابهایش ثروتمندتر میشود. در سینمای ایران همه چیز برعکس است و متاسفانه چنین جریانهای ادبیِ مردمی وجود ندارد و در آمد نویسندگان منوط به چاپ اول و یا فروششان برای فیلمنامه است که رقم بالایی نیست. جریان داستان نویسی موثری نداریم و هر دو دهه یک بار رمانهای شاخص و پرفروش منتشر میشوند. از طرف دیگر اغلب داستانهای ما مناسب ساخت فیلمهای مدرن است و آثار اندکی مردم پسند هستند. جالب اینجاست که قصههای قدیمی نویسندگان ایرانی مثل چوبک و هدایت به دلیل رئالیسم موجود در آنها همچنان پتانسیل زیادی برای سینما و اقتباس دارند.
«شهریار» اثری بیوگرافی بود که ساخت این آثار چالشهای خاص خودش را دارد، از چالشهای این اثر بگویید.
قبل از شروع تولید به تهیه کننده سریال پروانه پرتو گفتم که ابتدا با فرزندان شهریار صحبت کنید و اجازهای بگیرید و این کار را نکردند و حاشیههای ایجاد شد. البته لطمه اصلی را سیما فیلم به سریال زد و قسمتهای آخر سریال را بدون اطلاع تهیه کننده با اضافه کردن تصاویر آرشیوی تغییر دادند و خدا میداند چقدر به سریال لطمه وارد شد.
برسیم به خاک سرخ که به نظرم تجربه موفق همکاری شما با حاتمیکیا بود.
گروه دفاع مقدس شبکه یک به من پیشنهاد نوشتن متنی زنانه داد. متن که آماده شد گروه اندازه دستمزد ۲ اپیزود به من پاداش داد، کار درخشانی شده بود. در ابتدا صحبت از حضور احمد مرادپور و کمال تبریزی برای کارگردانی شد. اما مدیران عوض شدند و سه سال گذشت و حاتمیکیا زنگ زد و گفت این فیلمنامه را برای ساخت به من پیشنهاد دادهاند و من خوشم آمده و چون قرار بوده مرادپور یا تبریزی سریال را بسازنند لطفا تو با آنها صحبت کن. آنها موافقت کردند و حاتمیکیا «خاک سرخ» را ساخت.
در چند فیلم دیگر مثل «موج مرده»، «برج مینو» و «آژانس شیشهای» به عنوان مشاور با حاتمیکیا همکاری کردید، قضیه چه بود؟
از سهام داران جزء سبحان فیلم بودم. روزی حاتمیکیا آمد دفتر و ما را به هم معرفی کردند و حاتمیکیا گفت که استادش گیر داده مقالهای در باره صادق هدایت بنویسد و مقاله نمره داشت. من گفتم کاری ندارد و همان جا نوشتم و دادم دستش. حاتمیکیا مقاله را ارائه کرده بود و نمرهاش را گرفت و از من خوشش آمد و طبیعتا من هم از کارگردان «مهاجر» خوشم میآمد. با هم رفیق شدیم و همچنان ارتباطمان با قهر وآشتی تا به امروز ادامه دارد که آخرین بار آن در چند ماه تلاش نا فرجام در پروژه «موسی» رقم خورد.
بسیار سپاسگزارم که وقت خودتان را در اختیار ما گذاشتید و با صراحت و جزئیات، تجربههای ارزشمند کاری و زندگی حرفهای خود را بازگو کردید. گفتوگو با شما نشان داد که مسیر فیلمنامهنویسی، از روزهای آغازین تا آثار شاخصی مانند «روز سوم»، «سوفی و دیوانه» و «شهریار»، چقدر پُرچالش و در عین حال الهامبخش بوده است. البته این تنها بخشی از داستان سینمای ایران و وضعیت فیلمنامهنویسی امروز است و بدون شک برای بررسی دقیقتر این مسائل و جزئیات گستردهتر، نیاز به گفتوگوی مفصل دیگری در فرصتی دیگر داریم. بار دیگر از شما بابت حضور و اشتراک تجربههایتان صمیمانه سپاسگزاریم.





