روزنامه صبا

روزنامه صبا

مریم میرمحمدی در گفت‌وگو با صبا:

استقبال از «بدنام» نشانه کیفیت نیست؛ نشانه شرایط جامعه است


مریم میرمحمدی منتقد معتقد است استقبال از سریال «بدنام» را نباید نشانه کیفیت بالای آن دانست؛ چرا که در شرایط پرتنش اجتماعی، مخاطب بیش از هر چیز به دنبال سرگرمی و رهایی موقت از فشارهای روزمره است.

زهرا طاهریان – «بدنام» نخستین تجربه کارگردانی احسان سجادی‌حسینی در شبکه نمایش خانگی محسوب می‌شود؛ سریالی که در قالب یک درام اجتماعی–عاشقانه و با فضایی ملتهب ساخته شده و توسط حامد عنقا به‌عنوان نویسنده و تهیه‌کننده هدایت می‌شود.

سریال «بدنام» این روزها در مرکز توجه و البته نقدهای تند و متفاوت منتقدان قرار گرفته است؛ اثری که در قالب یک ملودرام پرتعلیق و با تکیه بر روابط پیچیده و روایت غیرخطی، تلاش دارد قصه‌ای اجتماعی-عاطفی را در بستر مناسبات قدرت، عشق و خیانت روایت کند، اما از نگاه بسیاری از منتقدان، بیش از آنکه به یک جهان داستانی مستقل و منسجم برسد، درگیر کلیشه‌ها، ارجاعات مستقیم و ساختاری ناپایدار شده است.

این سریال با بهره‌گیری از بازیگرانی چون امیر آقایی، حسن پورشیرازی، سینا مهراد و لعیا زنگنه، سعی کرده ترکیبی از چهره‌های شناخته‌شده را در قالب یک روایت معمایی-اجتماعی کنار هم قرار دهد؛ روایتی که از منظر برخی منتقدان، میان ادعای نقد اجتماعی و اجرای نمایشی گرفتار نوعی دوگانگی شده و در شخصیت‌پردازی، فیلمنامه و حتی انتخاب نشانه‌ها با چالش‌های جدی روبه‌روست.

در ادامه همین بحث، میز نقد روزنامه صبا با حضور چند منتقد سینما به بررسی ابعاد مختلف این سریال از جمله فیلمنامه، کارگردانی، بازیگری و میزان موفقیت آن در خلق یک هویت مستقل پرداخته است؛ میزگردی که در آن، نگاه‌ها از ستایش‌های محدود تا نقدهای تند و ساختارشکنانه نسبت به «بدنام» گسترده شده و تصویری چندلایه از این سریال ارائه می‌دهد.

یادآوری می‌شود که نظرات مطرح‌شده در میز نقد روزنامه صبا صرفاً تحلیل و دیدگاه منتقدان حاضر در این گفت‌وگو است و لزوماً بازتاب دیدگاه روزنامه صبا، نیست. این رسانه در چارچوب رعایت اصول عدالت فرهنگی، حق طرح دیدگاه‌های متنوع را محفوظ می‌داند و بر همین اساس این آمادگی را دارد که در قالب یک میزگرد تخصصی با حضور عوامل سریال و منتقدان، ابعاد مختلف «بدنام» را به‌صورت دقیق‌تر، جامع‌تر و چندجانبه مورد بررسی و واکاوی قرار دهد.

 

«بیایید به جای یک داوری کلی، از زاویه بازنمایی شخصیت‌ها به سریال نگاه کنیم؟ فکر می‌کنید کاراکترها باورپذیر و ماندگار هستند؟

به نظر می‌رسد این سریال هم مثل بسیاری از آثار حامد عنقا سودای ارائه نوعی نقد اجتماعی را دارد؛ نقدی که هم وجوه سیاسی و هم فساد اقتصادی را دربر بگیرد و هم به وضعیت زنان و مناسبات قدرت اشاره کند. اما مسئله اینجاست که هر متنی که ادعای نقد اجتماعی دارد، آیا واقعاً آن را انجام می‌دهد یا در سطح شعار باقی می‌ماند؟ یکی از مهم‌ترین چیزهایی که نقد اجتماعی را باورپذیر می‌کند و لازمه یک اثر نمایشی است، شخصیت‌پردازی پیچیده و انسانی است. اما در این سریال کاراکترها در سطح «ایده» باقی می‌مانند و به «سوژه» تبدیل نمی‌شوند. آن‌ها یا مثبت و بی‌گناه هستند مثل اسماعیل، یا منفی و سیاه هستند مثل عماد و ابراهیم. شخصیت عماد اعتماد با بازی امیر آقایی را می‌توان با بازی کلود رینس در فیلم Notorious مقایسه کرد؛ همین قیاس نشان می‌دهد چگونه می‌شد از موقعیت پیچیده مردی که تحت فشار ناچار می‌شود بر سر روابط عاطفی خودش معامله کند، یک شخصیت چندلایه و تراژیک ساخت. اما بازی امیر آقایی تخت است و حتی شبیه بازی‌های قبلی خودش در آثار حامد عنقاست. او تلاش می‌کند با ژست‌های بصری، دود سیگار، سکوت و اخم شخصیت را بسازد، در حالی که برای خلق یک کاراکتر، جزئیات رفتاری و دیالوگ‌های تعمق‌شده ضروری است، نه صرفاً ژست‌های بصری. در سریال درباره اسماعیل با بازی سینا مهراد هم مدام اطلاعات می‌گیرم: این که خودکشی کرده، شاعر است و قربانی پدری فاسد شده. اما همه این‌ها در سطح نشانه باقی می‌مانند و به تجربه انسانی تبدیل نمی‌شوند. بازی سینا مهراد در تمام موقعیت‌ها تقریباً یکسان است؛ باید تفاوت قائل شد بین شخصیتی که یک ویژگی را دارد و شخصیتی که آن ویژگی را زندگی می‌کند. درباره هدیه با بازی لعیا زنگنه هم سریال بیشتر روی استایل، گریم و پرستیژ ظاهری شخصیت تمرکز کرده تا ساختن یک جهان درونی زنانه و قابل لمس. این‌ها درباره‌ یلدا و سایر کاراکترها هم صادق است.

«به نظر شما این ضعف در شخصیت‌پردازی بیشتر به فیلمنامه برمی‌گردد یا به منطق کلی تولید در سریال‌های شبکه نمایش خانگی؟ و با وجود این ضعف‌ها، چرا سریال با استقبال مخاطب روبه‌رو شده است؟»

در این مورد، به نظرم مسئله هم به فیلمنامه برمی‌گردد و هم به منطق کلی تولید در شبکه نمایش خانگی. اما درباره استقبال مخاطب از سریال، نمی‌شود این موضوع را ساده و خطی تفسیر کرد. در شرایطی که جامعه با فشارهای معیشتی، اضطراب‌های مزمن، تجربه‌های جنگ و بحران‌های پی‌درپی مواجه است، بخش مهمی از مصرف سریال بیشتر کارکردی تسکینی پیدا می‌کند تا تحلیلی. یعنی مخاطب الزاماً به دنبال اثر پیچیده نیست، بلکه به دنبال یک تجربه موقت رهایی از فشار روزمره است.

در چنین وضعیتی، استقبال از یک سریال لزوماً به معنای کیفیت بالای دراماتیک آن نیست، بلکه بیشتر نشان‌دهنده شرایط اجتماعی انتخاب و محدودیت‌های فضای تولید است؛ فضایی که در آن گزینه‌های جدی و متنوع چندانی نیست و نتیجه‌اش گرایش به آثار ساده‌تر و قابل‌مصرف‌تر است.

 «به نظر شما سریال از نظر فرم تا چه حد موافق بوده؟»

از نظر فرم، به نظر می‌رسد سریال به سمت تدوینی رفته که بتواند تعلیق و کشش هیجانی را تقویت کند؛ یعنی تدوین به‌عنوان موتور پیش‌برنده‌ ریتم عمل کند. اما همین منطق تدوینی گاهی تا حدی نامنظم پیش می‌رود که برخی بخش‌ها، انسجام روایی را از بین می‌برد.

نکته‌ی بعدی این است که ریتم در طول قسمت‌های مختلف یکدست باقی نمی‌ماند. به‌عنوان مثال، در قسمت‌های پنجم و ششم، دو اپیزود عملاً برای باورپذیر کردن رابطه‌ دراماتیک یلدا و اسماعیل صرف می‌شود. ما این دو کاراکتر را در لوکیشن‌های متنوعی مثل کتاب‌فروشی، کافه، کنسرت، داخل ماشین، بالای کوه، کنار آتش و در خانه می‌بینیم؛ با این حال، داشتن این تنوع مکانی به‌خودی‌خود به معنای این نیست که رابطه عمق گرفته است.

از نظر من، مسئله صرفاً فرمال نیست و به دیالوگ‌نویسی هم برمی‌گردد. دیالوگ‌ها در بسیاری از موقعیت‌ها پرداخت کافی ندارند. در بعضی لحظات حتی به شکل کامل منعقد نمی‌شوند و گفت‌وگو به جای آنکه به یک کنش دراماتیک تبدیل شود، در سطح تبادل اطلاعات پیش‌پاافتاده و جملات ناتمام باقی می‌ماند. بازی‌ها هم مزید بر علت هستند و با وجود تلاش چندقسمتی برای عمق‌بخشی به رابطه، همچنان این رابطه عاطفی در سطح باقی مانده و قوام دراماتیک پیدا نکرده.

برخی موقعیت‌ها مثل پیشنهاد یلدا به اسماعیل برای زدن سازدهنی در خانه و دور از چشم همسایه‌ها یا صحنه‌های مربوط به درست کردن قهوه می‌تواند واجد نوعی استعاره یا حتی خوانش اروتیک باشد.

اگر این رویکرد آگاهانه شکل گرفته، جذاب است؛ اما متأسفانه این ایده‌ یا به دلیل ملاحظات ممیزی یا به دلیل ضعف در ساختار و تدوین، به‌طور کامل به بار نمی‌نشیند و نیمه‌کاره باقی می‌ماند.

«اگر بخواهید فقط روی یک محور اصلی از این سریال تمرکز کنید که بیشترین حساسیت تحلیلی را در شما ایجاد کرده، آن محور چیست؟»

چیزی که من را در خصوص این سریال حساس می‌کند این است که نمایش نشانه‌های فرهنگی لزوماً به معنای «فرهنگی بودن» اثر نیست. در این سریال با حجم زیادی از شعر، کتاب، کافه‌رفتن، کنسرت و موسیقی مواجهیم، اما این عناصر بیشتر در سطح نمایش باقی می‌مانند تا اینکه وارد منطق روایت یا جهان معنایی اثر شوند.

اگر بخواهم صریح‌تر بگویم، من اگر قرار باشد به این سریال یک لقب بدهم، می‌گویم با یک «سریال ادایی» به معنای واقعی کلمه طرف هستیم؛ چیزی که این روزها در جامعه هم زیاد می‌بینیم؛ یک جور زیستِ ادایی که از معنا فاصله گرفته و به ژست تبدیل شده است.

مثلاً ارجاع به کتاب‌هایی مثل «جان شیفته»، «جنگ آخرالزمان» از ماریو بارگاس یوسا و «ناتور دشت» از سلینجر—مثل همان صحنه‌ای که شخصیت روی تخت نشسته و ناگهان یک قاب اینسرت از کتاب «جان شیفته» بدون هیچ منطق روایی در تصویر می‌آید—بیشتر شبیه نمایش تجمل فرهنگی است تا استفاده کارکردی از ادبیات.

در چنین شرایطی، فرهنگ از یک امر زنده و معنادار تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از ادا و اطوار؛ و حتی ممکن است این معضل تا آن‌جا پیش برود که نشانه‌های فرهنگ و ادبیات را تهی از معنا کند.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها