عباس نصرالهی در گفتوگو با صبا:
ایدهای متفاوت، یک دور تکراری
ظاهراً سریال به یک دور تکراری افتاده است. میگویم ایدهآل این است که این روند تغییر کند؛ یعنی هفته بعد که قسمت جدید سریال میآید، در چند قسمتی که باقی مانده، این روند کاملاً تغییر کند.

زهرا طاهریان – «سریال «اعتراف میکنم» با ساختاری متفاوت و روایت پروندههای جنایی در فضای بازجویی، از جمله آثار متفاوت شبکه نمایش خانگی به شمار میرود؛ اما در کنار این تفاوت، درباره نحوه شکلگیری تعلیق، پیشبینیپذیر شدن روند روایت، کیفیت کارگردانی و بازیها و چگونگی پرداخت به شخصیتها نیز نقدهایی مطرح شده است. محمد تقیزاده، عباس نصراللهی و بهزاد زهرایی در گفتوگو با ما، ضمن بررسی نقاط قوت و ضعف این سریال، از ایده متفاوت آن، انتخاب بازیگران، ساختار اپیزودیک و چالشهای روایت در فضای محدود گفتهاند.
نظر شما درباره سریال«اعتراف میکنم»، به نسبت آثار دیگری که در پلتفرم و بهخصوص در حوزه جنایی و معمایی ساخته شدهاند، چیست؟
من ابتدا میخواهم کمی به قبلتر برگردم. به دلیل ارتباطی که با دوستان داشتم و دارم، تا حدودی از قبل در جریان ساخت این سریال بودم. البته اصلاً نمیدانستم نامش چیست، اما میدانستم در چه فضایی در حال ساخت است و یکسری چیزها از قبل در ذهنم شکل گرفته بود. پخش این سریال تا حدودی به تعویق افتاد و یکسری داستانهایی هم درباره پلتفرم و این مسائل وجود داشت. با این حال، تصورم این بود که حتماً با یک محصول جذاب و متفاوت مواجه خواهم شد. وقتی قسمت اول را دیدم و توضیحاتی را که در ابتدای سریال درباره منبع آن ارائه میشود خواندم؛ اینکه یک برداشت، کپی یا در واقع بازسازی از یک مجموعه خارجی است، به هر حال این مسئله هم میتواند به ما کمک کند و هم میتواند توقعاتی را در ذهن ما ایجاد کند. به دلیل منبع الهامی که این سریال دارد و همچنین فرمی که روی آن کار شده، حتماً میتوان آن را جزو کارهای متفاوت، حداقل در شبکه نمایش خانگی ایران، محسوب کرد؛ چراکه نمونه مشابهی از آن نداشتیم. اما فکر خودم این است که حالا که چند قسمت از سریال پخش شده، قسمت اول بهترین قسمت آن بوده است. هرچه جلوتر رفت، احساس میکنم نتوانست توقعات من را، حداقل به لحاظ داستانی و از نظر چیزهایی که احتمالاً انتظار داشتم در این سریال ببینم، برآورده کند. مثلاً شاید ناخودآگاه همه ما بخواهیم چنین مدلی را با مجموعهای مثل «پوآرو» مقایسه کنیم و نمونههایی از این جنس را در ذهنمان مرور کنیم. هرچه سریال جلوتر رفت، احساس میکنم تا حدودی از قدرت آن کاسته شد. با این حال، همچنان جزو متفاوتترین کارهاست. یعنی هرچه در سینما و تلویزیون خودمان بگردیم، نمیتوانیم نمونه دیگری شبیه به آن پیدا کنیم.
نکته بعدی که میخواهم درباره آن صحبت کنیم، انتخاب و بازی بازیگرانی است، درباره این موضوع صحبتی دارید؟
یک نکته در مورد این مدل از فیلمها و این نوع آثار وجود دارد. اصطلاحی برای آنها استفاده میشود و به آنها «chamber film» یا فیلمهای اتاق بسته میگویند. این جریان در واقع از یک جریانی در سینمای آلمان میآید و از یک کلمه آلمانی به معنای اتاق بسته یا فضای بسته گرفته شده و بعدها در زبان انگلیسی به « chamber film» تبدیل شده است. حتماً در جریان هستید که همین سال ۲۰۲۶ یک نمونه از این نوع فیلمها اکران شد که خیلی مورد توجه قرار گرفت؛ یک فیلم سینمایی به اسم «Invite» که داستان دو زوج است که در یک خانه هستند. اتفاقی که در این« chamber film» میافتد این است که شما با یک فضای بسته مواجه هستید. وقتی خودتان را در یک فضای بسته قرار میدهید، در واقع چه المانهایی دارید؟ یک چالش ظاهری برای خودتان در فیلمسازی ایجاد میکنید. من یک فضای بسته دارم و یکسری امکانات را از خودم میگیرم؛ امکاناتی مثل لوکیشنهای مختلف، اینکه بتوانم در فضاهای متفاوتی باشم یا بتوانم تصاویر مختلفی را تجربه کنم. حالا باید ببینم چه کاری میتوانم انجام دهم. طبیعی است که در چنین موقعیتهایی و در این مدل فیلمسازی، بازی بازیگران به نظرم مهمترین عنصر یا مهمترین فاکتوری است که میتواند مخاطب را با خودش همراه کند یا آن اثر را به یک اثر موفق تبدیل کند. چهبسا وقتی در طول تاریخ میگردیم و این نمونهها را میبینیم، میتوانیم رصد کنیم که آنهایی موفقتر بودند که بازی بازیگران در آنها درخشان بوده است. مثلاً فیلم «کشتار» رومن پولانسکی را وقتی میبینیم که حدود یک ساعت و بیست دقیقه فقط در یک اتاق میگذرد، تمام تمرکز روی بازی بازیگران است. حتماً در این مجموعه هم نگاه سازندگان این بوده که بتوانند بازیهای دقیقتری از بازیگران بگیرند و از تمام تواناییهای آنها استفاده کنند؛ خصوصاً بازیگرانی که میروند و میآیند. این مجموعه یکسری بازیگر ثابت و یکسری بازیگر متغیر دارد که در هر قسمت میآیند و میروند و سعی شده از تمام توان آنها استفاده شود و در واقع بازیهای متفاوتی از آنها گرفته شود؛ همانطور که شما هم اشاره کردید. موافقم که داریم در واقع بازیهای جالبی از بازیگران میبینیم. مثلاً در این مدت میدیدم که همه درباره ظاهر جدید پوریا پورسرخ یا مدلی از بازی که اینجا ارائه میدهد صحبت میکردند. اما اگر بخواهم کمی منتقدانه نگاه کنم، به نظرم بازیها یکدست نیستند. یعنی اگر یک نفر در سریال خیلی خوب باشد، در نقطه مقابل، شخص دیگری را داریم که شاید این ریتم خوب بازی را تحت تأثیر قرار بدهد یا یک مقدار نقص ایجاد کند. با این حال، اگر بخواهیم میانگین را در نظر بگیریم، حتماً سریال روی بازی بازیگران حساب کرده است. گرچه یک نکته را هم نباید فراموش کنیم و آن تفاوت کارگردانها در اپیزودهای مختلف است. این موضوع به ما نشان میدهد که احتمالاً مدل بازی گرفتن کارگردانها از بازیگران با یکدیگر متفاوت بوده است.
یکی از نکاتی که میخواستم به آن بپردازم، همین موضوع متفاوت بودن کارگردانها و نویسندههاست. به نظر شما این اثر با توجه به این موضوع، به لحاظ کارگردانی، ریتم و… یکدست است؟
مسئله این است که سرپرست نویسندگان، پویا سعیدی بوده است. یعنی درست است که هر اپیزود را کسی نوشته و کسی کارگردانی کرده؛ حالا یا یک نفر نوشته و خودش کارگردانی کرده یا نویسنده یا همراه نویسنده داشته، اما در نهایت سرپرست یک نفر است. اگر ما کارهای پویا سعیدی را ببینیم و با روحیاتش آشنا باشیم، به هر حال میفهمیم که بسیار آدم باسواد و خلاقی است، تلاش میکند قلم بسیار خوبی داشته باشد و ذهن بسیار خلاقی دارد و با مدلهای مختلف سینما آشناست. مثلاً کارگردان مورد علاقهاش تارانتینو است و در واقع آن مدل فیلمها را دوست دارد. چهبسا اپیزودی که خودش هم ساخته، یعنی همان اپیزود اول که خودش هم نوشته، فضای فیلمهای تارانتینویی دارد. این حضور سرپرست نویسندگان شاید باعث شود که ما از منظر داستانی، یکدستی را در فیلم تجربه کنیم. اینکه همه قسمتها در واقع باید یک معما را بنا کنند، این معما را جلو ببرند و در نهایت با یک ترفند یا یک غافلگیری، پاسخی به ما بدهند. تا اینجا که من دارم با شما صحبت میکنم، تقریباً همین روند را طی کردهاند و این روند یک مقدار احتمالاً قابل پیشبینی شده است. یعنی دیگر برای مخاطبان احتمالاً قابل پیشبینی است که قسمت بعدی را هم با همین ساختار ببینند؛ اتفاقی میافتد و در نهایت با یک غافلگیری مواجه میشوند. اینکه در قسمتهای بعدی اتفاق دیگری میافتد یا نه، واقعاً باید منتظر بمانیم. خودم امیدوارم که این اتفاق بیفتد؛ یعنی در قسمتهای بعدی ما در همین فضای بسته، با همین بازیگران و با همین ایدهها، چیزهای متفاوتی ببینیم. اما تا اینجا یکدستی در داستان، در حالت کلی، ظاهراً وجود داشته است؛ اینکه همه یک روند را طی میکنند. گرچه ما متوجه تفاوت لحنها و تفاوت فرمتهای فیلمنامهنویسی میشویم، اما در مدل کارگردانی کاملاً تفاوت ایجاد شده است.
نکتهای که خود من هم به آن فکر کردم این بود که تا اینجا سریال برایم جذاب بود، اما وقتی قسمت آخر را دیدم، یک سؤال در ذهنم شکل گرفت؛: آیا از اینجا به بعد قرار است هر بار کسی که برای بازپرسی وارد اتاق میشود، خودش متهم باشد و همین روند تکرار شود؟
دقیقاً همین نکتهای که شما میفرمایید، در آن ساعت داستانی مدنظر من هم بود. ظاهراً سریال به یک دور تکراری افتاده است. میگویم ایدهآل این است که این روند تغییر کند؛ یعنی هفته بعد که قسمت جدید سریال میآید، در چند قسمتی که باقی مانده، این روند کاملاً تغییر کند. چون اگر تغییر نکند، شاید همچنان جذابیتهایی داشته باشد، اما مخاطب با یک دورنمای مشخص سراغ سریال میرود که «خب، قرار است یک ساعت چیزی ببینم که از اینجا شروع میشود، این آدمها میروند و مینشینند و در نهایت کسی که آنجا در اتاق نشسته، حتماً قرار است مجرم یا متهم باشد.» البته در قسمت اول، رویکرد دیگری دنبال میشود و یک رودست وجود دارد. به همین دلیل هم گفتم قسمتی که خود پویا سعیدی نوشته، یک مقدار متفاوتتر است. اما به هر حال رویکرد کلی همین بوده است.




