فرزانه متین در گفتوگو با صبا:
«بیعاطفه»؛ سریالی که با رازها جلو میرود
یکی از مهمترین دلایل موفقیت «بیعاطفه» را باید در شیوه مدیریت رازهای داستانی آن جستوجو کرد. این رازها از همان ابتدا در دل روایت کاشته شدهاند و به صورت تدریجی در اختیار مخاطب قرار میگیرد.

زهرا طاهریان – سریال «بیعاطفه» به کارگردانی کمال تبریزی که این روزها از شبکه نمایش خانگی پخش میشود، با واکنشهای متفاوت و گاه متضاد منتقدان سینما مواجه شده است. این تفاوت نگاهها بیش از هر چیز بر سر شیوه روایت، کیفیت فیلمنامه، شخصیتپردازی و میزان موفقیت سریال در ایجاد تعلیق و انسجام دراماتیک شکل گرفته است. در همین زمینه، محمد مرشدلو، محمد جلیلوند و فرزانه متین، سه منتقد سینما، در گفتوگو با روزنامه صبا دیدگاههای خود را درباره ابعاد مختلف این اثر مطرح کردهاند. آنچه در ادامه میخوانید، مجموعهای از این نظرات درباره ساختار روایی، فیلمنامه، شخصیتپردازی و جایگاه «بیعاطفه» در کارنامه کاری کمال تبریزی است.
تعلیق در «بیعاطفه»؛ ریشهدار و گاهی متکی به پنهانکاری بیش از حد ساختار روایی «بیعاطفه» بر پایه آشکارسازی تدریجی اطلاعات بنا شده؛ این رویکرد را چقدر موفق میبینید و آیا تعلیق ایجادشده واقعی است یا مصنوعی؟
فیلمنامه سریال بر اساس شگردهای کلاسیک طوری تنظیم شده که اطلاعات به صورت تدریجی به مخاطب داده شود تا کشش روایی خود را حفظ کند؛ یعنی مخاطب را منتظر قسمت بعدی نگه دارد و او منتظر باشد که بفهمد چه اتفاقی قرار است بیفتد. از طرف دیگر، نباید گفت که تعلیق در سریال «بیعاطفه» مصنوعی است؛ ریشه در جهان و دنیای آن شخصیتها دارد. اما در برخی از بخشهای فیلمنامه برای حفظ کنجکاوی بیننده، کارگردان عامدانه بیش از اندازه به پنهانکاری روایی تکیه میکند. موفقیت و شکست این رویکردی که تبریزی به عهده گرفته، تا حد زیادی به قسمتهای پایانی بستگی دارد؛ فکر میکنم یک قسمت دیگر فصل اول تمام میشود و فصل بعد شروع میشود. باید دید که این تعلیقها و افشاگریها تا چه اندازه میتوانند بار دراماتیک و روانشناختی لازم را برای توجیه ادامه تماشای سریال فراهم کنند.
نقاط قوت «بیعاطفه» را در چه عناصری میبینید و بازیهای این سریال را چطور ارزیابی میکنید؟
نقطه قوت اصلی سریال را باید در فیلمنامه و شخصیتپردازی آن جستوجو کرد. در قسمتهای ابتدایی، بهویژه در پایلوت و حتی قسمتهای دوم و سوم، این تصور برای مخاطب ایجاد میشد که فیلمنامه از انسجام کافی برخوردار نیست؛ اما هرچه روایت پیش میرود، مشخص میشود که خردهروایتها، مسائل فرعی و فلاشبکها همگی در خدمت یک ایده مرکزی قرار دارند و مخاطب را به سمت یک نقطه مهم هدایت میکنند. به همین دلیل، فیلمنامه بهتدریج از آن ضعف ظاهری فاصله میگیرد و ساختار منسجم خود را آشکار میسازد.
شخصیتپردازی نیز از دیگر نقاط قوت سریال است. حضور همزمان دو نسل از بازیگران، یعنی چهرههای باتجربه و بازیگران جوان و مستعد، ترکیب جذابی را شکل داده که به کیفیت بازیها و جذابیت اثر افزوده است. مخاطب نیز این ویترین متنوع از بازیگران را دوست دارد و با آن ارتباط برقرار میکند. در میان بازیگران باسابقه، بازیهای رضا کیانیان و مریلا زارعی از نقاط برجسته سریال به شمار میآید و حضوری تأثیرگذار در روند روایت دارند.
در میان بازیگران جوانتر نیز شاهد اجراهای قابلتوجهی هستیم. بهاره کیانافشار که معمولاً به بازیهای یکنواخت و کمفرازونشیب شناخته میشد، در قسمتهای اخیر، بهویژه در دو قسمت پایانی، توانسته ابعاد عمیقتری از شخصیت خود را به نمایش بگذارد. همچنین دانیال خیریخواه در نقش علی، که پیشینهای جدی در تئاتر دارد، یکی از بازیهای قابلاعتنای سریال را ارائه کرده و استعداد خود را بهخوبی نشان داده است. هرچند بازی مهتاب ثروتی را نمیتوان در زمره درخشانترین بازیهای سریال قرار داد، اما در مجموع ضعف محسوسی در حوزه بازیگری یا شخصیتپردازی به چشم نمیخورد.
بخشی از این موفقیت را باید به توانایی کمال تبریزی در هدایت بازیگران نسبت داد. او همواره نشان داده که مهارت ویژهای در گرفتن بهترین بازیها از بازیگران دارد و بار دیگر این ویژگی در سریال حاضر نیز مشهود است.
به اعتقاد من، هم فیلمنامه و هم بازیها به یک اندازه در موفقیت سریال نقش داشتهاند. با این حال، برای بخش قابلتوجهی از مخاطبان عام، شخصیتها اهمیت بیشتری دارند و شاید بتوان گفت بیش از هر چیز با آنها ارتباط برقرار میکنند. با وجود این، آنچه تاکنون سریال را پیش برده و موجب استقبال مخاطبان شده، ترکیب موفق این دو عنصر، یعنی فیلمنامه منسجم و شخصیتهای باورپذیر و جذاب است.
«بیعاطفه» در کنار روابط انسانیای چون انتقام، بخشش و پشیمانی، به شکافهای طبقاتی و اجتماعی هم نظر دارد؛ آیا تبریزی توانسته این دو لایه را به اندازه کافی در کنار هم پرورش دهد؟
کمال تبریزی در این سریال به هر دو لایه اجتماعی و انسانی توجه داشته است. او فیلمسازی است که همواره نگاهی انتقادی را با چاشنی طنز در آثارش همراه کرده و نقدهایش را نه به شکلی مستقیم و شعاری، بلکه در قالب روایتی نرم و طنازانه ارائه داده است. در این سریال نیز میتوان همین رویکرد را مشاهده کرد.
رابطه عاشقانهای که در بستر اختلافات طبقاتی شکل میگیرد، بهنوعی بازتابدهنده شکافهای اجتماعی و موانعی است که میان طبقات مختلف جامعه وجود دارد. از این منظر، سریال صرفاً به یک داستان عاشقانه محدود نمیشود و لایههایی از نقد اجتماعی را نیز در خود جای داده است. در کنار این مسئله، روایت به مفاهیم انسانی مهمی همچون انتقام، بخشش، پشیمانی و مواجهه با گذشته میپردازد؛ مفاهیمی که بخش مهمی از کشمکشهای درونی شخصیتها را شکل میدهند.
البته نمیتوان گفت سریال در پرداخت این مضامین به عمق قابلتوجهی دست یافته است، اما حضور هر دو لایه اجتماعی و انسانی در ساختار داستان کاملاً مشهود است. بسیاری از شخصیتها، بهویژه کامران با بازی رضا کیانیان، در چرخهای از خشم، کینه و میل به انتقام گرفتار شدهاند و بخش مهمی از پیشبرد درام بر همین کشمکشها استوار است.
با این حال، سریال در نهایت از چارچوب یک درام خانوادگی فراتر نمیرود و هسته اصلی آن همچنان بر روابط خانوادگی و عاطفی استوار است. به همین دلیل میتوان آن را بیش از هر چیز یک درام خانوادگی ـ عاشقانه دانست که در کنار روایت احساسات و روابط انسانی، اشاراتی نیز به مسائل اجتماعی دارد.
برخی معتقدند «بیعاطفه» در همان قسمتهای ابتدایی کلیشهای به نظر میرسید؛ آیا این سریال توانسته از آن برچسب فاصله بگیرد؟
یکی از مهمترین دلایل موفقیت سریال «بیعاطفه» را باید در شیوه مدیریت رازهای داستانی آن جستوجو کرد. این رازها از همان ابتدا در دل روایت کاشته شدهاند و اطلاعات مربوط به آنها به صورت تدریجی و حساب شده در اختیار مخاطب قرار میگیرد. شاید در قسمتهای نخست، به ویژه تا قسمت سوم، این تصور وجود داشت که سریال در حال حرکت بر مسیر آشنای آثار ملودرام و کلیشهای است، اما هرچه داستان پیش رفت، مشخص شد که بسیاری از جزئیات و خرده روایتها در خدمت طراحی یک ساختار پیچیدهتر قرار دارند.
افشای گذشته بهرام توسط کامران برای پسرش و همچنین آشکار شدن ابعاد پنهان شخصیت با بازی بهاره کیانافشار در قسمت سیزدهم، از جمله نقاط عطفی هستند که مسیر روایت را دگرگون کردهاند. این اتفاقات نهتنها رازهای تازهای را برملا میکنند، بلکه نشان میدهند که سریال در حال ساختن هویتی مستقل برای خود است؛ هویتی که آن را از قالبهای تکراری و الگوهای آشنای اینگونه آثار فاصله میدهد.
مخاطبانی که در قسمتهای ابتدایی تصور میکردند با یک سریال کلیشهای روبهرو هستند، اکنون با روایتی مواجهاند که بهتدریج گرههای خود را باز میکند و خردهروایتهایش را به سمت نتیجهگیری سوق میدهد. نکته مهم دیگر این است که «بیعاطفه» برای فصل دوم نیز طراحی شده و با توجه به پایان یافتن قریبالوقوع فصل نخست، طبیعی است که بخشی از خطوط داستانی و برخی پرسشهای مطرح شده به فصل بعد منتقل شوند.
از این منظر، «بیعاطفه» توانسته برای خود هویت و شناسنامهای مستقل تعریف کند. این سریال نهتنها از بسیاری از آثار همزمان خود متمایز است، بلکه تا اینجای کار توانسته از افتادن در دام تکرار و کلیشه نیز فاصله بگیرد و مخاطب را نسبت به ادامه روایت کنجکاو نگه دارد.





