روزنامه صبا

روزنامه صبا

یوسف باپیری در گفت‌وگو با صبا:

قصه ناتمام زندگی‌های به تعویق افتاده


کارگردان نمایش «بر اساس دایی وانیا از آنتون چخوف» از چرایی بازخوانی چخوف، دراماتورژی اثر و نسبت نمایش با جهان امروز سخن می‌گوید و تأکید می‌کند: «چخوف همیشه به ما نزدیک و معاصر است.»

سروین دهقان – نمایش «بر اساس دایی وانیا از آنتون چخوف» به کارگردانی یوسف باپیری و با بازی حسن معجونی و هوتن شکیبا این شب‌ها در سالن لبخند روی صحنه است. باپیری در گفت‌وگو با روزنامه صبا از چرایی بازخوانی چخوف، دراماتورژی این اثر و نسبت نمایش با جهان امروز سخن می‌گوید و تأکید می‌کند: «چخوف همیشه به ما نزدیک و معاصر است.»

 

چرا امروز دوباره به سراغ چخوف رفتید؟ چه چیزی در دایی وانیا هست که احساس کردید هنوز از بسیاری متن‌های معاصر زنده‌تر است؟

چخوف همیشه به ما نزدیک و معاصر است و متن‌هایش به مثابه هر متن جدیدی، زنده و قابل اجراست. دکتر کامران سپهران، جُستار جذابی در کتاب «گذرهای جستاری موجود پیاده‌رونده»، با عنوان «آنتون چخوف؛ زامبی» دارد، که معتقد است؛ چخوف به مانند زامبی – هم مرده و هم زنده – تقابل مرگ و زندگی و هر تقابل دوتایی را، از کمدی و تراژدی، رمان و درام، کنش و ایستایی، ملودرام و ابسورد و… را دست می‌اندازد. و این همان وجه زمینی و صمیمی چخوف است که ما را برمی‌انگیزاند که در زمان‌های متفاوتی از زندگی‌مان به سراغش برویم. به نظرم وجوه گفته شده در دایی وانیا به عنوان کوتاه‌ترین نمایشنامه از نمایشنامه‌های اصلی چخوف با خط روایی و داستانی ساده و سر راست پر رنگ‌تر است و به دلایل شخصی برای من در این برهه بیشتر قابل توجه بود.

چخوف استاد «اتفاق نیفتادن» است؛ شخصیت‌ها مدام حرف می‌زنند اما زندگی‌شان تغییر نمی‌کند. این سکون را چگونه به ریتم نمایشی تبدیل کردید که مخاطب امروز خسته نشود؟

واقعیت این است، در چخوف همه چیزی رخ می‌دهد، ولی نه آن طور که ما انتظار داریم، به همین دلیل به قول دکتر سپهران زامبی ادبیات است. فاصله میان تراژدی و کمدی خواندن موقعیت‌های چخوفی چنان باریک و ناپیداست، که موقعیت‌های تراژیک وجهی کمیک پیدا می‌کنند. کافی است کمی به اطرافمان در همین روزها نگاه کنیم، وضعیت تراژیکی که درگیر آن هستیم را در زندگی روزمره‌مان چگونه سپری می‌کنیم؟ من هیچوقت به این فکر نمی‌کنم که تماشاگر قرار است چه رخدادی را تجربه کند، و یا خودم را برایش آماده نمی‌کنم. کاری که دوست دارم را انجام می‌دهم و منتظر می‌شوم واکنش‌های او را ببینم. حالا چه خسته و ناراحت و عصبی شود و چه سر ذوق بیایید و…

روایت نمایش خطی نیست و مدام میان بازیگر، شخصیت و موقعیت جابه‌جا می‌شود. آیا نگران نبودید این شکستن پیوسته روایت، مخاطب را از جهان نمایش بیرون بیندازد؟

همان‌طور که گفتم، حقیقتا پیشاپیش به تماشاگر و یا مخاطبان فکر نمی‌کنم، اینکه کاری که می‌کنم را چگونه دریافت می‌کنند، البته این به معنای بی‌اهمیتی تماشاگران نیست، بدون تماشاگر، اجرایی وجود ندارد. منظورم این است که نگران واکنش آنها نیستم. من کاری که فکر می‌کنم درسته و دوست دارم را انجام می‌دهم. تماشاگران هم حق دارند هر واکنشی که دوست دارند انجام دهند. طبیعی است وقتی با متنی که با فاصله زمانی طولانی‌تری از ما نوشته شده برخورد می‌کنیم، فهم امروز و حال اکنون ما در آن تاثیر خواهد گذاشت. وقتی انتخاب می‌کنیم که دو نفر یا دو بازیگر این متنی که دارای حدود ۸، ۹ کاراکتر با موقعیت‌های مختلف، و مکان و زمانی متفاوت است را در چهار پرده، تبدیل به یک نمایش تک‌پرده‌ای ‌کنیم، پیشاپیش فرضی تعیین کردیم که از روایت خطی و تفکیک‌شده‌ی متن اصلی فاصله می‌گیریم، اما به شکل دیگری به آن نزدیک می‌شویم، چون موقعیت‌ها سریع‌تر و سیال‌تر به هم متصل می‌شوند و گویی نبض زندگی روزمره از دست نمی‌رود و از طرفی روزمره‌گی نمایشی هم رخ نمی‌دهد.

شما در جایی گفته‌اید که اگر تماشاگر نداند چه کسی حرف می‌زند، اتفاق مهمی را از دست نمی‌دهد. اما آیا بخشی از لذت تئاتر دقیقاً در دنبال کردن هویت شخصیت‌ها نیست؟ چه چیزی جای آن لذت را در اجرای شما می‌گیرد؟

البته من با این گزاره که بخشی از لذت در تئاتر برای دنبال کردن کاراکترها وتغییر و تحولشان در روند نمایش است مخالفم. چیزی که شما گفتید فقط مربوط به بخشی از تئاتر و بیشتر سنت تئاتر دراماتیک است. تماشایی بودن اجرا به عوامل زیادی بستگی دارد که متناسب با فرم و ایده‌های اجرایی و شکل تعامل و ارتباط و چیدمان تماشاگران مدام تغییر می‌کند. مساله‌ی من در این اجرا، بخصوص در دراماتورژی نه تاکید بر کاراکترها و کنش‌هاست و نه بر موضوع گفتگوها. حتی ممکن است خیلی از کنش‌ها میان کاراکترها نادیده گرفته شود. مساله میزان زمان و شکل گفت‌وگویی است که با هم انجام می‌دهیم، دقیقا به مثابه زندگی روزمره، حالا این زندگی روزمره چه مختصاتی دارد، من سعی می‌کنم قضاوتش نکنم.

حسن معجونی یکی از مهم‌ترین خوانش‌های معاصر از چخوف را با «باغ» تجربه کرده است. حضور او در این پروژه، نگاه شما را تغییر داد یا صرفاً انتخاب یک بازیگر بود؟

حضور حسن معجونی در تئاتر ما، شانسی بود که شامل حال من و گروه‌مان شد. هر چند از ابتدا حسن و هوتن را برای این موقعیت در نظر داشتم ولی خوب نگران نپذیرفتن‌شان هم بودم و خداروشکر این بخت شامل حالم شد و هر دو قبول کردند که کنارمان باشند. من فکر می‌کنم حسن معجونی هم موهبتی برای اجرای من بود و هم در صورت استمرار فعالیت‌هایش در تئاتر، موهبتی برای تئاتر ایران است. از این بابت به دلیل تسلط بر متن‌های چخوف و به خصوص دایی‌وانیا، باعث شد روند ما بسیار سریع‌تر رخ بدهد و با متن دراماتورژی شده هم همراه بود و به همین دلیل کار مارو بسیار ساده کرد.

هوتن شکیبا و حسن معجونی بعد از ۱۱ سال دوباره هم‌بازی شده‌اند. این انتخاب برای شما صرفاً کنار هم قرار دادن دو بازیگر توانمند بود یا روی حافظه تئاتری مخاطب هم حساب کرده بودید؟

بیشتر روی حافظه خودم و نسبتی که هوتن و حسن با متن برقرار می‌کردند فکر می‌کردم، و چیز دیگری برایم مهم نبود. طبیعتا بهترین و شاید تنها انتخابم بودند برای چیزی که من می‌خواستم. از طرفی شیوه‌ ارتباطی‌شان از گذشته تا اکنون به شکلی است که اگر بازیگر دیگری در مقابلشان بود شاید موقعیت‌ها ساخته نمی‌شد، چون هر دو بسیار زیاد باهوش هستند.

 بسیاری از روایت‌های امروز بر سرعت، شوک و غافلگیری استوارند؛ اما چخوف بر مکث و فرسایش. فکر می‌کنید مخاطب امروز هنوز ظرفیت این نوع روایت را دارد؟

امیدوارم به قول شما این ظرفیت موجود باشد. چون اگر اینگونه نباشد باید خیلی خیلی نگران شویم. بر آنچه بر ما می‌گذرد.

 اگر فقط اجازه داشتید یک جمله از دایی وانیا را برای امروز نگه دارید و بقیه نمایشنامه را حذف کنید، آن یک جمله چه بود و چرا؟

بلاتکلیفی بهتره، چون بالاخره انتظار امیدی هست.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی