یادداشت امیر افشارفتوحی:
بحران مرجعیت در قاب تلویزیون
لغزش رسانه زمانی آغاز میشود که تریبون با مرجعیت اشتباه گرفته شود.داشتن میکروفن، کسی را به معیار تشخیص حقیقت تبدیل نمیکند و حضور مقابل دوربین، به کسی حق نمیدهد میزان تعهد دیگران را اندازهگیری کند.

امیر افشارفتوحی- در روزهای اخیر، اظهارات و واکنشهای یکی از مجریان تلویزیون درباره عادل فردوسیپور بار دیگر بحث نقش مجری در رسانه ملی را به صدر گفتوگوهای رسانهای بازگرداند. این ماجرا فراتر از یک اختلاف شخصی، پرسشی جدی درباره مرز میان اجرا و قضاوت در تلویزیون ایجاد کرده است. در چنین بستری، این پرسش دوباره مطرح میشود که آیا مجری رسانه ملی صرفاً تسهیلکننده گفتوگوست یا میتواند در جایگاه داور اجتماعی نیز بنشیند؟
یکی از خطرناکترین لغزشهای رسانه زمانی آغاز میشود که تریبون با مرجعیت اشتباه گرفته شود. صرف داشتن میکروفن، کسی را به معیار تشخیص حقیقت تبدیل نمیکند؛ همانطور که حضور مقابل دوربین، به کسی حق نمیدهد میزان تعهد، دلسوزی یا وطندوستی دیگران را اندازهگیری کند.
اما به نظر میرسد بخشی از تلویزیون سالهاست گرفتار همین سوءتفاهم شده است.
ماجرای اخیر، بیش از آنکه درباره یک فرد باشد، درباره یک رویکرد است. مسئله این نیست که یک چهره رسانهای چه گفته یا چه نگفته است؛ مسئله این است که چرا برخی مجریان خود را در جایگاهی میبینند که بتوانند درباره دیگران داوری کنند؛ آن هم نه صرفاً درباره عملکرد حرفهای، بلکه درباره نیتها، احساسات و میزان همراهی اجتماعی آنان و این دقیقاً نقطهای است که رسانه از کارکرد اصلی خود فاصله میگیرد.
در نظریههای ارتباطات، رسانه نهادی برای گردش آزاد اطلاعات و شکلگیری گفتوگوی عمومی است. رسانه قرار نیست شهروند خوب و بد تولید کند. قرار نیست برای افراد پرونده اخلاقی تشکیل دهد. قرار نیست درباره زمان سخن گفتن، سکوت کردن یا شیوه ابراز موضع افراد حکم صادر کند.
نقد، بخشی جداییناپذیر از کار رسانه است؛ اما میان نقد و قضاوت فاصلهای بنیادی وجود دارد. نقد، رفتار را بررسی میکند؛ قضاوت، شخصیت و نیت افراد را هدف میگیرد. اگر این مرز مخدوش شود، رسانه به جای آنکه میدان گفتوگو باشد، به عرصه صدور حکم تبدیل میشود.
اتفاقاً یکی از شاخصهای بلوغ رسانهای، پذیرش تکثر صداهاست. جامعه انسانی متکثر است؛ واکنشها نیز یکسان نیستند. برخی زود واکنش نشان میدهند، برخی دیرتر، برخی سکوت میکنند و برخی با زبان دیگری سخن میگویند. رسانه حرفهای همه این صداها را در کنار هم میبیند، نه اینکه آنها را رتبهبندی کند.
رسانهای که به جای بازنمایی تکثر اجتماعی، تنها یک روایت را معتبر میداند، بهتدریج سایر دیدگاهها را در جایگاه اتهام مینشاند. در چنین شرایطی، پرسشها جای خود را به بازخواست میدهند و گفتوگو جای خود را به محاکمه.
مشکل دقیقاً از جایی آغاز میشود که رسانه تصور میکند میتواند سرمایههای اجتماعی را درجهبندی کند. نتیجه این نگاه، شکلگیری چرخهای معیوب است: هر چهرهای که سخن بگوید زیر سؤال میرود، و هر چهرهای که سکوت کند نیز متهم میشود. در این چرخه، مسئله دیگر «محتوا» نیست، بلکه «کنترل روایت» است.
در ادبیات رسانهای، سرمایه اجتماعی بهسادگی ساخته نمیشود، اما بهسرعت از دست میرود. اعتماد مخاطب زمانی شکل میگیرد که رسانه احساس تعلق عمومی ایجاد کند؛ نه اینکه مخاطب احساس کند دائماً در حال داوری شدن است.
تلویزیون، به عنوان رسانهای فراگیر، بیش از هر رسانه دیگری نیازمند حفظ این سرمایه است. اما در سالهای اخیر، بخشی از این ظرفیت به جای آنکه تقویت شود، در مسیر تقابل با چهرههایی قرار گرفته که خود روزی بخشی از اعتبار همان رسانه بودهاند.
این تناقض، یکی از مهمترین نشانههای بحران در کارکرد رسانهای است: حذف به جای گفتوگو، قضاوت به جای شنیدن، و بازخواست به جای فهم.
رسانهای که خود را معیار سنجش دیگران بداند، دیر یا زود مخاطب خود را از دست خواهد داد. زیرا مخاطب برای دریافت حکم به رسانه مراجعه نمیکند؛ او برای فهم جهان پیچیده پیرامون خود به رسانه نیاز دارد.
تلویزیون امروز بیش از هر زمان دیگری به بازنگری در تعریف «مجری» نیاز دارد. مجری حرفهای کسی نیست که نقش قاضی را ایفا کند؛ کسی است که بتواند پیچیدهترین گفتوگوها را مدیریت کند، بدون آنکه خود به طرف دعوا تبدیل شود.
رسانه زمانی میتواند عنوان «ملی» را بهدرستی حمل کند که همه شهروندان بتوانند خود را در آن بازتابیافته ببینند، نه آنکه احساس کنند هر لحظه در معرض داوری و سنجش قرار دارند.
در نهایت، مسئله اصلی نه یک نام، نه یک برنامه و نه یک واکنش خاص است؛ مسئله این است که رسانه میخواهد میدان گفتوگو باشد یا اتاق داوری. این انتخاب، سرنوشت اعتماد عمومی را تعیین میکند.





