احمد مرادیپور در گفتوگو با صبا:
«من و یادت میاد؟» درباره لحظههایی است که به خاطره تبدیل میشوند
احمد مرادیپور درباره مرز تئاتر سیاسی و بیانیه سیاسی، نقش حافظه جمعی در فرهنگ ما و ضرورت پذیرش «واقعیت عریان» صحبت میکند و معتقد است «من و یادت میاد؟» درباره «وقوف به لحظه» است.

سروین دهقان – یک نفر از رؤیایی میگوید که دیگر نمیداند هنوز آن را میخواهد یا نه؛ دیگری با آیینها و باورهایی روبهرو میشود که نسلبهنسل تکرار شدهاند و دیگری میپرسد چه چیزی را به یاد آوردهایم و چه چیزی را به عمد یا ناخواسته فراموش کردهایم. نمایشهای «مونواک»، «جیرهبندی پر خروس برای سوگواری» و «من و یادت میاد؟» هر سه از مسیرهایی متفاوت به یک نقطه نزدیک میشوند؛ انسان امروز در مواجهه با گذشته، آرزوها و واقعیتی که گاهی ترجیح میدهد آن را نبیند. در این پرونده، سجاد داغستانی، مسعود احمدی و احمد مرادیپور از نسبت آثارشان با آرزو، خرافه، حافظه و جامعهای میگویند که تئاتر همچنان تلاش میکند آن را روی صحنه به گفتوگو بگذارد.
نمایش «من و یادت میاد؟» به کارگردانی احمد مرادیپور این روزها در سالن لبخند روی صحنه است؛ نمایشی که از خلال مفهوم حافظه و فراموشی، به تجربههای فردی و جمعی انسان امروز و نسبت او با وقایع اجتماعی میپردازد. مرادیپور در این گفتوگو درباره مرز تئاتر سیاسی و بیانیه سیاسی، نقش حافظه جمعی در فرهنگ ما و ضرورت پذیرش «واقعیت عریان» صحبت میکند و معتقد است «من و یادت میاد؟» بیش از آنکه درباره یک واقعه باشد، درباره «وقوف به لحظه» است؛ لحظهای که به یاد تبدیل میشود.
نمایش شما درباره وقایعی است که برای مخاطب ایرانی غریبه نیستند؛ اما وقتی قرار است یک واقعیت سیاسی ـ اجتماعی روی صحنه تبدیل به «تئاتر» شود، مرز بین روایت کردن واقعیت و موضعگیری شخصی بازیگر کجاست؟
به نظرم نویسنده تحت هر شرایطی باید بیرون قضیه بایستد؛ یعنی تلاش کند در نقطه صفر قرار بگیرد. هرچقدر هم این کار دشوار باشد، باید سعی کند دستکم به نقطه صفر نزدیک شود. قضاوت درباره پدیدههای اجتماعی و سیاسی، به دلیل گذر زمان، مسئله پیچیدهای است. برای همه ما ثابت شده که آنچه امروز واقعیت تلقی میشود، ممکن است در گذر زمان رنگ دیگری به خود بگیرد و قضاوت ما یا حتی چند نسل بعد را تحت تأثیر قرار دهد. به همین دلیل فکر میکنم نویسنده باید تلاش کند تا حد امکان از قضاوت عجولانه فاصله بگیرد و اجازه دهد خود واقعیت و تجربه انسانی در اثر حضور پیدا کند.
«من و یادت میاد؟» از عنوانش گرفته تا فرم اجرا، با مفهوم حافظه درگیر است. فکر میکنید در جامعهای که هر روز با اتفاقات تازهای مواجه میشود، فراموش نکردن یک انتخاب است یا یک اجبار؟
اعتقاد دارم فراموش نکردن رابطه مستقیمی با میزان اهمیت هر موضوع برای انسان دارد. البته میزان اهمیت یک موضوع قابل اندازهگیری نیست. مثلاً همه ما لحظههایی از کودکی داریم که در ذهنمان ثبت شده و باقی ماندهاند، اما هرچه بیشتر به آن صحنه یا لحظه فکر میکنیم، کمتر میفهمیم چرا دقیقاً همان اتفاق در ذهنمان ثبت شده است. این مسئله در حوزه شخصی و فردی انسانهاست. در شکل گستردهتر، ما با حافظه جمعی مواجهیم و به نظرم اینجاست که ما در فرهنگ خودمان دچار نقصان هستیم. گاهی در خلوت و پنهان، چیزی را به خاطر میآوریم، اما در موقعیت عیان و در عمل، به نظر میرسد که آن را فراموش کردهایم. از طرف دیگر، وقتی بهطور کلی از فراموش کردن یک اتفاق عاجز میشویم، ذهن به شکل ناخودآگاه شروع میکند به تغییر دادن ماهیت رویدادها. اتفاقهایی که در ذهنمان باقی ماندهاند، ممکن است به مرور شکل دیگری پیدا کنند. بنابراین حافظه فقط محل نگهداری اتفاقات نیست؛ خودش میتواند در بازسازی آن اتفاقات نقش داشته باشد.
یک تفاوت جدی بین تئاتر سیاسی و بیانیه سیاسی وجود دارد. به نظرتان «من و یادت میاد؟» چطور تلاش میکند از تبدیل شدن به یک بیانیه فاصله بگیرد؟
به نظرم ابتدا باید بین زیست اجتماعی و زیست سیاسی تفاوت قائل شد. زیست اجتماعی شامل مفاهیم و قراردادهایی است که کمتر دستخوش تغییرات اساسی میشوند و حقوق و مسئولیتپذیری انسان در قبال جامعه و آگاهی او نسبت به این حقوق را دربرمیگیرد. اما نقش سیاسی فرد زمانی معنا پیدا میکند که انسان بر اساس اعتقاداتش دست به انتخاب بزند و برای اندیشه و اعتقاد خودش، به هر نحوی، مبارزه کند و در یک طرف بایستد. با این تعریف، «من و یادت میاد؟» بیشتر به نقش اجتماعی هر شخص میپردازد؛ خیلی پیشتر از نقش سیاسی او. هرچند با شرایط موجود در جامعه ما، در نهایت شما از نظر سیاسی قضاوت میشوید و چندان فرقی نمیکند که چه میگویید؛ این قضاوت خواهناخواه اتفاق میافتد. اما زمانی که شما وارد بیانیه سیاسی میشوید که از ابتدا خودتان را ملزم به این مسئله کردهاید؛ یعنی خود را ملزم به تبلیغ و ترویج یک اندیشه، مسلک یا ایدئولوژی خاص کردهاید و مدام از کدهایی استفاده میکنید که برای مخاطب رهنمود فکری دارند. من به عنوان نویسنده تمام تلاشم این بوده که این اتفاق در نمایش رخ ندهد، چون اصولاً فکر نمیکنم چنین رویکردی ارزش اثر را بیشتر کند. از نظر من، «من و یادت میاد؟» بیشتر درباره «وقوف به لحظه» است؛ لحظهای که تبدیل به یاد شده است. شاید اگر این لحظه درک شود، به یاد آوردنش کمتر انسان را دچار مخاطره کند. البته این هم شاید در حد یک آرزوی محال باشد و هنر این امکان را به ما میدهد که با آرزوهای محال زندگی کنیم.
فکر میکنید مخاطبی که خودش بخشی از وقایع و فضای اجتماعی این سالها بوده، با چنین نمایشی بیشتر دنبال همدلی است یا دنبال این است که چیزی را که تجربه کرده، از زاویه دیگری ببیند؟
فکر میکنم اصولاً همدلی تبدیل به یک نیاز جمعی شده است. فارغ از مواجهه با اثر هنری، در زندگی روزمره هم انسان نیاز دارد از سوی همنوع خودش مورد همدلی و تأیید قرار بگیرد. براساس تجربه مشترک، یک امر جمعی، همراه با شیوه درست بیان رویداد، میتواند این همدلی را ایجاد کند؛ حتی اگر تجربهای کاملاً فردی و خاص باشد. بیان یک تجربه در قالب یک گونه نمایشی میتواند آن تجربه را برای جمعی که حتی آن را تجربه نکردهاند، به یک امر ملموس تبدیل کند. به نظرم درستترین حرفی که میشود اینجا زد این است که «چه گفتن» مهم نیست؛ «چگونه گفتن» مهم است. این چگونه گفتن است که میتواند دیگران را با اثر و با تجربهای که اثر ارائه میکند، همراه کند.
اگر قرار باشد مخاطب بعد از دیدن این نمایش فقط یک چیز را فراموش نکند، دوست دارید آن یک چیز چه باشد؟
مسئولیتپذیری و پذیرش واقعیت عریان، با همه جوانبش.
سابقه شناخت و همکاری شما با سجاد افشاریان و مرتضی درویشزاده چه تأثیری بر شکلگیری و اجرای این اثر داشت؟
دلیل اصلی همکاری ما شناختی است که سالهای سال از یکدیگر داریم. سابقه دوستی هر سه ما به بیش از بیست سال پیش و کارهای اولیه دانشجوییمان برمیگردد. قطعاً این شناخت طولانیمدت فضای پیشبرندهای ایجاد کرده و به کلیت کار کمک کرده است؛ چون مدتهاست یکدیگر را میشناسیم و با فضای ذهنی هم آشنا هستیم. با وجود تفاوتهایی که در ذهنیت هرکدام از ما وجود دارد، نقاط مشترکمان را میدانیم و در عین حال نقاط اختلافمان را هم میشناسیم. فکر میکنم هم اشتراکات و هم اختلافات، اگر در یک فضای درست قرار بگیرند، میتوانند پیشبرنده باشند.




